فرازهایی از سخنان صوفیان و عرفا
1-شریعت : یعنی از روزی که حضرت ادم خلق شد خداوند به ایشان احکامی آموخت مانند اینکه دروغ نگو و دزدی نکن و غیره..پس قدمت شریعت به خلقت انسان میرسد .
و شریعت فقط در دین اسلام معنا پیدا نمیکند ..کلا احکام اخلاقی و عبادی همه ادیان را شریعت میگویند ..
2-طریقت: یعنی عمل کردن به شریعت تا رسیدن به معرفت حق...
ما
در هر مذهب و آئینی که باشیم چه بودا چه هندو چه مسیح و چه مسلمان اگر آشنا با
شریعت نباشیم چگونه میخواهیم به معرفت دست پیدا کنیم ؟؟؟ پس بقدر احتیاج باید
شریعت را فرا گرفت .
3-حقیقت : رسیدن
از کثرت به وحدت ...یعنی زمانیکه تو در درخت و ماه و ستاره و حیوان و انسان و در
همه چیز ها و در همه ادیان جلوه انوار حق ببینی..آنجاست که محبتی عظیم برای همه
چیز هستی در وجودت حس میکنی...
خوب مولانا مسلمان زاده شد ..از ابتدا شروع کرد ..یعنی سالها با شریعت آشنا شد و امام جماعت هم بود مدرس مدرسه علمیه پدرش نیز بود ، ولی بعد روزی شمس را ملاقات کرد تا طریقت را به او بیاموزد و سالیان سال آموزش دید تا به حقیقت رسید ...
زمانیکه به حقیقت رسید مولانائی امروزی که ما می شناسیم جلوه گر شد که دیگر فارغ از هر دین و آئینی گشته بود چون خود انوار حق گشته بود .....
انواع عرفان :
4- دونوع عرفان است ..یکی نظری یعنی تو می نشینی و کتابهای عارفان را میخوانی و یا میروی و در مورد زندگی و افکارشان تحقیق میکنی و نوشته هایشان را تصحیح میکنی و بعد استاد میشوی و درس میدهی.پس وظیفه تو این است که نقل قول کنی...
چون راهشان را تجربه نکردی از اظهار نظر شخصی بپرهیزی .....
و یکی عرفان عملی ..همچون زندگی عطار..یعنی کارو بار را ول میکنی و بدنبال پیری مبروی و آموزش میبینی و این سالیان سال طول میکشد تا تو چشیده باشی و رفته باشی راه عارفان را و این تازه مرحله طریقت است و بسیاری از عرفا به حقیقت نمیرسند و بستگی به مشیت معبود دارد ...
5- قدم گذاشتن در طریقت مرد میدان می خواهد....
"منظور از مرد"شخص و نفس و تن است فرق نمیکند زن باشد یا مرد "
گر مرد رهی میان خون باید رفت
از پای فتاده سرمگون باید رفت
تو پای در راه نه و هیچ مپرس
خود ره بگویدت که چون باید رفت
6- متاسفانه
بسیاری با خواندن چند جلد کتاب خود را عارف پنداشته و در زمینه عرفان نظری دکان ها
باز کرده و به زعم خود تفسیر میکنند مولانا را..حافظ را ...بایزید و عرفا را...
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست احوال من
7- هر کس آزاد است هر گونه که خواست بیاندیشد ..
اما اینکه دکان و خانقاه و کلاسی باز کند و بگوید بیائید و از راه من پیروی کنید و به اسلام توهین کند و مولانا را ارزان بفروشد ..و با زبان شیرینشان همچون روباه ،عزیزانی که طالب آشنا شدن با زندگی عارفان هستند را گمراه کنند ، اینجاست که باید دستشان را و جهلشان را بر دیگران روشن کرد.....
8- همیشه باید مراقب بود که ایمانمان را کسی ندزدد ...
چون دقیقا شیطان همینگونه در انسان رسوخ میکند ....
نکته ایی که در انتها که باید به آن توجه کرد
بعضی از ما دوست تر داریم که حرفهای عجیب و غریب و سخنان "محال" را بشنویم و باورکنیم. و علت آنست که نفس طالب است از وظایف اصلی خویش شانه خالی کند و آن سخنان را سند راحت طلبی خویش گرداند. و یکی از علل گرایش به طامات و خرافات ریشه در همین راحت طلبی و صفت گریز از وظایف است.
هر چند عمل به تکالیف انسانی طبیعتا سخت تر است ولی اگر کسی همتی بکار آورد و از بایدها نگریزد در عمل طولی نکشد که در مدارحلاوت و آرامش روحی و هئیت کامل انسانی قرار گیرد.
یکی از وظایف ما بستن مفر و گریزگاههای نفس است و این ، در اینجا عمل از روی اخلاص به دستورات راه حقیقت است. و البته هر کس با اندکی توجه وظایف وتکالیف خود را می داند. کسی که پایبند شریعت است آیا تکالیف خود را نمی داند؟ کسی که سالک طریق است وظایف خویش را نمی شناسد؟
یقین که می داند !
اما چون تحت تاثیر اراده نفس قرار می گیریم، نفس از روی کاهلی و تنبلی و سفاهت دنبال گریزگاه و فرار از مسئولیت هاست. در این راستا علاقه به خرافات و طامات و شره به شنیدن سخنان قابل تاویل فزونی می گیرد که نتیجه ای جز هدر دادن عمر گرامی نیست.
لابد شنیده ای که از عارفی دعوت کردند تا در مجلسی که حدیث و قول از حضرت رسول (ص) می شنیدند ، حاضر شود. قبول نکرد ، و در مقابل سوال آنها توضیح داد که چهل سال پیش از حضرت سخنی شنیده ام و بدان مشغولم ، تا آن را در عمل نیارم بسخنی دیگر حاجت نیست. آن حدیث این بود؛
ترک کن هرآنچه را که در آن خیری نیست.
تصوف چیست ؟
تصوف ، دانشی ست که در آن ، از یگانگی ذات پروردگار، سخن می رود و به نام ها و صفاتش و همه آن چه که به او مربوط است ، نایل می گرداند از این رو، موضوع تصوف ، ذات پروردگاری و صفت های ازلی و سرمدی اوست .
مسائلی که تصوف از آن ها سخن می گوید، چگونگی صدور کثرت از خدا و بازگشت همه آن ها به اوست و نیز بیان مظاهر نام های الهی و صفت های ربانی او و چگونگی بازگشت (اهل الله ) به خداست و نیز چگونگی (سلوک ) و (مجاهده ) و ریاضت های آنان است و همچنین از نتیجه هر یک از اعمال و ذکرها در دنیا و آخرت به همان سان که در (نفس امر) است سخن می گوید .
مبادی تصوف ، شناخت حد و غایت و اصطلاحات صوفیانست که در میان آنان رواج دارد .
عوالم کلی ، به دو عالم منحصر می شود: یکی ، (عالم خلق )، که با یکی از حواس پنجگانه ظاهری حس می شود و دیگری ، (عالم امر) است ، که به حس در نمی آید . همچون (روح ) و (عقل ) و پروردگار فرموده است : (الا له الخق و الامر تبارک الله رب العالمین )
و بسا! که از این دو (عالم ) به (عالم ملک و ملکوت ) و (عالم شهادت و غیب ) و (ظاهر و باطن ) و (بر و بحر) و عباراتی جز این ها تعبیر شود . و آدمی ، موجودی ست جامع ، میان این دو عالم . چه ، تن او، نمومه ای از عالم خلق است و روحش از عالم امر . خدای تعالی فرموده است : (یسئلونک عن الروح قل : الروح من امر ربی )
و روح آدمی ، پیش از هستی دیگر آفریدگان ، در دریای حقیقت پروردگاری شناور بود، و از عنایت ازلی که حامل آن بود، برخورداری داشت . خدای تعالی می فرماید: (و لقد کرمنابنی آدم و حملناهم فی البر والبحر)
سپس ، این روح ، در تن ، به امانت سپرده شد، تا کسب کمال کند و برخی آمادگی ها تدارک بیند که بی آن ، ممکن نبود، تا بدان برسد . آنگاه به اصل خود باز می آید و در منشاء خویش شناور می شود، و به دریای حقیقت می رسد . در حالی که آماده پذیرش فیض های جلال و جمال الهی و اشراق سر مدی شده باشد .
سخن عارفان و پارسایان
عارفی گفته است : آن که به هنگام نعمت ، به منعم بنگرد، و به هنگام بلا، به بلا دهنده نظر کند، و در همه حالات ، جمال حق را نظاره کند، و به محبوب مطلق توجه داشته باشد، در عالی ترین مراتب سعادت است و آن که به عکس این باشد، در پایین ترین درکات بدبختی ست . و چنین کسی ، به هنگام نعمت ، بر نیست شدن آن ترسانست و به هنگام سختی ، در
آزار آنست .
انواع مراتب ذکر در مسیر سالک
آنچه که اکنون گفته می شود مراتب هفتگانه اذکار قلبی است و با تذکر این که رموز اذکار فاش نمی گردد و این توضیحات به جهت آشنایی با کلیات مراتب و کمک به درک عمیق تر و سریع تر سالکین است:
ذکر اول: ذکر آفاق و انفس
ذکر دوم: ذکر حیات
ذکر سوم: ذکر سر
ذکر چهارم: ذکر دل – معرفت
ذکر پنجم: ذکر روح – محبت
ذکر ششم: ذکر صبر – تسلیم
ذکر هفتم: ذکر وجود – فنا
ذکر
آفاق و انفس، اولین مرتبه از اذکار قلبی سالک است که معمولا در لحظه ی تشرف از دم
سبحانی پیر به قلب سالک القاء می گردد. این ذکر بطور کل دارای بار معنایی این
جهانی و آن جهانی است و بیشتر برای دنیای سالک است تا ماورای جسم او. سالک بتدریج
با دوام در این ذکر به انعطاف طبع می رسد . به این معنا که طبیعت سخت سالک با ذکر
آفاق و انفس به نرمش در آمده بطور نسبی رام گشته تا برای خلاصی ذره، ذره از خویش و
پذیرش تحولات غیرقابل پیش بینی آماده گردد. در پایان این مرحله سالک با زخم های
روح خویش که از طبعش نشأت می گیرد آشنا گشته و برای احیای دوباره آماده می گردد.
نقش بسیار مهم این ذکر در پیشبرد روحی سالک غیر قابل کتمان است.
ذکر
حیات، دومین مرتبه از اذکار قلبی سالک است که پس از اعلام پیر از دم سبحانی ایشان
به قلب سالک القاء می گردد. از حساس ترین و پر طغیان ترین مراتب اذکار قلبی، ذکر
حیات است. بدین دلیل که سالک از آفاق و انفس به در رفته وارد مراحل حیات روح گشته
و در نتیجه شکل سلوک سالک پس از القاء این ذکر به قلب او تغییر می یابد. به گونه
ای که دگرگونی های بیرونی و درونی، ملموس و برجسته می گردند و طبع سالک شروع به
ترک دلبستگی ها و وابستگی های مجازی خویش می کند. دورانی دردناک و در انتها گوارا،
که مرگ ها و زایش های پی در پی روحی بسیار در خود دارد. که بطور حتم در این مرتبه
از ذکر باید رخ دهد تا سالک مراحل حیات خویش را پشت سر گذاشته و برای ورود به
مراحل سر آماده گردد. آزمونهای این مرتبه تکان دهنده، زیر و رو کننده و ناگزیر
هستند.
