یکی از مباحثی که
همواره جنجال بر انگیز بوده و در تاریخ بیش از همه چیز به آن پرداختهاند مسألة
جبر و اختیار است و جبر و اختیار مسألة بسیار سرنوشت ساز است که انسان اگر قایل به
اختیار باشد یک نوع تصمیم میگیرد و عمل میکند و اگر گرایش به سوی جبر پیدا کند
به سوی سرنوشت دیگری به پیش خواهد رفت، این مبحث رنگ فلسفی و کلامی دارد ولی در
روانشناسی از دو جهت مطرح میشود:
ما در این مقاله به دنبال این نیستیم
تا یکی از دو واژة جبر و اختیار را انتخاب کنیم آنگاه به اثباتش بپردازیم بلکه در
این مقاله در پی آنیم که در روانشناسی چه مکتبی گرایش به جبر دارد و کدام مکتب
اختیار انسان را میپسندد، و نیز این مطلب را بررسی خواهیم کرد که چگونه مکتبی
گرایش به جبر پیدا کرد و یا به اختیار؟
اهمیت این بحث نیز بر کسی پوشیده
نیست. همان گونه که در کلام این مسأله اثر دارد در روانشناسی نیز اثر دارد. زیرا
کسی که عقیده به جبر دارد با کسی که انسان را آزاد و صاحب اختیار میبیند دو گونه
واکنش نشان میدهد و دو گونه تصمیم میگیرد و در نهایت انسانی که به جبر اعتقاد
دارد تربیت انسان را نیز تا حدودی ناممکن میپندارد.
برخی از مکاتب را تحت عنوان مکتب
جبرگرا و اختیارگرا یاد کردهایم و دلیل این تکرار آن است که ممکن است برخی از
پیروان یک مکتب به جبر و برخی دیگر به اختیار تمایل دارند.
مفهوم جبر و اختیار
جبر. جبر در لغت به معنای واداشتن کسی
است به کاری که نمیخواهد و دوست ندارد آن کار را.[2] و به معنای حتمی بودن وقوع
قضا و قدر؛[3] «شکسته بستن، اصلاح کردن و... » آمده است. [4]
اختیار. اختیار در لغت به معنای:
«برگزیدن، انتخاب کردن و...».[5] به کار میرود. یا به معنای خواستن و اختیار کردن
چیز بهتر است وقتی که انسان مخیر شود میان دو کاری و یکی را برگزیند.[6] بنا بر
این اگر کسی توان ترک و انجام چیزی را داشته باشد به او میتوان لفظ مختار را صادق
دانست، به تعبیر مولانا:
این که گویی این کنم یا آن کنم خود
دلیل اختیار است ای صنم
بر خلاف مجبور که از عالم بالا، محیط
و... بر او کارها تحمیل میگردد.
جبر و اختیار در اصطلاح روانشناسی. آنچه که در بارة جبر و اختیار بیان شد، معانی لغوی بودند، ولی در
اصطلاح روانشناسی مانند مباحث مطرح در علوم دیگر سخن از این است که آیا انسان در
کارهای خویش توان تصمیم گیری دارد یا خیر یا به عبارت دیگر: «منظور از اختیار در
اینجا نوعی توانایی روانی ویژة انسان است که شخص بر اساس آن میتواند در قلمرو
خاصی، تاثیرات زیستی و محیطی را تحت تسلط خویش درآورد و با گزینش خود، رفتار و
مسیر رشد خویش را آگاهانه انتخاب نماید. اختیار و اراده به این معنا در برابر
انواع نگرشهای انفعالی و جبر گرایانه نسبت به انسان و رفتارها و رشد او قرار میگیرد.»[7]
که در این صورت جبر در مقابل اختیار قرار میگیرد.
به بیان دیگر در مسألة جبر و اختیار
سخن در این است که ماهیت انسان چگونه است به تعبیری: «یکی از موضوعات اساسی که
تصور از ماهیت انسان را روشن میسازد به مجادلة قدیمی بین ارادة آزاد و جبر گرایی
مربوط میشود. نظریه پردازان هر دو طرف، سؤالهای زیر را پرسیدهاند: آیا ما
هشیارانه جریان اعمال خود را هدایت میکنیم؟ آیا میتوانیم به صورت خود انگیخته،
جهت افکار و رفتار مان را انتخاب کنیم و به صورت منطقی از بین چارههای موجود آنها
را بر گزینیم؟ آیا ما آگاهی هشیار و درجهای از خود گردانی داریم؟ آیا ما بر
سرنوشت خود حاکمیم یا قربانیان تجربة گذشته، عوامل زیستی، نیروهای نا هشیار یا
محرکهای بیرونی هستیم، عواملی که کنترل هشیاری بر آنها نداریم؟ آیا رویدادهای
بیرونی آنچنان شخصیت ما را شکل دادهاند که قادر به تغییر دادن رفتارمان
نیستیم؟»[8]
اینها نمونه سؤالهایی هستند که تا
گرایش انسان به جبر و اختیار مشخص نشود، پاسخ دادن به آنها بسی مشکل است.