پس
از کامل گشتن حیات روح، ذکر سِر، از دم سبحانی پیر به قلب سالک القاء می گردد.
سالک در ذکر سِر، آماده برای درک ماورای حجاب و پذیرش معنی به جای طبع است. مرحله
ای که تاریکی های درون سالک به روشنی بدل می گردد و حجابهای او به او شناسانده و
قابلیت های روح رخ می نماید. سالک در این مرتبه از ذکر به درستی می داند گره های
روحی او در کجاست و چه پرده هایی را باید در خود کنار بزند. قراین روحی مرتبه ی
سوم ذکر، نرمش و خاموشی را به وجود می بخشد. سالکین صاحب ذکر سِر، وجودی مرموز و
غیرقابل درک دارند و این به جهت گشایش رفته رفته ی دریچه های درونی آنان به سمت
اسرار وجودی پیر است. ذکر سِر، زمینه و مقدمه ی بینایی و ادراک از راه دل است.
چهارمین
مرتبه ی اذکار قلبی ذکر دل است. این ذکر گاه به شکل زبانی و گاه باطنی به روح سالک
القاء می گردد. یعنی ذکر دل را گاه سالک از زبان مبارک پیر دریافت می دارد و گاه
از راه باطن به آن دست می یابد. ذکر دل، پایه و اساس رسیدن به معرفت وجود است. در
این مرتبه سالک شعور و بینایی از راه دل را بدست می آورد و نسبت به معانی قابل درک
این مرحله که از وجود مراد در وجود او به جوشش در می آید آگاه می گردد. حال جذبه ی
باطنی در ذکر دل و گاه در ذکر بعدی یعنی ذکر روح به سالک دست می دهد. در بعضی از
موارد حال جذبه در ذکرهای پایین تر نیز به روح سالک حلول می کند. سلوک باطنی در
مرتبه ی چهارم ذکر قلبی، کاملا شکلی خاص و منحصر به فرد به خود می گیرد. صاحب ذکر
دل، مولد امواج سریانی است و نفوذ و شکافندگی از صفات باطن او می شود.
ذکر
روح، پنجمین مرتبه ی ذکر قلبی و دریافت آن تنها از طریق باطن است. مرتبه ای که
نظرگاه و وادی سیر سالک تغییر بنیادین می یابد و سالک از طریق این ذکر می رود که
وجودی بی تقلا و بی جنبش را در خود به ثبات برساند. سالک در ذکر روح در رویارویی
کامل و تنگاتنگ با عوامل پنهان و آشکار جهان غیرماده است. بطور کل در ذکر پنجم، باطن
جزء باطن های متعالی است و سالک در نقل وانتقال های متوالی و اشراف های پی در پی
نسبت به جهان هستی و عالم روح، حقیقت و معنای محبت پیر را کشف کرده و راز بسط محبت
را در می یابد. باطن عشق بر باطن سالک گشوده شده و سالک رباینده ی این درک ظریف و
پیچیده می شود و سپس آنچه که او را ربوده، ربایندگی را به باطن او می بخشد. سالک
در مرتبه ی ذکر روح در پیچ و تاب های عشق به واکنش رهایی و خلاصی می رسد و آماده
برای پاگذاری به ورای وادی عشق و پر طغیان ترین مرحله سلوک باطن یعنی تسلیم سر
مینهد.
از امام جعفر
صادق علیه سلام فرمودند :
از صحبت پنج کس حذر کنید،یکی از دروغگوی که همیشه
با وی در غرور
باشی؛ دوم احمق که آن وقت که سود تو خواهد زیان تو بود و نداند؛ سوم بخیل که
بهترین وقتی از تو ببرد؛ چهارم بددل که در وقت حاجت تو را ضایع گذارد؛ پنجم فاسق
که تو را به یک لقمه بفروشد و به کمتر از یک لقمه.
تذکرة اولالیا
مراحل سلوک انگور ، شراب و سرکه
انگور را برای سرکه در خمره های بزرگ که به آن "حُبّ" می گویند می ریزند.
بعد
از مدّتی در اثر گرمای آفتاب یا آتش، انقلاب پیدا می کند و به شراب تبدیل می شود
که نجس و آرام و طبعش گرم است ..بعد از مدّتی انقلاب تمام می شود و شراب به سرکه
تبدیل می شود که سرد و آرام و خنک کننده است و غذای امیرالمؤمنین و اولیای خدا
علیهم السّلام است..
سالک
هم همین مسیر را طیّ می کند! اوّل حالت انقلاب پیدا می کند که حرارت دارد و شلوغ
می کند و با عجله و فشار می خواهد کارش را به پیش ببرد. امّا اگر صابر باشد، به
تدریج آرام و خنک می شود و به مقصد می رسد..
در جامعه هم وقتی انقلاب می شود، بعضی شلوغ کاری ها هم اتّفاق می افتد و ممکن است به بعضی افراد بی گناه هم تعرّض شود؛ امّا کمال در این است که از مرحله ی انقلاب به مرحله ی سازندگی، یعنی ساختن و تن دادن به مقدّرات الهی برسد.. که جامعه آرام و خنک می شود و حقّ همه ادا می شود.. *
√
در
مسیر کمال باید طالب بود ولی با ادب، نه با زور..
دو
جور طلب داریم، یکی به ضرر آدمی است یکی به نفع اوست. طلبی که با صدق و ادب باشد
به نفع عبد است و او با آن مثل سلمان طلبه ی فقه آل محمّد صلّ الله علیه و آله و
سلّم می شود. اگر طلب توإم با ادب نباشد و شلوغ کند مثل دومی می شود که طلبکار بود
و در را سوزاند و شکست..
هرچه
" ادب" و "صفای " عبد بهتر، ریزش رحمت از جانب خدا بیشتر..
_________________
عارف
ربانی مرحوم حاج اسماعیل دولابی رضوان الله تعالی علیه
*مصباح الهدی
آزمون چهار عنصر در مسیر سلوک
در
مسیر معنوی، مرید باید با آزمون مربوط به چهار عنصر رو به رو گردد. این آزمون در
دو سطح اولیه و پیشرفته اتفاق می افتد. در سطح اولیه مرید باید آزمون مربوط به
چهار عنصر را که هم به صورت بیرونی و هم درونی گرفته می شود بگذراند. در سطح
اولیه، مرید دانش مربوط به هر عنصر را بدست می آورد و بعد از گذراندن آزمون اولیه
عناصر، دانش مربوط به آنها و نحوه کار کردن عنصرها را فرا می گیرد. چهار عنصر مورد
نظر عبارتند از: آتش، هوا، آب، خاک(زمین(
عنصر آتش
در عنصر آتش، خشم مرید مورد آزمون قرار می گیرد. ممکن است در جهان بیرونی، مرید با خشم عمیقی رو به رو شود که ممکن است از یک ساعت تا چندین روز طول بکشد. مرید باید بتواند بر خشم خود تسلط و کنترل داشته باشد. همچنین امکان دارد که آزمون مورد نظر در جهان های درونی و در آسترال، به گونه ای باشد که به مرید توهین شود. فرد باید بتواند بر خشمی که در درون تولید می شود غلبه کند و آرامش خود را از دست ندهد.
عنصر هوا
در این آزمون، شخص باید بر وابستگی خود بر چیزها و همچنین انسانها غلبه کند. این وابستگی همچنین می تواند مربوط به امور درونی و بیرونی نیز باشد. ترس از دست دادن چیزی یا کسی مهم ترین فاکتور در این آزمون است و مرید باید بر آن غلبه کند. مرید باید در جهان بیرونی از هرگونه تخیل و خیالات نادرست دوری کند و از هر چیزی که حقیقت نیست و ارتباطی با حقیقت ندارد پرهیز نماید. در جهان های درونی ممکن است آزمون به این صورت باشد که شخص از یک بلندی پرت شود. افرادی که آرامش خود را از دست می دهند و فریاد می کشند در آزمون شکست می خورند.
عنصرآب
در این آزمون، مرید با صفت انعطاف پذیری و سازگار شدن با شرایط بیرونی و درونی مختلف من جمله فقر امتحان می شود. مرید باید منعطف باشد و با هر شرایطی که رو به رو می شود همانند آب با انعطاف عمل کند. در جهان های درونی ممکن است مرید را وارد یک اقیانوس کنند و او باید به طرف ساحل شنا کند. فرد اگر نتواند به سمت ساحل شنا کند شکست می خورد. این آزمونی بر علیه مصیبت های زندگی است.
عنصر خاک(زمین)
در آزمون خاک، آرامش مرید در مواجه با مشکلات بوجود آمده مورد سنجش قرار می گیرد و مرید باید در تصمیمات خود ثابت قدم و استوار باشد و در کارهای خود ثبات داشته باشد. ممکن است آزمون در جهان های درونی به گونه ای باشد که مرید در بین دو کوه یا مکانی قرار بگیرد و از دو طرف بر او فشار بیاید. اگر داد و فریاد بکشد در آزمون شکست می خورد.
آزمون عناصر هم در سطح اولیه گرفته می شود و هم در سطوح پیشرفته درونی.
در سطح اول ما دانش مربوط به چهار عنصر را بدست می آوریم و در سطوح پیشرفته در صورتیکه موفق به گذراندن آزمون شویم بر چهار عنصر موجود تسلط پیدا می کنیم و آنها را تحت فرمان خود در می آوریم. عشق و توکل به رب درونی باعث می شود آزمون ها به سادگی و راحت پاس شود.
عنصر هوا در بدن با فکر سالک
به همین خاطر ما وقتی عنصر هوا را در اختیار داریم، بر فکر و ذهن و افکار خود مسلط می شویم، اگر بر عنصر آتش تسلط یابیم، بر عواطف و احساسات خود کنترل داریم، اگر بر عنصر آب مسلط باشیم، شهوت خود را در کنترل می گیریم، اگر بر عنصر خاک غلبه کنیم، بر بدن فیزیکی مان تسلط و کنترل خواهیم داشت
انسان شریف کیست
در بند آن مباش که نماز بسیار کنی و روزه بسیار داری
«در بند آن مباش که حج بسیار گزاری» آنچه فریضه است به جای می آر و
«در بند آن مباش که» لغت بسیار یادگیری
«و دربند آن مباش که» قصه بسیار خوانی
«و در بند آن مباش که» حکمت بسیار دانی
«به قدر ضرورت کفایت کن»
و در بند آن باش که
#راست_و_نیک_نفس شوی که عذاب دوزخیان «بیشتر» از ناراستی و بد نفسی است.
«و راحت بهشتی از راستی و نیک نفسی است» باید که راستی و نیک نفسی ذاتی تو شود تا رستگار گردی که اگر به تکلف بر خود بندی هم در دوزخ باشی.
«باید که تو چنان شوی که همه روز از تو نیکی و راحت، ریزان باشد بی اختیار تو. همچو آن طایفه مباش که همه روزه از ایشان بدی و رنج، ریزان است.
و بدی و ناراستی کردن ذاتی ایشان شده است. باید که راستی و نیکی کردن ذاتی تو شود.»
#عزیزالدین_نسفی
دربیان لقمه حلال اولین گام محکم در سلوک از نظر مولانا
لقمه
ی حلال :از نظر مولانا،
آنچه
ما می خوریم در روحیات ما تاثیر دارد، اینکه روزی ما و لقمه ما چه باشد، بی ارتباط
نیست با اینکه "حال ما" چگونه باشد.