پیشینه
چنان که یاد کردیم اصل این مبحث از
فلسفه آمده است ولی رشد علم تجربی و به تعبیری علم زدگی سبب گشت که انسان به منزلة
ماشین پنداشته شود که اختیاری از خود ندارد لذا تاریخچة این بحث را هم در کلام و
فلسفه میتوان یافت، هم در روانشناسی، «بحثهای کلامی آنچنانکه از تواریخ استفاده
میشود, از نیمة قرن اول هجری آغاز شد. در میان بحثهای کلامی ظاهرا از همه قدیم
تر, بحث جبر و اختیار است. مسأله جبر و اختیار در درجه اول, یک مسأله انسانی است و در درجه
دوم یک مسأله الهی و یا طبیعی. از آن جهت که به هر حال موضوع بحث, انسان است که
آیا مختار است یا مجبور؟ مسألهای انسانی است, و از آن جهت که طرف دیگر مسأله خدا
یا طبیعت است که آیا اراده و مشیت و قضا و قدر الهی و یا عوامل جبری و نظام علت و
معلولی طبیعت, انسان را آزاد گذاشته و یا مجبور کرده است؟ مسأله الهی و یا طبیعی
است, و چون به هر حال مسألهای انسانی است و با سرنوشت انسان سر و کار دارد, شاید
انسانی یافت نشود که اندک مایة تفکر علمی و فلسفی در او باشد و این مسأله برایش
طرح نشده باشد, همچنانکه جامعهای یافت نمیشود که وارد مرحلهای از مراحل تفکر
شده باشد و این مسأله را برای خود طرح نکرده باشد.»[9] بنا براین مسألة جبر و
اختیار تنها دغدغهای نیست که دینداران با آن سر و کار داشته باشند، بلکه این بحث
برای هر انسانی مطرح است چه مادی بیاندیشد یا الهی زیرا آن که خداوند را قبول
ندارد به جای خداوند طبیعت یا عوامل دیگری را میگذارد چه این عوامل از درون انسان
سرچشمه گیرد مانند فعل و انفعالات شیمیایی بدن، یا از بیرون بر انسان تحمیل گردد.
چنانکه در روانشناسی فیزیولوژی میگویند: «تا کنون دهها انتقال دهنده و تعدیل
کنندة عصبی شناسایی شدهاند و احتمالا تعداد این مواد بسیار بیش از آن است که تا
به حال شناخته شدهاند.»[10]
در علم کلام چون تصمیم گیرنده و اداره
گر هستی خداوند است بحث از علم خداوند و تأثیر آن بر ما مطرح میگردد، آنها که علم
خداوند را به عنوان علت تامه فرض نمودهاند، به تبع آن به مجبور بودن انسان رأی
دادهاند که از جملة این گونه اندیشه، شعر قدیمی و معروف منصوب به خیام است:
من می خورم و هرکه چو من اهل بود می
خوردن من به نزد او سهل بود
می خوردن من، حق ز ازل میدانست گر می
نخورم، علم خدا جهل بود
اما طرح بحث جبر و اختیار در
روانشناسی آنگاه مطرح گشت که روانشناسی تحت تأثیر جو علم زدگی واقع شد؛ «روانشناسی
گرچه در آغاز به عنوان «دانش بررسی تجارب ذهنی» تعریف شد، ولی تحت تاثیر جو علم
زدگی که در قرن نوزدهم بر فضای فرهنگی غرب حاکم بود، موضوع آگاهی و شناخت برای مدت
مدیدی از روانشناسی حذف شد و به دنبال آن مسأله اختیار نیز نادیده گرفته شد، ولی
با اقبال دوباره برخی مکاتب و دیدگاههای روانشناختی، همچون ارگانیسمیک و
روانشناسی شناختی، به مسأله آگاهی و بررسی شناخت انسان، رفته رفته نوعی دخالت و
نقش مؤثری برای انسان مورد توجه قرار گرفته است.»[11]
میدانیم که روانشناسی در سال 1879م.
با تأسیس اولین آزمایشگاه به دست ویلهلم وونت در لایپزیک آلمان از فلسفه جدا و به
عنوان یک علم شناخته شد و از این پس تجربه گرایی بر روح روانشناسان حاکم گشت و بر
اثر رویکرد روانشناسان جدید همه چیز معتبر با مارک تجربی به رسمیت شناخته شد و
انسان نیز مانند ماشین به حساب آمد؛ «هنگامی که جهان به عنوان ماشینی شبیه ساعت
تلقی شود، همین که چنین جهانی توسط خداوند ساخته شد و به حرکت در آمد، بدون نیاز
به مداخلة عوامل خارجی همچنان به کار خود ادامه خواهد داد. لذا استفاده از استعارة
ساعت اندیشة جبر گرایی را نیز شامل میشد، عقیدهای که به موجب آن هر عملی بر اساس
رویدادهای گذشته تعیین میشود. بدینسان، میتوانیم تغییراتی که در ساعت و نیز در جهان روی میدهند
به دلیل نظم و قاعدة موجود در کار بخشهای مختلف آن پیش بینی کنیم. «کسی که بینش
کامل به ساخت (ساعت) دارد میتواند هر چیز آینده را روی نظم گذشته و حال آن
ببیند»[12] از این رو میتوان ادعا کرد که در آغاز شکل گیری روانشناسی علمی،
بسیاری از مکاتب رویکرد جبرگرایانه داشتهاند، و رویکرد اختیار گرایانه واکنشی
بوده است در برابر جبرگرایان.
محیط و وراثت
تعریف محیط. هر آنچه که بیرون از
انسان است، و بر انسان احاطه دارد، محیط به حساب میآید. در روانشناسی میگویند:
«محیط... شامل تمامی متغیر های خارج از وجود فرد میشود که از آغاز باروری و انعقاد
نطفه تا هنگام تولد و سپس تا مرگ، انسان را دربر گرفته و بر او تأثیر میگذارد یا
از وی تأثیر میپذیرد.»[13]
و یکی از عوامل بسیار مؤثر بر انسان
محیط و وراثت است زیرا در دید ظاهری انسان چنین میپندارد که انسان هر آنچه دارد
از محیط و وراثت است زیرا کمتر کسی را میتوان یابید که بر خلاف محیط و جو حاکم
رشد کند در برخی از چیزها آنچه که محیط بر انسان تحمیل میکند چارهای ندارد مگر
آنکه آن را پذیرا شود و محیط نیز از رحم مادر آغاز میگردد تا شامل جامعه، مدرسه و
حتی آب و هوا میشود بدین جهت میتوان بحث کرد که محیط در هوش، اخلاق، و چگونگی
رفتار و گفتار انسان چه تاثیرهایی بر جا میگذارد.
این باور که سازندة شخصیت انسان،
محیط، فرهنگِ حاکم و وراثت است، از دیر زمانی در علم کلام و روانشناسی مطرح بوده و
بحثی است که از شرق تا غرب عالم دامن گسترده است و بسیاری از متکلمان و روانشناسان
پذیرفتهاند که انسان پروردة همان محیط و وراثت است؛ روسو میگوید: «تمام آنچه را
که هنگام تولد نداریم و در بزرگی احتیاج پیدا خواهیم کرد، بوسیلة تربیت به دست میآوریم.
این تربیت را میتوان یا از طبیعت یا از آدمیان یا از اشیا فراگرفت، توسعة داخلی
قوا و اعضای بدن پرورشی است که از طبیعت میگیریم. تربیت آدمیان به ما یاد میدهد
که چگونه باید از این توسعة قوا استفاده نمود آنچه را که به واسطة آزمایش چیزهایی
که ما را احاطه نموده و بر ما تأثیر دارد میآموزیم، تربیتی است که اشیا به ما میدهد
بنابراین هریک از ما به وسیلة سه استاد تربیت میشود.»[14]
شکی نیست همان گونه که آب و هوای
سالمِ محیط زیست، بر مزه و طعم میوههای درختان و رنگ چهره اثر میگذارد، بر
اخلاق، آداب و تربیت نیز اثر گزار است و به عیان دیده میشود که وراثت و محیط، اثر
عمیقی بر انسان دارد و او را به سوی راه و رسم حاکم بر محیط میکشاند، کودک از
سنین سه سالگی تا دوران تثبیت شخصیت، بیشتر از هر زمان از محیط تاثیر میپذیرد
چنان که در گویشهای زبانی، عملکردها، رسوم و عادات و... میتوان دید، بنابراین
محیط سالم، انسانِ سالم به بار میآورد، آیة ﴿أَلَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِیهَا﴾ (النساء:97) به نحوی قبول تاثیر محیط بر انسان است.
با همة اینها، محیط و وراثت یکه تاز
میدان نیستند، در نهایت، انسان در گرو اعمال خویش است و سرنوشت او به دستش رقم میخورد،
در کلام اسلامی در بحث جبر و اختیار، این مسأله مطرح است که، محیط و وراثت تا چه
حد بر انسان تاثیرگذار است، در کتاب الهیات چنین مینگارد: «شکی نیست که این
عوامل (محیط، وراثت و فرهنگ) در ساختار شخصیت انسان تأثیر دارد، لیکن این تاثیر به
حدی نیست که اختیار را از انسان بگیرد، زیرا اگر چنین باشد، تلاش مربیان و عملکرد
مصلحان بیهوده خواهد بود.»[15]
از این رو اختیار انسان بر وراثت و
محیط حاکم میشود، انسان با اختیار میتواند، بسیاری از صفات رذیله را از خود دور
کند. اگرچه مشکلات و رنجهای فراوان دارد. امروزه در روانشناسی نیز تاثیر محیط و
وراثت را به گونهای دیگری طرح میکنند، و میگویند: «در حقیقت، ویژگیهای روانی، حاصل کنش متقابل بین وراثت و محیط
هستند. امروزه دیگر از مشاجرة قدیمی وراثت در مقابل محیط سخن نمیگویند و به جای
آن پژوهشگران میپرسند چگونه وراثت توانمندیهای فرد را محدود میسازد؟ و یا شرایط
مساعد و نامساعد محیطی تا چه اندازه می توانند توانمندی ارثی را تغییر دهند؟»[16]
انواع جبر گرایان
در یک تقسیم میتوان گفت: «برخی از
نظریه پردازان شخصیت، موضع افراطی در این موضوع دارند. نظریه پردازان دیگر، دیدگاههای
معتدلتری دارند و معتقدند که برخی از رفتارها توسط رویدادهای گذشته تعیین میشوند
و برخی دیگر میتوانند خودانگیخته و تحت کنترل ما باشند.»[17] به تقسیم دیگر برخی
از مکاتب روانشناسی به جبر عوامل درونی اعتقاد دارند، که از آن جمله میتوان فروید
را نام برد. برخی نیز مانند اسکینر، و آلبرت بندورا انسان را مجبور میدانند از آن
جهت که عوامل بیرون از انسان بر شخص چیره میشود، که این عوامل خارجی در نظر
بندورا الگوها است که تاثیر بسیار بر انسان دارد. و در نظر اسکینر نیز عوامل محیطی
و محرکها است که شخص را به پاسخ وا میدارد.