لقمه
انسان باید حلال باشد، اما لقمه تنها آن خوراکی نیست که از راه دهان می بلعیم،
لقمه هایی هست که ذهن ما و جان ما را تغذیه می کند.
ما روزانه سر سفره های مختلفی برای جسم و روحمان روزی برمی داریم، مهم است که بدانیم روزی که به جسم و جانمان می رسانیم، حلال است یا حرام؟
مولانا یک عیار برای سنجش حلال یا حرام بودن روزی به ما می دهد:
اگر ما به طور مستمر در دلمان احساس گرفتگی و تاریکی داریم، جایی هم سفره شیطان شده ایم، اگرچه بی خبر:
تا
تو تاریک و ملول و تیره ای
دان
که با دیو لعین همشیره ای
اما نشانه لقمه حلال، چه لقمه غذای جسم باشد و چه خوراک روح و جان ما، آن است که نتیجه اش گرمی و روشنایی و کمال و امید و عشق و محبت نسبت به مردم است.
لقمه
ای کآن نور افزود و کمال
آن
بود آورده از کسب حلال
علم
و حکمت زاید از لقمه حلال
عشق
و رقت آید از لقمه حلال
در
مقابل، اگر در دل ما حسد و نفرت و خشم و غفلت از معنویات موج بزند، باید ریشه را
در لقمه پیدا کنیم،
یک
جایی، لقمه حرامی خورده ایم یا روزی ناپاکی به روح و جان خود داده ایم:
چون
ز لقمه تو حسد بینی و دام
جهل
و غفلت زاید ،آن را دان حرام
آنچه ما می خوریم، آنچه می نوشیم، آنچه می خوانیم، موسیقیی که گوش می دهیم، برنامه ای که تماشا می کنیم و...همه برای ما "لقمه" هستند، لقمه هایی که فکر ما و نوع نگاه ما به هستی و نوع رفتار ما را شکل می دهند:
لقمه،تخم
است و برش ،اندیشه ها
لقمه،
بحر و گوهرش اندیشه ها
حلال ترین قوتی که به ما می رسد ، آن است که نتیجه اش عشق به انسان ها و هستی و میل خدمت به خلق و البته میل پرکشیدن به سوی جهان معناست:
زاید
از لقمه حلال اندر دهان
میل
خدمت، عزم رفتن آن جهان...
مراقب باشیم سر کدام سفره می نشینیم و جان و روحمان را با کدام لقمه سیر می کنیم!
آرامگاه جناب معرف کرخی
برمومن شکر واجب است که کافر نیست،
بر
کافر شکر واجب است که باری منافق نیست..
،
کافران
را دوست می دارم، از این وجه که دعویِ دوستی نمی کنند . گویند: «آری، کافریم،
دشمنیم!» اکنون دوستیش تعلیم دهیم، یگانگیش بیاموزیم..اما این که دعوی می کند که
من دوستم و نیست،، پر خطر است...(مقالات شمس(
،
اینان
همان منافقانند که خدا آنان را لعن کرده و گوش و چشمشان را کور گردانید...
أُوْلَئِکَ
الَّذِینَ لَعَنَهُمْ اللهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمَی أَبْصَارَهُمْ »(محمد/23 (
دوری
ز برادر منافق بهتر..
پرهیز
ز یار ناموافق بهتر..
خـاک
قـدم یـار موافق حقا..
از
خون برادر منافق بهتر...
«مولوی»
(فاعرض
عنهم و توکل علی الله وکفی بالله وکیلا) نساء 81
پس
از آنان روی بگردان..
بیاموزمت
کیمیای سعادت؟
ز
همصحبت بد ، جدایی ، جدایی !!
(حافظ)
منافق
فقط منافق بیرونی نیست ، او جلوه ای از "نفسِ منافق" خود انسان میباشد
که هنوز مسلمان یا تسلیم امر حق نشده و اسیر هوی وهوس است و هر چه برای ارضا
وخشنودی خود باشد میپسندد و به هرچه بر خلاف آن باشد کافر میشود!! و میخواهد راهی
بینابین کفر و ایمان برگزیند نه کافراست نه مسلمان، نه این تمام نه آن تمام ..
نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَکْفُرُ بِبَعْضٍ وَیُرِیدُونَ أَن یَتَّخِذُوا بَیْنَ
ذَٰلِکَ سَبِیلًا .. چنین انسانی همیشه در رنج وسختی خواهد بود و روی آرامش حقیقی
را تا زمانیکه تسلیم مطلق حق نشود نخواهد دید
.. آرى
منافقان در فروترین درجات دوزخند و هرگز براى آنان یاورى نخواهى یافت ..*
نقل است که مردی دو ظرف از سیب های سرخ و تازه دید که قیمت یکی دو برابر دیگری بود، در حالیکه سیب ها فرقی با هم نداشتند !
پرسید: سبب اختلاف قیمت چیست؟
گفتند:
همه از یک منطقه و یک نوع درخت هستند اما سیب های گران تر را از زمین ملکی و آب
قنات خودمان تهیه کرده ایم اما آن سیب های دیگر، هم زمینش غصبی است و هم آب آن به
زور از صحرایی گرفته شده است !!
مرد
به جای آن که سیب گران تر را بخرد سر در گوش فروشنده آورد و با اشاره به سیب های
حرام گفت: از این حرام تر و ارزان تر نداری که مال صغیر و یتیم هم در آن آمده
باشد؟!...
چنین
است حال بسیاری از مردم بی اعتنا به حلال و حرام و حق و ناحق؛
در
قرآن آمده است که کسانی که اموال یتیمان را می خورند در حقیقت در شکم خود آتش فرو
می برند، چگونه ممکن است که آدمی درونش پر از آتش باشد و احساس نکند؟!
فارابی
می گوید: اگر عضوی از اعضای کسی را بی حس کنند و سپس بر آن آتش نهند، آن شخص درد و
سوزشی را احساس نمی کند اما پس از مدتی که تاثیر دارو از میان رفت فریادش برخواهد
خاست. و چنین است که وجدان آدمی به "افیون غفلت" بی حس می شود، مال یتیم
و صغیر را می بلعد و او را باک نیست اما هنگامی که آن غفلت به رستاخیز مرگ از بین
می رود، به جهنمی سوزان خواهد افتاد و در آتشی که هیزمش را مال یتیم و ظلم و تجاوز
و غیره برافروخته است خواهد افتاد، آتشی که از درون شعله می کشد و هیچ پناه و
گریزی از آن نیست...
_________________
دکترحسین
الهی قمشه ای
گفتند: چرا مدح گرسنگی می گوئی؟
گفت:
اگر فرعون گرسنه بودی هرگز انا ربکم الاعلی نگفتی
..
و
گفت هرگز متکبر بوی معرفت نیابد..
،،
گفتند:
نشان متکبر چیست؟
گفت:
آنکه در هژده هزار عالَم ، نفسی بیند ، خبیث تر از نفس خویش
...
،،
گفتند
مرد به خدای کِی رسد؟ گفت: ای مسکین هرگز رسد..
گفتند
به چه یافتی آنچه یافتی؟ گفت: اسباب دنیا را جمع کردم و به زنجیر #قناعت بستم و در منجنیق #صدق نهادم و به دریای #ناامیدی از غیر انداختم..
،،
گفتند:
عمر تو چندست؟ گفت: چهار سال !
گفتند:
چگونه؟
گفت
هفتاد سال بود تا در حجب دنیا بودم، اما چهار سال است تا او را میبینم،،چنانکه
مپرس و روزگار حجاب از عمر نباشد ..
_______________________
تذکرة
الاولیاء -ذکر بایزید بسطامی (ره(
مشتاق
این باش که در هر حال که هستی، بنده ی او باشی ، همانگونه که او در هر حال
پروردگار توست ..
شما همه ی کارها را برای او بکنید تا کم کم قوت بگیرید و بلکه طوری شوید که عوض دنیا و آخرت ، او را طلب کنید ..
شما سلوکتان را رهانکنید تا به هدف برسید گرچه ممکن است برای بعضی سی چهل سال طول بکشد . شما دست برندارید ..
اهتمام در امر نفس ، نفس را نورانی و باصفا می کند و آن را بر امور غیبیه آگاه می کند و به او درجات و کرامات نفسانی اعطا می کند به این مفهوم که به مرور زمان از قالب نفسش ، رذائل را محو می کند ..
عارف فانی حاج سیّد هاشم حدّاد (ره)
راه ما مردن است و نقد خود به آسمان بردن ،،
که تا نمیری ، نرهی.. *
امام سجاد (علیه السلام) دعایی را از اول تا آخر شب 27 ماه مبارک رمضان در سجده تکرار می کردند که مضامینی گرانبها خصوصا برای اهل معرفت و دقت دارد :
«اللهم ارزقنی التجافی عن دار الغرور و الانابة الی دار الخلود والاستعداد للموت قبل حلول الفوت !» **
خدایا
مرا از این سرای فریب دنیا بر کَن و بازگشت به دنیای جاودان ،
و
استعداد موت قبل از فوت (مرگ پیش ازمرگ و ازدست رفتن فرصت ها) را روزیم فرما.
،
موت
با فوت فرق دارد دراینجا منظور مردنی اختیاری قبل از مرگ طبیعی است و همانطور که
شخص پس از مرگ وارد نشئه دیگری ازعالم میشود اگر کسی ازتعلقات این دنیا و ازنفس
خود بگذرد درهمین دنیا قیامت او قیام مى کند و یوم تبلى السرائر او متجلى مى گردد
وحقایق بر او آشکار میشود..برای همین رسول اکرم صلی الله علیه واله فرمودند:«موتوا
قبل أن تموتوا»بمیرید پیش از آن که به مرگ طبیعی بمیرید!
در اینباره مولانا می فرمایند
بهر این گفت آن رسول خوش پیام
رمز موتوا قبل موت یا کرام
همچنان که مرده ام من قبل موت
زآن طرف آورده ام ز این صیت و صوت
پس قیامت شو، قیامت را ببین
دیدن هر چیز را شرط است این !
عقل گردی عقل را دانی کمال
عشق گردی عشق را بینی جمال
نار گردی نار را دانی یقین
نور گردی هم بدانی آن و این ..*
هم اینانند که حضرت امیر (ع) می فرمایند : " وَ صَحِبوا الدُّنیا بِأبدان ٍ أَرواحُهُم مُعَلَّقَةٌ بِالمَحَلِّ الأَعلى
با
دنیا، به بدن هایى مصاحبت مى کنند که ارواحشان به محل اعلى آویخته است ...
،
ای
خنک آن را که پیش از مرگ ،مرد
یعنی او از اصل این رز ،بوی برد
مرده گردم ،خویش بسپارم به آب
مرگ پیش از مرگ ،امن است از عذاب
مرگ
پیش از مرگ ،امن است ای فتی
اینچنین
فرمود ما را مصطفی (ص(... *
،
تجافی
هم حالت نیم خیز و آمادگی برای کنده شدن از زمین است ،، شبیه آنچه در مسابقه دو
حالت استارت میگیرند و به محض اینکه سوت شروع مسابقه زده می شود به سرعت از جا
کنده می شوند ! کسی هم که در نماز یک رکعت عقب مانده می گویند در حال تجافی بنشیند
یعنی همان طور روی زانویش بلند شود شبیه حالت استارت دونده ها،
در
قرآن کریم هم داریم که می فرماید: اینها یعنی شب زنده داران پهلوهاشان را از
رختخواب کنده و آماده بلند شدن برای نماز شب هستند. پس معنای آن این است که انسان
خودش را از دار غرور بکند و به زمین نچسبد..