جبر و اختیار در روانشناسی
همان گونه که در میان دیگر اندیشمندان
مانند دانشمندان کلام و فلسفه این بحث و نظر وجود دارد که آیا انسان مجبور است یا
از خود اختیاری دارد، در میان دانشمندان روانشناسی نیز این بحث مطرح است. زیرا
قلمرو بحث روانشناسی انسان و رفتار و کردار او است، افزون بر این که در نحوة درمان
و موضع گیری نیز این بحث پیش میآید که آیا انسان اختیار دارد یا این که خودش نقشی
ندارد؟ این بحثی است که در میان دانشمندان روانشناسی نیز کشیده شده است و برخی از
دانشمندان و مکاتب، گرایش به جبر پیدا کردهاند، برخی هم به اختیار و عدهای راه
میانه و معتدل را برگزیدهاند که در ذیل به اختصار این بحث را از نظر میگذرانیم.
در ادامه تحت عنوان مکتبهای جبرگرا و اختیارگرا مکاتبی مطرح میگردد و ممکن است
تحت هر دو عنوان افراد برخی از این مکاتب مطرح شوند، سبب این تکرار این خواهد بود
که ممکن است دو نفر از پیروان یک مکتب دو موضع مختلف در عقیده به جبر و اختیار
انسان گرفته باشند. که لازم است در هر دو جا مطرح شود.
اولین مکتب روانشناسی که از آن بوی
جبر به مشام میرسد، مکتب روانکاوی یا مکتب روان تحلیل گری است. بنیان گزار این
مکتب زیگموند فروید(1939 – 1856) است وی مسألة
هشیار، نیمه هشیار و ناهشیار را مطرح کرد، که به نظر وی بسیاری از کارهای ما در
ناخودآگاه ما پنهان است و انسان را وادار به انجام میسازد اگرچه خود انسان متوجه
نباشد. از این روی مکتب روانکاوی انسان را مجبور میداند تا به آنچه تن دهد که در
ضمیر ناهشیار او مخفی گشته است. یا آنچه که به عقدة رانده شده در این ضمیر یاد میشود،
بر انسان تسلط دارد. اندیشة دیگری که این مکتب را جبر گرا جلوه میدهد این است که
فروید عقیده دارد سازندة شخصیت انسان چیزی است که انسان در کودکی آن را فرا گرفته
است. که از آن به اصل جبر روانی یا اصل علیت نام میبرد.
از این رو «در مورد موضوع ارادة آزاد
در برابر جبر گرایی، فروید دیدگاهی جبر گرا داشت: تقریبا هر چیزی که انجام میدهیم،
فکر میکنیم و خواب میبینیم، توسط غرایز زندگی و مرگ، نیروهای دست نیافتنی و
نادیدنی درون مان، از پیش تعیین شدهاند. شخصیت بزرگسال ما توسط تعاملهایی که قبل
از پنج سالگی ما صورت گرفتهاند تعیین میشود، یعنی در زمانی که کنترل کمی داشتهایم.
این تجربهها برای همیشه ما را در چنگال خود نگه میدارند.»[18]
پیروان این مکتب همان گونه که از نامش
پیداست روی رفتار انسان تکیة بیشتری دارند که رفتار انسان را تابع محرکها میدانند
که در واقع رفتار انسان عبارت است از پاسخ در برابر محرکها. «رفتار گرایی جزء
اولین گرایشهای روانشناختی است که به ویژه در آمریکا رشد کرد. در این دیدگاه در
شکل افراطیاش، انسان موجودی منفعل است که مثل یک ابزار مکانیکی توسط عوامل محیطی
شکل داده میشود و شانسی برای گریز از سیطرة این عامل خارجی ندارد. روشهای تربیت
والدین، گروههای همتا، معلم و سایر عوامل محیطی تعیین کنندة مسیر رشد کودک و
بزرگسال هستند.»[19] از افراد برجستة این مکتب میتوان دانشمندان ذیل را نام برد.
الف) جان بی واتسون. واتسون یکی از نمایندگان مکتب رفتار گرایی است و «روانشناسی برای
«واتسون» عبارت بود از «آن بخش از علوم طبیعی که به عنوان موضوع خود، رفتار انسان،
یعنی کردار و گفتار آموخته و ناآموخته آدمی را بر میگزیند.» وی این بیان کلی را
با اظهار این که رفتار متشکل از «پاسخها»، «واکنشها» یا «ساز گاریها»ی یک موجود
زنده نسبت به رویدادهای زمینهای معین، یعنی «محرک» یا «موقعیت های محرکی» است،
مشروط کرده بسط میدهد.[20]
«در خصوص مخالفت دیر پای بین علم (با
پذیرش یک دنیای طبیعی شدیدا جبرگرا) با الهیات و انواع مختلف فلسفه ـ که در آنها
آزادی اراده عموما مورد قبول است ـ در جایگاه رفتار گرایی و واتسونی، ابهامی وجود
ندارد. از آنجا که کل رفتار، به انضمام آنچه که ارادی خوانده شده و متضمن انتخابهاست،
در اصطلاح فیزیکی تفسیر میشود، تمام اعمال از پیش به گونهای فیزیکی تعیین شدهاند.»[21]
«واتسون» که انسان و رفتار او را صرفا
فیزیکی تفسیر میکند، در نظام فکری خود، اراده و اختیار را نفی کرده، به جبر
اعتقاد دارد. او چون به مسؤولیت شخصی قایل نیست، قانون کیفر و مجازات را تحت عنوان
کیفر خاطی رد کرده، به جای آن بر باز آموزی جانیان تکیه میکند و در صورت عدم
موفقیت، توقیف یا نابودی آنان را تجویز میکند.[22]
ب) بی اف اسکینر(1990 – 1904). اسکینر در مورد مسأله ارادة آزاد در برابر جبرگرایی ابهامی
نشان نداد. از دید او، انسانها مانند ماشینها به شیوههای قانونمند، منظم و از
پیش تعیین شده عمل میکنند. او تمام اعتقادات مربوط به هستی درونی، خودمختاری که
جریان اعمال یا رفتار کردن آزادانه و خود انگیخته را تعیین میکند، رد کرد.»[23]
با توجه به مباحث و شواهد بالا یکی از
مکاتب جبر گرا در روانشناسی مکتب رفتارگرایی است.
رویکرد عمر (Life – span) به شخصیت که در اینجا با کار اریک اریکسون (1994 – 1902) معرفی میشود، بر رشد شخصیت در کل دوران زندگی تأکید دارد. نظریة اریکسون میکوشد تا رفتار و رشد انسان را از طریق هشت مرحله،
از تولد تا مرگ توضیح دهد. اریکسون معتقد بود که تمام جنبههای شخصیت را میتوان
بر حسب نقطههای تحول یا بحرانهایی که باید در هر مرحلة رشد با آنها رو به رو شده
و آنها را حل کنیم توضیح داد. (نظریههای شخصیت ص237.)
نظریة اریکسون فقط به طور جزئی
جبرگرایانه است. در طول چهار مرحلة اول، تجربیاتی که از طریق والدین، معلمان، گروههای
همسال و فرصتهای مختلف با آنها مواجه میشویم، به طور عمده خارج از کنترل ما
هستند. ارادة آزاد میتواند بیشتر در مدت چهار مرحلة آخر پرورش یابد، هرچند که
انتخابهای ما تحت تاثیر نگرشها و نیرومندیهایی قرار میگیرند که در طول مراحل
پیشین آنها را ساختهایم.
در مجموع، اریکسون معتقد بود که شخصیت
بیشتر تحت تاثیر یادگیری و تجربه قرار دارد تا وراثت. تجربههای روانی اجتماعی، و
نه نیروهای زیستی غریزی عوامل تعیین کنندة مهمتر رشد شخصیت هستند.» (نظریههای
شخصیت ص253.)
مکتب یادگیری اجتماعی را از این جهت
یادگیری اجتماعی گفتهاند که با آزمودنیهای انسان سر و کار دارند و رفتار آنها را
در محیطهای اجتماعی مشاهده میکنند. و روششان با اسکینر جز در انتخاب آزمودنی
انسانی تفاوت دیگری ندارد. یکی از افراد برجستة این مکتب بندورا است که در ذیل از
نظر میگذرانیم.
آلبرت بندورا(1925) آلبرت بندورا یکی
از کسانی بوده است که مسألة یادگیری اجتماعی را مطرح ساخت، وی در این مورد جبر
متقابل را مطرح میسازد: «به طور دقیقتر، بندورا (1986) میگوید فرایندهای شناختی، محیط، و رفتار شخص بر هم تاثیر و تاثر
متقابل دارند و هیچ کدام از این سه جزء را نمیتوان جدا از اجزای دیگر به عنوان
تعیین کنندة رفتار انسان به حساب آورد. بندورا این تعامل سه جانبة فرایندهای
شناختی، محیط، و رفتار را به صورت موقعیت شکل 1ـ1 نشان داده و آن را جبر متقابل یا
تعیینگری متقابل نامیده است.»[24]
به عبارت دیگر وی میگوید: «مردم نه
اشیای ناتوانی هستند که توسط نیروهای محیطی کنترل شوند. و نه عوامل آزادی که
بتوانند هرچه میخواهند بشوند. هم مردم و هم محیط شان، عوامل تعیین کنندة متقابل
یکدیگرند. بندورا بعدها مفهوم تقابل سه عنصری را معرفی کرد که در آن، رفتار، عوامل
شناختی، و متغیرهای محیطی یا موقعیتی با یکدیگر تعامل میکنند. (نظریههای شخصیت
ص475.)
شکل 1- 1، تعیین گر متقابل شخص (p)، محیط (E)،
و رفتار (B) بر یکدیگر. (از
کتاب روانشناسی پرورشی دکتر سیف)
صفت (trait) ویژگی یا کیفیت متمایز کنندة شخصی است. در زندگی روز مره مان هر
وقت شخصیت کسی را که میشناسیم توصیف میکنیم، اغلب از رویکرد صفت پیروی میکنیم.
ما به انتخاب کردن ویژگیها یا عوامل برجسته تمایل داریم و آنها را برای خلاصه
کردن آنچه شخص بدان میماند به کار میبریم. (نظریههای شخصیت ص271.)
این نظریه به زمان پزشک یونانی بقراط
(377 ـ 460ق.م.) بر میگردد و جالینوس براساس نظرات بقراط بر این عقیده بود که
مردم بر مبنای غلبة هریک از این اخلاط در بدن، از نظر صفات و ویژگیهای جسمی و
روانی از یکدیگر متمایز خواهندشد. این چهار مزاج عبارت بودند از:
الف) سوداوی مزاج. معمولا سیه چرده و
بلند بالا است، اعمال تنفسی و جریان خون کند و ضعیف است. سوداوی مزاجان افرادی
خیالاتی، مغموم، غیر اجتماعی، مضطرب، بدبین و ناراحت هستند.
ب) صفراوی مزاج. باریک اندام رنگ پوست
گرم، خشک و زیتونی حرکات تنفسی در آنان تند و شدید و حرکات آنان منقطع و تند است. از نظر خلق و خو تند، رود خشم، برتری طلب، جاه طلب، حسود کم خواب و
پر کابوساند.