"والانابة إلی دارالخلود" یعنی برگشتن به آن سرای
جاودانه و بقا و جاودانگی ..اللهم
ارزقنا
عین القضات فرمود :
بدان
و آگاه باش که آدمی را سعادتی نهاده اند ، که آن را لقاء الله خوانند. و سالک از
این سعادت جز نامی نداند. اما چون پخته گردد ، دزدیده در درون پرده های غیب ، نظری
اندازد.. باشد که چیزی از آن معنی قبل از وصول به کمال ، ادراک کند!
و
ممکن نیست که آدمی به این سعادت رسد ، الا آنکه محبت حق حاصل کرده بوَد.
و
مپندار که از محبّت ، جز رسمی بی حقیقت دانسته آید..
.
و
محبت حاصل نیاید الا آنکه معرفت حاصل گردد..
و
معرفت خدای تعالی حاصل نیاید ، الا از فکری درست..
و
فکر درست ، جز از "دل صافی " و پاک از شواغل دنیایی و علایق بدنی حاصل
نیاید.
و
تو عزیز مبتلایی به شواغل دنیایی ! پس از تو ، این فکر صافی کی صورت بندد؟
اگر
یکبارگی از این شواغل برخاستن ممکن نیست ، باری ، گاه گاهی چندان که می توانی در
قطع این شواغل سعی می کن . که :
) هر کس ذره ای کار نیکو کرده باشد ، آن را می بیند(
از
من بشنو که " و ما ینطقُ عن الهوی ان هُو الّا وحیُ یوحی "
) از هوس نمی گوید جز وحی چیزی به او نمی رسد .(
شیطان
را در نهاد او راه نمانده بود! سمع و بصر همه به دوست تسلیم کرده بود !
و هر نهاد که از شیطان خلاص یافت، جز جلال لم یزل در آنجا رخت ننهد ..
________________________
(برگرفته از نامه های عین القضات همدانی)
بسم الله الرحمن الرحیم
و
گفت: مردمان دعا کنند و گویند: خداوندا، ما را به دو سه موضع فریاد رس !
یکی
در وقت جان کندن، دوم در وقت گور، سوم در قیامت
"،،
اما من میگویم پروردگارا در همه وقت فریاد رس
هیچ مؤمن را مبادا چشم کور ...
زنهار مگویید که فهم کردم ! هر چند بیش فهم و ضبط کرده باشی از فهم عظیم دور باشی ..
فهم این بیفهمیست !
خود بلا و مصیبت و حرمان تو از آن فهم است ترا ، از آن فهم میباید رهیدن تا چیزی شوی ..
تو
میگویی که من مشک را از دریا پر کردم و دریا در مشک من گنجید ! این محال باشد..
آری اگر گویی که مشک من در دریا گم شد این خوب باشد و اصل اینست ..
عقل
چندان خوبست و مطلوبست که ترا بر در پادشاه آورد ، چون بر در او رسیدی عقل را طلاق
ده که این ساعت عقل زیان تست و راه زنست
..
چون
بوی رسیدی خود را بوی تسلیم کن
، ترا با چون و چرا کاری نیست ..
مثلاً
جامه نابریده خواهی که آن را قبا یا جبهّ بُرند عقل ترا پیش درزی(خیاط) آورد ، عقل
تا این ساعت نیک بود که جامه را بدرزی آورد، اکنون این ساعت عقل را طلاق باید دادن
و پیش درزی تصرفّ خود را ترک باید کردن ..و همچنین بیمار ، عقل او چندان نیکست که
او را بر طبیب آرد ، چون بر طبیبش آورد بعد از آن عقل او در کار نیست وخویشتن را
بطبیب باید تسلم کردن.. نعره ای پنهانی ترا گوش اصحاب میشنوند...
(فیه ما فیه)
راز جز با رازدان انباز نیست ،،
راز اندر گوش منکر راز نیست...
گوش ما گیر و بدان مجلس نشان،
کز حقیقت می خورند آن سرخوشان...
مولای
عارفان ️علی
علیه السلام فرمودند:
کسى
که تغافل و
چشمپوشى از بسیارى امور نکند، زندگى براى او ناگوار و تیره وتارخواهد شد...
«مَنْ لَمْ یَتَغافَلْ وَلایَغُضَّ عَنْ کَثیر مِنَ
الأُمُورِ تَنَغَّصَتْ عیشَتُهُ
)غررالحکم و دررالکلم(
،،
تغافل
به معنی خود را به غفلت و ناهوشیاری زدن ،، و تجاهل به
معنی خود را به جهل و بی خبری زدن ، (نه به معنی هر غفلت و جهلی !) دو راهبرد
بسیار مهم در سلوک و شیوه صحیح زندگی است که سختی راه و بسیاری از امور زندگی را
بر انسان سهل و آسان میکند..
روایاتی
در این باب حاوی نکات چند لایه معرفتی است که باید در آن بسیار اندیشید و سالکان و
عارفان به خوبی از آن بهره جسته و در جای خود بکار گرفته اند..
گفت آسان گیر بر خود کارها ، کز روی طبع ،
سخت میگردد جهان بر مردمان سختکوش ..
وان گهم در داد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان میگفت نوش
با دل خونین ، لب خندان بیاور همچو جام !
نی گرت زخمی رسد ، آیی چو چنگ اندر خروش..
تا نگردی آشنا ، زین پرده رمزی نشنوی ..
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش ...
گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور
گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید ،،
چون سخن میگویند خود را رسوا میکنند،، یعنی «ما را ببین که ما چنین زشتیم!»
تو را مَقامِ استماع است.. تو سخن میگویی، از مقصود دورتر میمانی و دورتر میرانی از خود مقصود را..
معشوقه پیشِ تو میآید در زَر و زیور، تو پیشباز میروی ، باز میرود..
(شمس الدین محمد تبریزی)
===============
چون
در "آینهٔ کل " درنگری، کلّ روی خود را ببینی..
فاستمعوا له وانصتوا ..
ای بسا کسان که به قیل و قال مشغول نشدند ، و گوش و هوش به #استماع "کلام کاملان" داشتند، از همهٔ شبهت و اشکال خلاص یافتند،،
سوال در "سخن" ، جواب همهٔ سؤالهاست بتمام،، زیرا که این سخن، صیقل آینهٔ کل است و چون در "آینهٔ کل " درنگری، کلّ روی خود را ببینی،، هم بینی را، هم چشم را، هم پیشانی را، هم گوش هم بناگوش را..
اکنون چون مشغول شوی به جزوی و از " آینه کل " غافل شوی، شومی آنکه آن ساعت آینه کل راترک کرده باشی، آن جزو نیز فهم نشود..
از این رو میفرماید که:« فاذا قرئ القرآن فاستمعواله وانصتوا» یعنی: چون مصطفی علیه السلام قرآن خوانَد و وحی گوید،، شما که صحابه اید، مشغول شنیدن باشید و هیچ سوال مکنید..:« لعلکم ترحمون» تا به برکت آن که استماع حقیقتِ آینهٔ کل کنید و خاموش کنید، بر شما رحمت کنند و شما را از همهٔ اشکالها بیرون آرند ،، که از اشکال بنده را ، "رحمت حق" بیرون آرد ، نه قیل و نه قال..
بنگر که بسیار متکلمان در جواب و سوال تصنیفها کرده اند و سخن را در باریکی جایی رسانیده اند که از هزار طالب زیرک یکی ره نبرد از باریکی، و هنوز ایشان از ظلمت شبهت و اشکال بیرون نیامده اند ، تا بدانی که "رحمت خدا باید "،، تا بنده از اشکال بیرون آیدکه:« وعنده مفاتح الغیب» ..
و ای بسا کسان که به قیل و قال مشغول نشدند ، و گوش و هوش به " #استماع کلام کاملان" داشتند، از همهٔ شبهت و اشکال خلاص یافتند،،
الا قومی را غرض آن نیست که از اشکال بیرون آیند ! غرض آن است تا ذوق گفت و گوی که به آن خو کرده اند.. غرض ایشان ذوق شطرنج بازی سوال و جواب است.. چنانکه گر گینی که خود را میخارد ، غرض او از خاریدن آن نیست که گَر، زایل شود و صحت یابد ، الا غرض او خوشی گر خاریدن است،، نه خوشی صحت..
حکیم
میگوید: از این خاریدن صحت حاصل نیاید، الا من دارو میمالم، تو مخار و دارو را از
جا مبَر، اگرچه میخاردت تا آن خارش خارش چنان برود که هیچ باز نیاید..
اکنون
"کلام عارف کامل" داروی خارشهای سؤال و جواب و قال و قیل مشرقی و مغربی
است ،، زیرا سخنِ مغزِ مغز است، نه سخنِ پوستِ پوست و از مغز مغز، صحت حاصل آید و
همهٔ خارش سؤال و جواب و شک و شبهت و انکار و تاریکی برود و همهٔ علتها و رنجوریها
برود ازدل ،، و درون آدمی را صحت دینی و ایمانی حاصل آید بدین سخن که:« و ننزل من
القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنین» فرمود که چون وحی گزارد و قرآن خواند، خاموش
کنید و یقین است که صحابهٔ پاک به وقت قرآن خواندن پیغامبر علیه السلام افسانه
نگفتندی و حکایت نکردندی به همدیگر،، الا سؤال کردندی ! پس مراد از اینکه فرمود:«
خاموش کنید»، معنیش آن است که سؤال مکنید در میان سخن او..
بعد از آن صحابه گفتند: ما به وقت سخن گفتن پیغامبر علیه السلام چنان بودیمی که« کأنّ الطیر علی رؤوسنا»! چنانکه مرغی لطیفی بیاید، بر سر کسی بنشیند و آن کس نیارد دست جنبانیدن و سر جنبانیدن و سخن گفتن ،، از بیم آنکه شاید که آن مرغ بپرد و خاصه که آن مرغ، " عنقای مقصودها " بود از کوه قاف عنایت پریده باشد ..باید که مستمع خاموش کند، یک سر مویی بر وی نجنبد تا از سایهٔ او برخوردار گردد و مشکلات او بی گفت و گو حل شود...
،،
آن
شکار نیست که آن سو میدوانی ،، آن، "خیال" است ! و این ساعت هر چند با
تو حجت گویند که آن خیال است،، قبول نکنی از گوینده ! و گویی خود خیال تو راست که
از این سخن محرومی !
همچنانکه اول چو کودک بودی، باکودکان میدویدی سوی بازیها که نباید که کودکان بازی کنند و تو از آن بمانی و هر چند که تو را گفتندی که آن،خیال است، باطل است، حاصلی ندارد، نه شکم سیر کند ونه تو را پوشیده گرداند، هرگز قبول نکردیی، بلکه آن گوینده را دشمن گرفتئی ! و از او بگریختیی تا چون بزرگ شدی،، و عقل در تو آمد ، به نور عقل اندرونی دانستی و اندک اندک فهم کردی که آن باطل و خیال بود که ما میدویدیم و آن نصیحت کنندگان راست میگفتند ،، تا بدانی که تا کسی را در اندرون اندک روشنایی نبود، پند بیرونش سود ندارد و هرکه را در اندرون او روشنایی بود، روشنایی کلام عارفان ازگوش او درآید ، به آن روشنایی اندرونی بپیوندد،، چنانکه در چشم روشنایی نبود، البته نور آفتاب سود ندارد ، اما چون در چشم روشنایی بود، روشنایی آفتاب به روشنایی چشم پیوندد که جنس اوست. نورسوی نور رود...
« نور
اگر صد هزار میبیند ، جز که بر اصل خویش ننشیند..»
_________________________
(مجالس سبعه-جلال الدین محمد بلخی)
عشق و عاشق و معشوق یکیست
همه عشقها و مهرها به خداوند بر میگردند و به او تعلق دارند، حتی عشق های ظاهری (فیه مافیه، مولانا(
مولانا می فرماید همه مهرها و دوست داشتن ها نقاب روی خداوند است. اگر این نقاب بر افتد، عیان خواهی دید که همه مهرورزی های میان مردمان رو به سوی حق دارند:
)متن از فیه مافیه و اشعار از مثنوی معنوی و دیوان غزلیات مولانا(
... همه آرزوها و مهرها و محبتها و شفقتها که خلق دارند بر انواع چیزها – به پدر و مادر و دوستان و آسمانها و زمینها و باغها و ایوانها و علمها و طعامها و شرابها – همه آرزوی حق دارند، و آن چیزها جمله نقابهاست. چون از این عالم بگذرند و آن شاه را بی این نقابها ببینند، بدانند که آن همه نقابها و روپوشها بود. مطلوبشان در حقیقت آن یک چیز بود. همه مشکلها حل شود و همه سؤالها و اشکالها را که در دل داشتند جواب بشنوند و همه عیان گردد....
آن
شعاعی بود بر دیوارشان (نور آفتاب که بر دیوار تابیده)
جانب
خورشید وا رفت آن نشان
بر
هر آن چیزی که افتد آن شعاع
تو
بر آن هم عاشق آیی ای شجاع
عشق
تو بر هر چه آن موجود بود
آن
ز وصف حق زر اندود بود
چون
زری با اصل رفت و مس بماند
طبع
سیر آمد طلاق او براند
نور
از دیوار تا خور میرود
تو
بدان خور رو که در خور میرود
توضیح: عرفا اعتقاد دارند هر آنچه در جهان است، از تعینات وجودی حضرت حق است. منتها روپوش و نقاب باعث میشود که آن، وجودی مستقل به نظر آید. (عرفایی که به مقامات بالای روحانی می رسند، این نقابها از جلوی چشمانشان برداشته میشوند و آنچه به ما میگویند در واقع گزارش دیده هایشان است. برای همین عرفا "دیدن باطنی" را بر "دانستن ذهنی و عقلی" برتری میدهند و همیشه سفارش میکنند که طالب حق باید از دانش ظاهری و مدرسه ای بگذرد و به دیدن باطنی روی آورد.) بنابراین عشق ورزی به یکدیگر همان عشق ورزی با واسطه و نقاب دار به خداوند است. "لا اله الا الله" برای عموم مردم که پشت نقاب ها هستند نشان توحید است، اما برای عرفا که چشم باطن بین دارند «جز خدا هیچ نیست» نشانه توحید است. زیرا حتی سنگ و چوب هم درجاتی از تعین حق تعالی است. چنانچه مولانا در غزلی اینگونه شرح می کند:
غیر
خدا در دو جهان هیچ نیســــت
هیچ
مگو غیر، که آن هیچ نیســــت
ایــــن
کمــــــــر هستـــی موهــوم را
چون
بگشایی، به میان هیچ نیست
اوست
گــــل و سبــــزه و باغ و بهــار
غیــر
در این باغ جهـــان، هیچ نیست
و در غزلی دیگر (در حالیکه مولانا در مستی عرفانی و حال بی خودی است) اینگونه توصیف می کند:
باده
بده، باد مده، وز خودمان یاد مده
روز
نشاط است و طرب، برمنشین، داد مده
آمدهام
مست لقا، کشته شمشیر فنا
گر
نه چنینم، تو مرا، هیچ دل شاد مده.....
غیر
خدا نیست کسی در دو جهان همنفسی
هر
چه وجود است تو را جز که به ایجاد مده....
هم
تو تویی، هم تو منم، هیچ مرو از وطنم
مرغ
تویی، چوژه منم، چوزه به هر خاد مده
ادامه متن فیه مافیه:
حق تعالی این نقابها را برای مصلحت آفریده است. اگر جمال حق بی نقاب روی نماید، ما طاقت آن نداریم و بهره مند نشویم؛ به واسطه این نقابها مدد و منفعت می گیریم. این آفتاب را می بینی که در نور او می رویم و می بینیم و نیک را از بد تمییز می کنیم و در او گرم می شویم، و درختان و باغها مثمر می شوند و میوه های خام و ترش و تلخ در حرارت او پخته و شیرین می گردند؛ معادن زر و نقره و لعل و یاقوت از تأثیر او ظاهر می شوند. اگر این آفتاب – که چندین منفعت می دهد به وسایط – اگر نزدیکتر آید، هیچ منفعت ندهد، بلکه جملۀ عالم خلقان بسوزند و نمانند.
حق تعالی چون بر کوه به حجاب تجلی می کند، او نیز پر درخت و پر گل و سبزه و آراسته می گردد؛ و چون بی حجاب تجلی می کند، اورا ریز ریز و ذره ذره می گرداند.
توضیح: در مثنوی همین مطلب را اینگونه شرح فرموده:
پرده
بردار و برهنه گو که من
در
نگنجم با صنم در پیرهن
گفتم
ار عریان شود او در عیان
نی
تو مانی، نی کنارت در میان
آرزو
می خواه، لیک اندازه خواه
بر
نتابد کوه را یک برگ کاه
آفتابی
کز وی این عالم فروخت
اندکی
گر پیش تابد، جمله سوخت
در پایان قطعه زیر از دفتر ششم مثنوی کامل کننده این گفتار خواهد بود:
خلق
را چون آب دان صاف و زلال
اندر
آن تابان صفات ذوالجلال
علمشان
و عدلشان و لطفشان
چون
ستارهٔ چرخ در آب روان
پادشاهان
مظهر شاهی حق
فاضلان
مرآت آگاهی حق
قرنها
بگذشت و این قرن نوی است
ماه
آن ماه است، آب آن آب نیست
عدل
آن عدل است و فضل آن فضل هم
لیک
مستبدل شد آن قرن و امم
قرنها
بر قرنها رفت ای همام
وین
معانی بر قرار و بر دوام
آن
مبدل شد درین جو چند بار
عکس
ماه و عکس اختر بر قرار
پس
بنااش نیست بر آب روان
بلک
بر اقطار عرض آسمان
این
صفتها چون نجوم معنوی است
دانکه
بر چرخ معانی مستوی است
خوبرویان
آینهٔ خوبی او
عشق
ایشان عکس مطلوبی او
هم
به اصل خود رود این خد و خال
دایما
در آب کی ماند خیال
جمله
تصویرات عکس آب جوست
چون
بمالی چشم خود خود جمله اوست
دو
مگو و دو مدان و دو مخوان
بنده
را در خواجهٔ خود محو دان
خواجه
هم در نور خواجهآفرین
فانیست
و مرده و مات و دفین
چون
جدا بینی ز حق این خواجه را
گم
کنی هم متن و هم دیباجه را
اندر ذکر ابوالحسن خرقانی
آن بحر اندوه ، آن سختر از کوه ، آن آفتاب الهی ، آن آسمان نامتناهی، آن اعجوبه ربانی ، ابوالحسن خرقانی ،،
گفت: خدای تعالی قسمت خویش پیش خلقان کرد، هرکسی نصیب خویش برگرفتند ، نصیب جوانمردان اندوه بود !
گفت: درخت اندوه بکارید ، تا باشد که بِبَر آید و تو بنشینی و میگریی که عاقبت بدان دولت برسی که گویندت چرا میگریی..!
گفتند: اندوه به چه بدست آید ؟
گفت: بدانکه همه جهد آن کنی که در کار او پاک روی ، و چندانکه بنگری دانی که پاک نهٔ و نتوانی بود ،، که اندوه او فرود آید ،
که صد و بیست و چهار هزار پیغامبر بدین جهان درآمدند و بیرون شدند و خواستند که او را بدانند سزای او و همه پیران همچنان نتوانستند...
: در جوانمردان اندوهی بود که بهر دو جهان درنگنجد و آن اندوه آنست که خواهند تا او را یاد کنند و بسزای او نتوانند..
: درد جوانمردان اندوهست که بدو عالم در نگنجد..
و گفت: بسیار بگریید و کم خندید ! و بسیار خاموش باشید وکم گوئید ، و بسیار دهید و کم خورید وبسیار سر از بالین برگیرید وباز منهید...
نقلست
که شیخ بوسعید و شیخ ابوالحسن خواستند که بسط (خوشی وگشودگی) آن یک ، بدین درآید و
قبض (گرفتگی ) این یک ، بدان شود !
یکدیگر
را در برگرفتند هر دو صفت نقل افتاد !
شیخ بوسعید آن شب تا روز سر بزانو نهاده بود و میگفت و میگریست ..و شیخ ابوالحسن همه شب نعره همی زد و رقص همی کرد ..
چون روز شد شیخ ابوالحسن بازآمد و گفت: ای شیخ اندوه به من باز ده ! که ما را با آن اندوه خود خوشتر است ..
تا
دیگر بار نقل افتاد ، پس بوسعید را گفت: فردا به قیامت درمیا که تو همه لطفی ، تاب
نیاری ، تا من نخست بروم و فزع قیامت بنشانم ! آنگاه تو درآی
..
پس
گفت: خدا کافری را آن قوت داده بود که چهار فرسنگ کوهی بریده بود و میشد تا بر سر
لشکر موسی زند ، چه عجب اگر مؤمنی را آن قوت بدهد که فزع قیامت بنشاند..!
شیخ (ابوسعید ) گفت: من خشت پخته بودم ، چون به خرقان رسیدم گوهر بازگشتم...اهل دنیا صید شدگان ابلیس اند به کمند شهوات و اهل آخرت صید شدگان حق اند به کمند اندوه ..*
و گفت: هفتاد و سه سال با حق زندگانی کردم که سجده بر مخالفت شرع نکردم ، و یک نفس بر موافقت نفس نزدم ، و سفر چنان کردم که از عرش تا بثری هر چه هست مرا یک قدم کردند..
و گفت: در همه حال مولای توام ، و از آن رسول تو ، و خادم خلق تو..
: از حق ندا چنین آمد که بنده من اگر باندوه پیش من آئی شادت کنم و اگر با نیاز آئی توانگرت کنم و چون ز آن خویش دست بداری آب و هوا را مسخر تو کنم..
و گفت: راه خدای را عددنتوان کرد چندانکه بنده است به خدا راهست بهر راهی که رفتم قومی دیم گفتم خداوندا مرا براهی بیرون بر که من و تو باشیم خلق در آن راه نباشد، راه اندوه در پیش من نهاد ، گفت: اندوه باری گرانست خلق نتواند کشید..
و گفت: اگر آنچه در دل من است قطرهٔ بیرون آید جهان چنان شود که در عهد نوح علیه السلام..