ج) بلغمی مزاج. چاق، پر چربی و سرخ رو
است. جریان خون و تنفس کند است و عضلات شل و سست اند. خواب این افراد عمیق و سنگین
است. زود آشنا و اجتماعی، لاقید و کم فعالیت و بیدرد و کند ذهن است.
د) دموی مزاج. چون در این مزاج غلبه
با خون است جریان خونش تند است، ظاهری خوش آب و رنگ دارد، اشتهایش خوب و خوابش
سنگین است خوش گذران، خوش بین، جدی و فعال است، اما از نظر فعالیتهای ذهنی سطحی و
کم عمق است.[25]
امروزه نیز در مباحث روانشناسی از تپهای
شخصیتی، سخن به میان میآید که برخی از نظریهها شبیه همان نظریههای قدیم است
مانند طبقه بندی نظریة شلدون که در ذیل آمده است. شلدون و همکار وی استیونس، با
استفاده از روشهای آماری و مطالعة هزاران عکس از صدها جوان برهنه در حالتهای
مختلف (رو به رو، نیمرخ چپ، نیمرخ راست و...) و طبقه بندی آنها بر حسب چگونگی
ساختمان بدن و همچنین با توجه به رشد بیشتر هر یک از سه لایة جنینی اکتودرم،
مزودرم، و اندودرم، با انتشار کتاب اطلس انسانها در 1954 ابتدا سه جنبة شخصیتی به
شرخ زیر مشخص کردند:
الف) جنبة اکتومورف: که با غلبة قدرت
سلسلة اعصاب و پوست همراه است.
ب) جنبة مزومورف: که با رشد و استحکام
عضلات و استخوانها مشخص میشود.
ج) جنبة اندومورف که با رشد و برجستگی
اعضای درونی مانند امعا و احشا همراه است. (روانشناسی شخصیت یوسف کریمی ص124)
افزون بر شلدون و کرچمر که دو تن از
دانشمندان مشهور این مکتب بودند، افرادی مانند آلپورت، کتل، آیزنک و... نیز از
جملة صاحب نظران این مکتب به حساب آمدهاند. که در ادامه، اندیشة او را بازگو
خواهیم کرد.
ریموند کتل (1905). تعریف کتل از
شخصیت، دیدگاه او را به ماهیت انسان نشان میدهد و او نوشت «شخصیت چیزی است که
امکان پیش بینی آن چه را که شخص در یک موقعیت معین انجام خواهد داد میدهد».
برای اینکه رفتار پیش بینی پذیر در
نظر گرفته شود، باید قانونمند و منظم بدون انضباط و ثبات در شخصیت، پیش بینی دشوار
خواهد بود. برای مثال، کتل اشاره نمود که معمولا یک همسر می تواند با دقت زیادی
آنچه را همسر دیگر در موقعیتی معین انجام می دهد پیش بینی کند، زیرا رفتار گذشتة
او با ثبات و منظم بوده است. بنابر این، تصور کتل از ماهیت انسان ، خودانگیختگی
کمی را قبول دارد، زیرا این پیش بینی پذیری را غیر ممکن میسازد. پس در مورد موضوع
ارادة آزاد در برابر جبرگرایی، به نظر میرسد که دیدگاه کتل بیشتر در جهت جبرگرایی
است.» (نظریههای شخصیت ص311.)
در این مبحث ممکن است برخی از پیروان
مکاتبی تکرار شود که در ذیل مکاتب جبرگرا نیز مطرح گردید. دلیل این تکرار این است
که پیروان یک مکتب در برابر مجبور و مختار بودن انسان دو گونه اظهار نظر کردهاند
در عین اینکه پیرو یک مکتب به حساب میآیند اما در مجبور یا مختار دانستن انسان دو
نظر متفاوت از هم ارائه دادهاند.
نوروانکاوی ادامة همان مکتب روانکاوی
فروید است ولی از آنجا که فروید بر غرایز به عنوان برانگیزندة اصلی رفتار انسان
تأکید میکرد و دیدگاه جبرگرایانه داشت نوروانکاوان با او در این جهت به مخالفت
برخاستند و مکتب نوروانکاوی را پدید آوردند که چند تن از افراد برجستة این مکتب را
در ذیل بر میرسیم.
الف) کارل یونگ (1961 ـ 1875) «تصور
یونگ از ماهیت انسان کاملا با فروید فرق دارد. یونگ مانند فروید دیدگاهی جبر
گرایانه نداشت، اما موافق بود که شخصیت ممکن است تا اندازهای به وسیلة تجربیات
کودکی و توسط کهن الگوها، تعیین شود. با وجود این، در نظام یونگ امکان وجود ارادة
آزاد و خود انگیختگی هست، به طوری که دومی از کهن الگوی سایه ناشی میگردد.»[26]
ب) آلفرد آدلر (1937 ـ 1856). «تصور
آدلر، تصوری خوشبینانه است: ما توسط نیروهای ناهشیار بر انگیخته نمیشویم. ما برای
شکل دهی نیروهای اجتماعی که بر ما تاثیر دارند و استفادة خلاقانه از آنها برای
ساختن یک سبک زندگی بینظیر، صاحب ارادة آزاد هستیم. این یگانگی، جنبة دیگری از
تصویر خوشایند آدلر است؛ نظام فروید عمومیت و همانندی غم انگیزی را در ماهیت انسان
ارائه داد.» (نظریههای شخصیت. ص149.)
ج) کارن هورنای. «در مورد ارادة آزاد در برابر جبر گرایی، هورنای از اولی حمایت میکند.
ما همگی میتوانیم زندگی خود را شکل دهیم و به خود شکوفایی برسیم.» (نظریههای
شخصیت. ص183.)
د) اریک فروم (1980 ـ 1900). «فروم
تصویر خوشبینانهای را از ماهیت انسان ارائه داد. برخلاف فروید، او مردم را به
صورتی که توسط نیروهای زیستی تغییر ناپذیر به تعارض و اضطراب محکوم شده باشند نمیدید.
بنابر نظر فروم، ما به وسیلة ویژگیهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی جامعه مان شکل میگیریم؛
با این حال، این نیروها به طور کامل منش ما را تعیین نمیکنند. ما عروسکهای خیمه
شب بازی نیستیم که به نخهایی که جامعه آنها را می کشد واکنش نشان دهیم. بلکه ما
مجموعهای از ویژگیها یا مکانیزمهای روان شناختی داریم که به وسیلة آنها ماهیت
خود و جامعه مان را شکل میدهیم.» (نظریههای شخصیت. ص205.)
هـ) هنری موری (1988 – 1893). موری یک فرد معتدل است و «در بارة موضوع ارادة آزاد در
برابر جبر گرایی، موری معتقد بود که شخصیت به وسیلة نیاز های ما و محیط تعیین میشود.
او به مقداری ارادة آزاد در قابلیت ما برای تغییر و رشد کردن اعتقاد داشت. هر فردی
بیهمتاست، اما شباهتهای نیز در شخصیت همة ما وجود دارد.» (نظریههای شخصیت. ص227)
راجرز و مزلو دو شخصیت انسان گرا
هستند که در برابر مکتب رفتار گرا قد علم کردند و به آزادی و ارادة انسان نقش
بسیار دادند درحالی که دیگران مانند فروید انسان را وابسته به گذشته، و رفتار
گرایان انسان را تابع محرکها میدانستند؛ ولی، «راجرز به آزادی انسان و نقش تعیین
کنندة وی در تحقق توانشهای بالقوه، اهتمام خاصی دارد. او هرچند در زمینة علم به
جبر معتقد بود، اما به عنوان یک روان درمانگر بیشتر به آزادی انسان میاندیشید.
در عمل متوجه شده بود که احساس مسؤولیت داشتن، همراه با آگاهی از تجارب خود، شانس
آزادی را در اندیشه و عمل بالا میبرد. هر قدر در درمان مراجعان به کلینیک وی،
پیشرفت بیشتری حاصل میشد، قدرت بیشتری برای تصمیم گیری و انتخاب بر مبنای اراده
و تصمیم خود پیدا میکردند. او عقیده داشت که درمانجوی وی به سوی آزادی و اختیار
کشیده میشود. هرچه حالات تدافعی درمان جویان در برابر تجارب درونی و حالات بدنی و
محیط اجتماعی کم میشود، آزادانهتر و با اختیار بیشتر واکنش نشان میدهند. افراد
ناسازگار از آزادی کمتری برخوردارند؛ زیرا تجارب درونی خود و نیز اوضاع محیطی
خویش را انکار میکنند. به عقیدة راجرز هنگامی که اشخاص درست عمل میکنند، احساس
آزادی بیشتری دارند»[27]
بنا بر این «در مورد موضوع ارادة آزاد
در برابر جبرگرایی، موضع راجرز روشن است. اشخاص کامل در آفرینش خودشان آزادی
انتخاب دارند، هیچ جنبة شخصیت برای آنها تعیین نمیشود.»[28]
معرفی این مکتب در مباحث پیشین گذشت و
در این عنوان تنها به نظریة یکی از نظریه پردازان این مکتب (جولیان راتر) اکتفا میکنیم.
جولیان راتر(1916). جولیان راتر یکی
از نظریه پردازان یادگیری اجتماعی است که توضیح مختصر این مکتب گذشت. و «در مورد
مسئله ارادة آزاد در برابر جبرگرایی، به نظر میرسد که راتر طرفدار انتخاب آزاد
است خصوصا در مورد افرادی که دارای منبع کنترل درونی هستند. از تاکید راتر بر
متغیرهای شناختی معلوم است که وی اعتقاد دارد ما میتوانیم تجربیاتمان را تنظیم و
هدایت کنیم و رفتار هایمان را انتخاب نمائیم. ما ممکن است تحت تاثیر متغیرهای
بیرونی باشیم، اما میتوانیم ماهیت و مقدار آن تاثیر را شکل دهیم.... ما قربانیان
نافعال رویدادهای بیرونی، وراثت، یا تجربههای کودکی نیستیم، بلکه آزادیم تا رفتار
موجود و آیندة خود را شکل دهیم. (نظریههای شخصیت ص500.)
رویکرد شناختی به شخصیت بر شیوههایی
تمرکز دارد که مردم توسط آنها خود و محیطشان را میشناسند، یعنی اینکه چگونه آنها
درک میکنند، ارزیابی میکنند، یادمیگیرند، فکر میکنند، تصمیم میگیرند، و
مشکلات را حل میکنند. و منحصرا بر فعالیتهای ذهنی هشیار تمرکز میکنند. (نظریههای
شخصیت ص391) از پیروان این مکتب کلی است که نظر او را در ذیل مرور خواهیم کرد.