: از آن آب محبت که در دل دوستان جمع کرده است ، اگر قطرهٔ بیرون آید ، همهٔ عالم پر شود ، که هیچ آب در نشود و اگر از آن آتش که در دل دوستان پدید آورده است ذرهٔ بیرون آید از عرش تا بثری بسوزد..
: بدینجا که من رسیدم سخن نتوانم گفت: که آنچه مراست با او اگر با خلق بگویم خلق آن برنتابد ..
: این غفلت در حق خلق، رحمت است که اگر چند ذره ای آگاه شوند بسوزند..
و گفت: دل که بیمار حق بود خوش بوَد ،
زیرا که شفاش جز حق هیچ نبود...
هوالعلیم
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت…
خواجه ابوبکر
صابونی شریک(هم درس) شیخ (ابوسعید ابوالخیر) بوده است به مدرسه به مرو. چون شیخ را
حال بدان درجه رسید ،
روزی
خواجه ابوبکر نزدیک شیخ آمد و گفت: ای شیخ ما هر دو در یک مدرسه شریک بودیم و علم
بهم آموختیم،حقّ تعالی ترا بدین درجۀ بزرگ رسانید و من همچنین در دانشمندی بماندم،
سبب چیست؟!
شیخ
گفت : یاد داری که فلان روز این حدیث استاد ما را املا کرد که «قال رسول الله صلى
الله علیه وآله و سلم: مِنْ حُسنِ اسْلامِ المَرء تَرکُهُ مالایعنیهِ »
(یعنی از نیکو مسلمانی مرد آن است که
، ترک کند آنچه ناسودمند است و به کارش نیاید..) و هر دو بنوشتیم ؟
چون
به خانه رفتی چه کردی؟
گفت
«من یاد گرفتم و به طلب دیگر شدم !»
شیخ
گفت : « ما چنین نکردیم،،
چون
بخانه شدیم هرچه
ما را از آن گزیر بود ، از پیش خویش برمیداشتیم ، و اندیشۀ آن از دل بیرون میکردیم ..
و
آنچ ناگزیر بود ما آنرا فرا گرفتیم و دل خود باندیشۀ آن تسلیم کردیم ...
و آن حدیث
حقّ است و پس چنانک خبر داد:
☀ قُلِ اللّه ثُمَّ ذَرْهُمْ
فِی خَوْضِهِمْ یَلْعَبُونَ
(تو بگو خدا و آنها را بگذار به بازی و تعمق
در خیالاتشان فرو روند)،،
« اَنَا
بُدُّکَ اللّازِم فَالْزِمْ بُدَّک،،
ناگزیرِ
تو منم ،،
ناگزیرِ
خود را ملازم باش ...
☀ لا اِله اِلّا هُوَ ، فَاتَّخِذهُ وَکیلاً.. »
(اسرار
التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید)
در
آموزههای متصلین به وحی پیامبر اکرم (ص) و ائمه معصومین (ع) و همچنین عرفا به تبع
ایشان ،مکرر بر این نکته تأکید شده است که خوب فکر کن و ببین چه چیز برای تو نافع است ، آنرا
دریاب.. و
«دَع ما لا یعنیک»،
یعنی
آنچه را به کارت نیاید فرو بگذار..
ابوسعید
میگوید: من تمام زندگی را مصروف عمل به حدیث «مِن حُسنِ اسلامِ المرءِ ترکُه مالا
یعنیه» کردم !!
آزمون چهار عنصر در مسیر سلوک
در
مسیر معنوی، مرید باید با آزمون مربوط به چهار عنصر رو به رو گردد. این آزمون در
دو سطح اولیه و پیشرفته اتفاق می افتد. در سطح اولیه مرید باید آزمون مربوط به
چهار عنصر را که هم به صورت بیرونی و هم درونی گرفته می شود بگذراند. در سطح
اولیه، مرید دانش مربوط به هر عنصر را بدست می آورد و بعد از گذراندن آزمون اولیه
عناصر، دانش مربوط به آنها و نحوه کار کردن عنصرها را فرا می گیرد. چهار عنصر مورد
نظر عبارتند از: آتش، هوا، آب، خاک(زمین(
عنصر آتش
در عنصر آتش، خشم مرید مورد آزمون قرار می گیرد. ممکن است در جهان بیرونی، مرید با خشم عمیقی رو به رو شود که ممکن است از یک ساعت تا چندین روز طول بکشد. مرید باید بتواند بر خشم خود تسلط و کنترل داشته باشد. همچنین امکان دارد که آزمون مورد نظر در جهان های درونی و در آسترال، به گونه ای باشد که به مرید توهین شود. فرد باید بتواند بر خشمی که در درون تولید می شود غلبه کند و آرامش خود را از دست ندهد.
عنصر هوا
در این آزمون، شخص باید بر وابستگی خود بر چیزها و همچنین انسانها غلبه کند. این وابستگی همچنین می تواند مربوط به امور درونی و بیرونی نیز باشد. ترس از دست دادن چیزی یا کسی مهم ترین فاکتور در این آزمون است و مرید باید بر آن غلبه کند. مرید باید در جهان بیرونی از هرگونه تخیل و خیالات نادرست دوری کند و از هر چیزی که حقیقت نیست و ارتباطی با حقیقت ندارد پرهیز نماید. در جهان های درونی ممکن است آزمون به این صورت باشد که شخص از یک بلندی پرت شود. افرادی که آرامش خود را از دست می دهند و فریاد می کشند در آزمون شکست می خورند.
عنصرآب
در این آزمون، مرید با صفت انعطاف پذیری و سازگار شدن با شرایط بیرونی و درونی مختلف من جمله فقر امتحان می شود. مرید باید منعطف باشد و با هر شرایطی که رو به رو می شود همانند آب با انعطاف عمل کند. در جهان های درونی ممکن است مرید را وارد یک اقیانوس کنند و او باید به طرف ساحل شنا کند. فرد اگر نتواند به سمت ساحل شنا کند شکست می خورد. این آزمونی بر علیه مصیبت های زندگی است.
عنصر خاک(زمین)
در آزمون خاک، آرامش مرید در مواجه با مشکلات بوجود آمده مورد سنجش قرار می گیرد و مرید باید در تصمیمات خود ثابت قدم و استوار باشد و در کارهای خود ثبات داشته باشد. ممکن است آزمون در جهان های درونی به گونه ای باشد که مرید در بین دو کوه یا مکانی قرار بگیرد و از دو طرف بر او فشار بیاید. اگر داد و فریاد بکشد در آزمون شکست می خورد.
آزمون عناصر هم در سطح اولیه گرفته می شود و هم در سطوح پیشرفته درونی.
در سطح اول ما دانش مربوط به چهار عنصر را بدست می آوریم و در سطوح پیشرفته در صورتیکه موفق به گذراندن آزمون شویم بر چهار عنصر موجود تسلط پیدا می کنیم و آنها را تحت فرمان خود در می آوریم. عشق و توکل به رب درونی باعث می شود آزمون ها به سادگی و راحت پاس شود.
عنصر هوا در بدن با فکر سالک
به همین خاطر ما وقتی عنصر هوا را در اختیار داریم، بر فکر و ذهن و افکار خود مسلط می شویم، اگر بر عنصر آتش تسلط یابیم، بر عواطف و احساسات خود کنترل داریم، اگر بر عنصر آب مسلط باشیم، شهوت خود را در کنترل می گیریم، اگر بر عنصر خاک غلبه کنیم، بر بدن فیزیکی مان تسلط و کنترل خواهیم داشت
انسان شریف کیست
در بند آن مباش که نماز بسیار کنی و روزه بسیار داری
«در بند آن مباش که حج بسیار گزاری» آنچه فریضه است به جای می آر و
«در بند آن مباش که» لغت بسیار یادگیری
«و دربند آن مباش که» قصه بسیار خوانی
«و در بند آن مباش که» حکمت بسیار دانی
«به قدر ضرورت کفایت کن»
و در بند آن باش که
#راست_و_نیک_نفس شوی که عذاب دوزخیان «بیشتر» از ناراستی و بد نفسی است.
«و راحت بهشتی از راستی و نیک نفسی است» باید که راستی و نیک نفسی ذاتی تو شود تا رستگار گردی که اگر به تکلف بر خود بندی هم در دوزخ باشی.
«باید که تو چنان شوی که همه روز از تو نیکی و راحت، ریزان باشد بی اختیار تو. همچو آن طایفه مباش که همه روزه از ایشان بدی و رنج، ریزان است.
و بدی و ناراستی کردن ذاتی ایشان شده است. باید که راستی و نیکی کردن ذاتی تو شود.»
#عزیزالدین_نسفی
سخنی در باب شریعت و طریقت و حقیقت
1-شریعت : یعنی از روزی که حضرت ادم خلق شد خداوند به ایشان احکامی آموخت مانند اینکه دروغ نگو و دزدی نکن و غیره..پس قدمت شریعت به خلقت انسان میرسد .
و شریعت فقط در دین اسلام معنا پیدا نمیکند ..کلا احکام اخلاقی و عبادی همه ادیان را شریعت میگویند ..
2-طریقت: یعنی عمل کردن به شریعت تا رسیدن به معرفت حق...
ما
در هر مذهب و آئینی که باشیم چه بودا چه هندو چه مسیح و چه مسلمان اگر آشنا با
شریعت نباشیم چگونه میخواهیم به معرفت دست پیدا کنیم ؟؟؟ پس بقدر احتیاج باید
شریعت را فرا گرفت .
3-حقیقت : رسیدن
از کثرت به وحدت ...یعنی زمانیکه تو در درخت و ماه و ستاره و حیوان و انسان و در
همه چیز ها و در همه ادیان جلوه انوار حق ببینی..آنجاست که محبتی عظیم برای همه
چیز هستی در وجودت حس میکنی...
خوب مولانا مسلمان زاده شد ..از ابتدا شروع کرد ..یعنی سالها با شریعت آشنا شد و امام جماعت هم بود مدرس مدرسه علمیه پدرش نیز بود ، ولی بعد روزی شمس را ملاقات کرد تا طریقت را به او بیاموزد و سالیان سال آموزش دید تا به حقیقت رسید ...
زمانیکه به حقیقت رسید مولانائی امروزی که ما می شناسیم جلوه گر شد که دیگر فارغ از هر دین و آئینی گشته بود چون خود انوار حق گشته بود .....
انواع عرفان :
4- دونوع عرفان است ..یکی نظری یعنی تو می نشینی و کتابهای عارفان را میخوانی و یا میروی و در مورد زندگی و افکارشان تحقیق میکنی و نوشته هایشان را تصحیح میکنی و بعد استاد میشوی و درس میدهی.پس وظیفه تو این است که نقل قول کنی...
چون راهشان را تجربه نکردی از اظهار نظر شخصی بپرهیزی .....
و یکی عرفان عملی ..همچون زندگی عطار..یعنی کارو بار را ول میکنی و بدنبال پیری مبروی و آموزش میبینی و این سالیان سال طول میکشد تا تو چشیده باشی و رفته باشی راه عارفان را و این تازه مرحله طریقت است و بسیاری از عرفا به حقیقت نمیرسند و بستگی به مشیت معبود دارد ...
5- قدم گذاشتن در طریقت مرد میدان می خواهد....