جورج کلی (1967 – 1905). کلی یکی از روانشناسان شناختی است وی، تصویری خوشبینانه و
حتی دلنشین از ماهیت انسان ارائه میدهد. کلی مردم را موجوداتی منطقی میدانست که
قادر به ساختن سازههایی هستند که از طریق آنها دنیا را میبینند. او اعتقاد داشت
که ما خالق سرنوشت خود هستیم و نه قربانی آن. دیدگاه او ما را از ارادة آزاد
برخوردار میدانست که توانایی برگزیدن جهت زندگی خود را داریم، و در صورت لزوم با
اصلاح کردن سازههای قدیمی و ساختن سازههای جدید، میتوانیم تغییر کنیم. ما به
مسیر انتخاب شده در کودکی یا نوجوانی متعهد نیستیم. جهت ما آشکارا به سوی آینده
است، زیرا برای اینکه بتوانیم رویدادها را پیش بینی کنیم، سازهها را میسازیم.
بنابر این، کلی رویدادهای گذشته را
تنها عوامل تعیین کنندة رفتار موجود نمیدانست، و مفهوم جبرگرایی تاریخی را قبول
نداشت. (نظریههای شخصیت ص 407.)
این مکتب را نیز در بالا شرح دادیم در
اینجا دیدگاه یکی از پیروان این مکتب به نام آلپورت را مطرح میسازیم که اعتقاد به
آزادی انسان دارد.
گوردون آلپورت (1967 ـ 1897). «آلپورت
در بارة مسأله ارادة آزاد در برابر جبرگرایی موضع معتدلی را اتخاذ کرد. او ارادة
آزاد را برای غور و بررسی ما در بارة آینده قایل شد، اما همچنین قبول داشت که
مقدار زیادی از رفتار ما توسط صفات و گرایشهای شخصی تعیین میشود. زمانی که اینها
شکل میگیرند، تغییر دادنشان دشوار است.» (نظریههای شخصیت ص289.)
اینها چند مکتب روانشناسی بود که به
جبر یا به اختیار انسان معتقد بودند که برخی انسان را موجود مختار میپنداشتند،
برخی نیز مجبور، و افراد دیگری نیز وجود دارد که در این مختصر به آنان پرداخته نشد
و امید است در فرصت مناسب جمع آوری شود. ان شاءالله.
نتیجه
با توجه به این که در مکتبهای
روانشناسی اکثریت مکتبها در دورانی رشد کردند که مسأله علم زدگی به اوج خود رسیده
بود و روی دانش تجربی بسیار تأکید میشد و غرب تازه خود را از زیر سلطة ارباب
کلیسا آزاد میدانستند، اکثرشان بر اساس همان جو زدگی قایل به جبر شدهاند. و
عقیدهمندان به آزادی انسان، طغیان گران این جو و محیط به حساب میآیند زیرا
پیشرفت صنعتی که بر اثر علوم تجربی به وجود آمد کاملا چشمها را خیره کرده بود و
انسان غربی ـ جز اندک ـ احساس میکرد که هرچه خوبی است، در زیر چاقوی جراح و در
برابر چشمان تیز بین مکروسکوب باید نمود پیدا کند وگرنه جایگاهی در ذهن و صفحات
کاغذ بشر غربی آن روز نداشت به عقیدة برخی اکنون نیز جایگاهی ندارد. از این رو در
این قرن غرب افزون بر علم زدگی و غرور حاصل از علم تجربی احساس کردند خداوند و
بسیاری از چیزهای دیگر مانند ارادة انسان و مباحث نظری جز الفاظی نیستند که در
اذهان و دهانها سرگردانند. و حقیقت همان است که قابل تجربه باشد، تجربه نیز این
را نشان میداد که در اغلب موارد، انسان تابع است و اراده را هیچگاه نمیتوان با
چشم تجربه و یا تلسکوب تماشا کرد از اینجا میتوان داستان ناتمام جبر انسان را در
روانشناسی نیز تماشا کرد.
نکتة مهم دیگری که امروزه در میان
اندیشمندان غربی روی آن تأکید میگردد، نقش کم رنگی است که به خدا داده میشود، و
در برابر آن به محیط و امثال آن تأکید فراوان میشود اگرچه این نکته نهفته در همان
سخنی است که نیچه اعلام کرد و گفت: خدا مرده است.
با کمال تاسف خدمت شما عارضم کاملا در اشتباه هستید اساساً از جملات نخست مقاله تا به اشتباه رفتید و خشت اول را چون نهد ..... شناخت شما از جبر گرایی اشتباه است و تعریف شما از جبر که آنرا ((اجبار به انجام عمل، علی رغم میل فرد)) معرفی کردید کاملا غلط در غلط بتوان ۱۰۰ است .. به جرأت میگویم حتی یک محصل محقق جدی در این رابطه چنین تعریفی راجع به جبر و اختیار ندارد مگر کسی که بخواهد از مفروضات نادرست نتایج دلخواه بگیرد ... جبرگرا و اختیار گرا؟؟ به هریک از این دو نتیجه گیری برسید درنهایتا هیچ تاثیری در نحوه زندگی شما نخواهد داشت مپرسید چطور؟ پاسخ آنست که جبرگرایان اراده آزاد را یک توهم می دانند یعنی شما که به اختیار باور داری میگویید انسان اراده آزاد دارد و جبرگرا میگویید انسان توهم اراده آزاد دارد و البته این وهم را با ارزش و قابل تداوم می داند و در نهایت از لحاظ علمی معتقدین به -وهم اراده آزاد -همان رفتاری را انجام می دهند که معتقدین به -وجود اراده آزاد- ... امیدوارم بدون موضعگیری و جبهه گرفتن تامل کنید
سلام ممنون از دقت نظر شما این مقاله لزوما اعتقاد بنده نیست فقط جهت مطالعه در وبلاگ قرار داده شده .
این وبلاگ تنها به جمع آوری همه مطالب موجود در باره عرفان پرداخته و هیچ ادعای دیگری ندارد.
سلامت و سربلند باشید