"منظور از مرد"شخص و نفس و تن است فرق نمیکند زن باشد یا مرد "
گر مرد رهی میان خون باید رفت
از پای فتاده سرمگون باید رفت
تو پای در راه نه و هیچ مپرس
خود ره بگویدت که چون باید رفت
6- متاسفانه
بسیاری با خواندن چند جلد کتاب خود را عارف پنداشته و در زمینه عرفان نظری دکان ها
باز کرده و به زعم خود تفسیر میکنند مولانا را..حافظ را ...بایزید و عرفا را...
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست احوال من
7- هر کس آزاد است هر گونه که خواست بیاندیشد ..
اما اینکه دکان و خانقاه و کلاسی باز کند و بگوید بیائید و از راه من پیروی کنید و به اسلام توهین کند و مولانا را ارزان بفروشد ..و با زبان شیرینشان همچون روباه ،عزیزانی که طالب آشنا شدن با زندگی عارفان هستند را گمراه کنند ، اینجاست که باید دستشان را و جهلشان را بر دیگران روشن کرد.....
8- همیشه باید مراقب بود که ایمانمان را کسی ندزدد ...
چون دقیقا شیطان همینگونه در انسان رسوخ میکند ....
نکته ایی که در انتها که باید به آن توجه کرد
بعضی از ما دوست تر داریم که حرفهای عجیب و غریب و سخنان "محال" را بشنویم و باورکنیم. و علت آنست که نفس طالب است از وظایف اصلی خویش شانه خالی کند و آن سخنان را سند راحت طلبی خویش گرداند. و یکی از علل گرایش به طامات و خرافات ریشه در همین راحت طلبی و صفت گریز از وظایف است.
هر چند عمل به تکالیف انسانی طبیعتا سخت تر است ولی اگر کسی همتی بکار آورد و از بایدها نگریزد در عمل طولی نکشد که در مدارحلاوت و آرامش روحی و هئیت کامل انسانی قرار گیرد.
یکی از وظایف ما بستن مفر و گریزگاههای نفس است و این ، در اینجا عمل از روی اخلاص به دستورات راه حقیقت است. و البته هر کس با اندکی توجه وظایف وتکالیف خود را می داند. کسی که پایبند شریعت است آیا تکالیف خود را نمی داند؟ کسی که سالک طریق است وظایف خویش را نمی شناسد؟
یقین که می داند !
اما چون تحت تاثیر اراده نفس قرار می گیریم، نفس از روی کاهلی و تنبلی و سفاهت دنبال گریزگاه و فرار از مسئولیت هاست. در این راستا علاقه به خرافات و طامات و شره به شنیدن سخنان قابل تاویل فزونی می گیرد که نتیجه ای جز هدر دادن عمر گرامی نیست.
لابد شنیده ای که از عارفی دعوت کردند تا در مجلسی که حدیث و قول از حضرت رسول (ص) می شنیدند ، حاضر شود. قبول نکرد ، و در مقابل سوال آنها توضیح داد که چهل سال پیش از حضرت سخنی شنیده ام و بدان مشغولم ، تا آن را در عمل نیارم بسخنی دیگر حاجت نیست. آن حدیث این بود؛
ترک کن هرآنچه را که در آن خیری نیست.
تصوف چیست ؟
تصوف ، دانشی ست که در آن ، از یگانگی ذات پروردگار، سخن می رود و به نام ها و صفاتش و همه آن چه که به او مربوط است ، نایل می گرداند از این رو، موضوع تصوف ، ذات پروردگاری و صفت های ازلی و سرمدی اوست .
مسائلی که تصوف از آن ها سخن می گوید، چگونگی صدور کثرت از خدا و بازگشت همه آن ها به اوست و نیز بیان مظاهر نام های الهی و صفت های ربانی او و چگونگی بازگشت (اهل الله ) به خداست و نیز چگونگی (سلوک ) و (مجاهده ) و ریاضت های آنان است و همچنین از نتیجه هر یک از اعمال و ذکرها در دنیا و آخرت به همان سان که در (نفس امر) است سخن می گوید .
مبادی تصوف ، شناخت حد و غایت و اصطلاحات صوفیانست که در میان آنان رواج دارد .
عوالم کلی ، به دو عالم منحصر می شود: یکی ، (عالم خلق )، که با یکی از حواس پنجگانه ظاهری حس می شود و دیگری ، (عالم امر) است ، که به حس در نمی آید . همچون (روح ) و (عقل ) و پروردگار فرموده است : (الا له الخق و الامر تبارک الله رب العالمین )
و بسا! که از این دو (عالم ) به (عالم ملک و ملکوت ) و (عالم شهادت و غیب ) و (ظاهر و باطن ) و (بر و بحر) و عباراتی جز این ها تعبیر شود . و آدمی ، موجودی ست جامع ، میان این دو عالم . چه ، تن او، نمومه ای از عالم خلق است و روحش از عالم امر . خدای تعالی فرموده است : (یسئلونک عن الروح قل : الروح من امر ربی )
و روح آدمی ، پیش از هستی دیگر آفریدگان ، در دریای حقیقت پروردگاری شناور بود، و از عنایت ازلی که حامل آن بود، برخورداری داشت . خدای تعالی می فرماید: (و لقد کرمنابنی آدم و حملناهم فی البر والبحر)
سپس ، این روح ، در تن ، به امانت سپرده شد، تا کسب کمال کند و برخی آمادگی ها تدارک بیند که بی آن ، ممکن نبود، تا بدان برسد . آنگاه به اصل خود باز می آید و در منشاء خویش شناور می شود، و به دریای حقیقت می رسد . در حالی که آماده پذیرش فیض های جلال و جمال الهی و اشراق سر مدی شده باشد .
سخن عارفان و پارسایان
عارفی گفته است : آن که به هنگام نعمت ، به منعم بنگرد، و به هنگام بلا، به بلا دهنده نظر کند، و در همه حالات ، جمال حق را نظاره کند، و به محبوب مطلق توجه داشته باشد، در عالی ترین مراتب سعادت است و آن که به عکس این باشد، در پایین ترین درکات بدبختی ست . و چنین کسی ، به هنگام نعمت ، بر نیست شدن آن ترسانست و به هنگام سختی ، در
آزار آنست .
انواع مراتب ذکر در مسیر سالک
آنچه که اکنون گفته می شود مراتب هفتگانه اذکار قلبی است و با تذکر این که رموز اذکار فاش نمی گردد و این توضیحات به جهت آشنایی با کلیات مراتب و کمک به درک عمیق تر و سریع تر سالکین است:
ذکر اول: ذکر آفاق و انفس
ذکر دوم: ذکر حیات
ذکر سوم: ذکر سر
ذکر چهارم: ذکر دل – معرفت
ذکر پنجم: ذکر روح – محبت
ذکر ششم: ذکر صبر – تسلیم
ذکر هفتم: ذکر وجود – فنا
ذکر
آفاق و انفس، اولین مرتبه از اذکار قلبی سالک است که معمولا در لحظه ی تشرف از دم
سبحانی پیر به قلب سالک القاء می گردد. این ذکر بطور کل دارای بار معنایی این
جهانی و آن جهانی است و بیشتر برای دنیای سالک است تا ماورای جسم او. سالک بتدریج
با دوام در این ذکر به انعطاف طبع می رسد . به این معنا که طبیعت سخت سالک با ذکر
آفاق و انفس به نرمش در آمده بطور نسبی رام گشته تا برای خلاصی ذره، ذره از خویش و
پذیرش تحولات غیرقابل پیش بینی آماده گردد. در پایان این مرحله سالک با زخم های
روح خویش که از طبعش نشأت می گیرد آشنا گشته و برای احیای دوباره آماده می گردد.
نقش بسیار مهم این ذکر در پیشبرد روحی سالک غیر قابل کتمان است.
ذکر
حیات، دومین مرتبه از اذکار قلبی سالک است که پس از اعلام پیر از دم سبحانی ایشان
به قلب سالک القاء می گردد. از حساس ترین و پر طغیان ترین مراتب اذکار قلبی، ذکر
حیات است. بدین دلیل که سالک از آفاق و انفس به در رفته وارد مراحل حیات روح گشته
و در نتیجه شکل سلوک سالک پس از القاء این ذکر به قلب او تغییر می یابد. به گونه
ای که دگرگونی های بیرونی و درونی، ملموس و برجسته می گردند و طبع سالک شروع به
ترک دلبستگی ها و وابستگی های مجازی خویش می کند. دورانی دردناک و در انتها گوارا،
که مرگ ها و زایش های پی در پی روحی بسیار در خود دارد. که بطور حتم در این مرتبه
از ذکر باید رخ دهد تا سالک مراحل حیات خویش را پشت سر گذاشته و برای ورود به
مراحل سر آماده گردد. آزمونهای این مرتبه تکان دهنده، زیر و رو کننده و ناگزیر
هستند.
پس
از کامل گشتن حیات روح، ذکر سِر، از دم سبحانی پیر به قلب سالک القاء می گردد.
سالک در ذکر سِر، آماده برای درک ماورای حجاب و پذیرش معنی به جای طبع است. مرحله
ای که تاریکی های درون سالک به روشنی بدل می گردد و حجابهای او به او شناسانده و
قابلیت های روح رخ می نماید. سالک در این مرتبه از ذکر به درستی می داند گره های
روحی او در کجاست و چه پرده هایی را باید در خود کنار بزند. قراین روحی مرتبه ی
سوم ذکر، نرمش و خاموشی را به وجود می بخشد. سالکین صاحب ذکر سِر، وجودی مرموز و
غیرقابل درک دارند و این به جهت گشایش رفته رفته ی دریچه های درونی آنان به سمت
اسرار وجودی پیر است. ذکر سِر، زمینه و مقدمه ی بینایی و ادراک از راه دل است.
چهارمین
مرتبه ی اذکار قلبی ذکر دل است. این ذکر گاه به شکل زبانی و گاه باطنی به روح سالک
القاء می گردد. یعنی ذکر دل را گاه سالک از زبان مبارک پیر دریافت می دارد و گاه
از راه باطن به آن دست می یابد. ذکر دل، پایه و اساس رسیدن به معرفت وجود است. در
این مرتبه سالک شعور و بینایی از راه دل را بدست می آورد و نسبت به معانی قابل درک
این مرحله که از وجود مراد در وجود او به جوشش در می آید آگاه می گردد. حال جذبه ی
باطنی در ذکر دل و گاه در ذکر بعدی یعنی ذکر روح به سالک دست می دهد. در بعضی از
موارد حال جذبه در ذکرهای پایین تر نیز به روح سالک حلول می کند. سلوک باطنی در
مرتبه ی چهارم ذکر قلبی، کاملا شکلی خاص و منحصر به فرد به خود می گیرد. صاحب ذکر
دل، مولد امواج سریانی است و نفوذ و شکافندگی از صفات باطن او می شود.
ذکر
روح، پنجمین مرتبه ی ذکر قلبی و دریافت آن تنها از طریق باطن است. مرتبه ای که
نظرگاه و وادی سیر سالک تغییر بنیادین می یابد و سالک از طریق این ذکر می رود که
وجودی بی تقلا و بی جنبش را در خود به ثبات برساند. سالک در ذکر روح در رویارویی
کامل و تنگاتنگ با عوامل پنهان و آشکار جهان غیرماده است. بطور کل در ذکر پنجم، باطن
جزء باطن های متعالی است و سالک در نقل وانتقال های متوالی و اشراف های پی در پی
نسبت به جهان هستی و عالم روح، حقیقت و معنای محبت پیر را کشف کرده و راز بسط محبت
را در می یابد. باطن عشق بر باطن سالک گشوده شده و سالک رباینده ی این درک ظریف و
پیچیده می شود و سپس آنچه که او را ربوده، ربایندگی را به باطن او می بخشد. سالک
در مرتبه ی ذکر روح در پیچ و تاب های عشق به واکنش رهایی و خلاصی می رسد و آماده
برای پاگذاری به ورای وادی عشق و پر طغیان ترین مرحله سلوک باطن یعنی تسلیم سر
مینهد.
گلچینی ناب از کتب عرفانی ناب
معنی لطیف بودن خدا
از کتاب مقصد الاقصی - نسفی
بدان که روح انسان با جسم است نه اینکه در جسم باشد و با یکدیگر در مقام معیت و همراهی هستند. هیچ ذره از ذرات جسم نیست که روح با آن نیست و بر آن محیط نیست و از آن آگاه نیست، و با آنکه چنین است، جسم در مکان خود است و روح در مقام خود. جسم به مقام روح نمی تواند رسید و در مقام روح نمی تواند بود، از جهت آنکه روح کثیف (غلیظ) است و روح لطیف است. اگر از جسم عضوی جدا کنند روح در مقام خود است و به حال خود است و اگر جسم را پاره پاره کنند هیچ زحمت و نقصانی به روح انسانی نرسد از جهت آنکه جسم و آلت جسمانی به مقام روح انسانی نمی تواند رسید. ای درویش روح با جسم است نه در جسم است؛ روح انسانی داخل جسم و خارج جسم و متصل به جسم و منفصل از جسم نیست. اینجا سرّ«من عرف نفسه فقد عرف ربه» جمال نماید.
ای درویش روح انسانی بغایت لطیف است اما هیچ نسبت ندارد به لطافت ذات خدای؛ ذات خدای تعالی بغایت لطیفِ لطیفِ لطیف است. پس از موجودات هیچ چیز ذات خدای تعالی را خرق نتواند کرد، از جهت آن که کثیف به لطیف نتواند رسید، و هیچ چیز حجاب ذات خدای تعالی نتواند کرد و هر چیز که لطیف تر بود احاطت آن بیشتربود و هر چیز که احاطت وی بیشتر باشد آگاهی وی بیشتر بود. ذات خدای تعالی لطیف حقیقی است و دانای حقیقی است؛ این است معنی «وهو اللطیف الخبیر». به همین یک آیت می بایست که اهل عالم به حضرت محمد صلی الله علیه وآله و سلم ایمان آوردندی اما از آن رو ایمان نیاوردند که معنی «وهو اللطیف الخبیر» را در نیافتند. پیدا باشد که در عالم فقط چند کس معنی «وهو اللطیف الخبیر» را دریافته باشند.
و اگر کسی که این معنی را در نیافته باشد از این آیت چه فهم کند که «و هو معکم اینما کنتم و الله بما تعملون بصیر» (و هر جا که باشید او با شماست و خداوند بر آن چه می کنید بیناست)
ای درویش خدا بغایت نزدیک است کما قال تعالی «و نحن اقرب الیه من حبل الورید» (و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم). و در قرآن و احادیث مانند این بسیار است اما چه فایده که مردم دورِ دور افتاده اند و از معرفت خدای و از معرفتِ قربِ خدای بی بهره و بی نصیبند. همه روز فریاد می کنند و می گویند که خدای می طلبیم و نمی دانند که خدا حاضر است و حاجت به طلب کردن نیست.
ای درویش خدای از برخی دور و به بعضی نزدیک نیست؛ خدای تعالی با همه است. جمله موجودات در قرب با او برابرند. اعلی علیین و اسفل السافلین در قرب او یکسان است. قرب و بعد را نسبت به جهل ما گفته اند. یعنی هر که عالم تر است نزدیکتر است و گرنه هیچ ذره ای از ذرات موجودات نیست که خدای تعالی بذات با آن نیست و بر آن محیط نیست و از آن آگاه نیست سخن کوتاه شد والله اکبر
پانویس: همانطور که می دانید خاک غلیظ است و آب نسبت به خاک لطیف تر است. هوا از آب لطیف تر و آتش و گرما هم از هوا لطیف تر است. همچنین می دانید که این چهار چیز به سبب غلظت و لطافت هر کدام مکانی جداگانه دارند و با همدیگر نیز می توانند در معیت و همراهی باشند. مثلا اگر طشتی را پر از خاک کنند جوری که دیگر هیچ جای خاکی باقی نباشد، در میان آن آب را مکانی است که خاک نمی تواند در آنجا باشد و فقط آب می تواند باشد بدون اینکه طشت سر ریز شود. و در میان آب هوا را هم مکانی هست چنانچه ماهی ها از اکسیژن موجود در آب تنفس می کنند. طوری که در میان آن آب فقط هوا می تواند باشد و آب نمی تواند باشد.
هیچ ذره ای از ذرات خاک در طشت نیست که آب با آن نیست و بر آن محیط نیست و هیچ ذره ای از ذرات آن آب و خاک نیست که هوا با آن نیست و همچنین هیچ ذره ای از ذرات آن خاک و آب و هوا نیست که گرما و آتش با آن نیست و بر آن محیط نیست. هر چند اینها همه با هم و در معیتند اما هر یکی در مکان خود هستند از آن جهت که غلیط به مکان لطیف نمی تواند برسد و نمی تواند در مکان لطیف باشد. و اگر می خواهید یقین داشته باشید که اینها با هم اند و هر یک در جای خودند بدانید که اگر کسی دست در آب کند، آب، آن دست را تر می کند اما دست را نمی سوزاند و اگر کسی دست در آتش کند آتش، دست را می سوزاند ولی تر نمی کند و اگر کسی دست در آب جوشیده فرو کند هم دست تر می شود و هم می سوزد پس معلوم شد که آب و آتش با هم اند و با این همه می دانید که آب و آتش در آن واحد نمی توانند در یک مکان باشند پس آب در مکان خود است و آتش در مکان خود و این همه به دلیل لطافت و کثافت است. لطیف در میان کثیف مکانی دارد با این همه جای کثیف را تنگ نمی کند. این همه را برای فهم بیشتر گفتیم و گرنه این ها همه ماده هستند و سمت و جهت و ابعاد دارند در حالی که خدا بی نهایت است و در سمت و جهت و ابعاد نیست و قیاس آن ها با خدا مع الفارق است.
اگر حقیقت یکی بیش نیست پس دلیل این همه تشتت افکار و آرا از چیست .....؟
تفسیری از ابیات مثنوی معنوی مولانا جلال الدین محمد رومی
اگر حقیقت یکی بیش نیست، دلیل وجود این همه راه و آیین ها چیست؟ چرا هر آیینی دیگری را نفی می کند و فقط خود را به عنوان راه درست میشناید؟
عرفا بر این اعتقادند که لوح محفوظی نزد خداوند وجود دارد که سرنوشت همه در آن نوشته شده است و انسان بر اساس لوح محفوظ خود حرکت میکند. در قرآن نیز از آن با عنوان «ام الکتاب» یاد شده است. لوح محفوظ را اینگونه تعریف میکنند:
لوح محفوظ ، همان ام الکتاب یا کتاب مبین است و آن همان علم ازلى الاهی است که مقدرات در آن ثابت و غیر قابل تغییر است.
هر حادثه ای - و از آن جمله اعمال انسانها هم یکی از آن حوادث است - قبل از حدوثش در لوح محفوظ نوشته شده. در واقع لوح محفوظ کتابى است که حافظ اعمال تمام انسانها و غیر آنهاست. در عین حال مشتمل است بر جمیع مشخصات حوادث و خصوصیات اشخاص و تغییراتى که آنها دارند.
عرفا عقل را به دو گونه بخش کرده اند. یکی عقل ظاهری ماست که دانش را از دنیای پیرامون خود با آموزش کسب میکند و برای زندگی روزانه کاربرد دارد. این عقل با کتاب و استاد و فکر کردن بر دانش خود می افزاید و خود را بر دیگران برتری می دهد. مولانا انسان دانشمند را لوح حافظ نام نهاده است. یعنی او نگهدار دانش های بدست آورده است و این دانشها انسان را سنگین میکنند، یعنی پرداختن بیش از نیاز به آنها راه دسترسی به خرد اصلی را میبندد. اما انسانی که از این عقل ظاهری عبور کند و به عقل اصلی برسد، او لوح محفوظ میشود:
از
کتاب و اوستاد و فکر و ذکر
از معانی وز علوم خوب و بکر
عقل
تو افزون شود بر دیگران
لیک تو باشی ز حفظ آن گران
لوح
حافظ باشی اندر دور و گشت
لوح محفوظ اوست کو زین در گذشت
اما عقل دوم عقلی است که که بخشش یزدان است و جایش نیز در میان جان آدمی است. این عقل از درون سینه انسان و بدون واسطه و کتاب و استاد جوشش میکند و به شخص دانش الهی ناب می بخشد. این دانش هیچگاه فاسد و کهنه نمیشود و در هر لحظه در حال جوشش است. عقل تحصیلی مانند آبی حویباری است که از مسیرهایی گذشته تا در نهایت به خانه ها آب می رساند. اگر این جویبار بسته شود، آب نیز به خانه ها نمی رسد. اما عقل دوم مستقیم به سرچشمه خرد الهی وصل است و بدون واسطه و جویباری باعث دسترسی به آب دانش می شود:
عقل
دیگر بخشش یزدان بود
چشمهٔ آن در میان جان بود
چون
ز سینه آب دانش جوش کرد
نه شود گنده، نه دیرینه، نه زرد
ور
ره نبعش بود بسته چه غم
کو همیجوشد ز خانه دَم به دَم
عقل
تحصیلی مثال جویها
کان رود در خانهای از کویها
راه
آبش بسته شد شد بینوا
از درون خویشتن جو چشمه را
خداوند در هر لحظه برای هر انسانی در حد خرد و فهم او از لوح محفوظش به سوی او جاری میکند که در انسان به شکل رویاها و آرزوها و تمایلات فکری او نمایان میگردند که مولانا نام خیال را بر آن نهاده است. یعنی آنچه که ما به انجامش تمایل داریم و شخصیت اجتماعی و کاری و دینی ما را شکل میدهد از لوح محفوظ ما به صورت آرزو و خیال به ما میرسد. مولانا می فرماید که کار عقل خط خوانی آن شکلهای رسیده از جانب خدا به ماست:
در
خور هر فکر، بسته بر عدم
دم به دم نقش خیالی خوش رقم
حرفهای
طرفه بر لوح خیال (طرفه: تازه و نو)
بر نوشته چشم و ابرو خدّ و خال (خد: چهره،
رخسار)
بر
عدم باشم نه بر موجود مست
زانک معشوق عدم وافیترست
عقل
را خط خوان آن اشکال کرد
تا دهد تدبیرها را زان نورد
اما این برای ما انسانهای معمولی است که پرده های حجاب اجازه دسترسی ما به خرد ناب الهی که در درون خود ما جای دارد را نمی دهند. انسانهای به حقیقت رسیده در حقیقت ناب جای گرفته اند و از این خیالات رها گشته اند. برای همین مولانا دعا می کند که او نیز همواره در حضور این به حقیقت رسیدگان باشد که جایگاهشان در عدم است:
ای
خدای بینظیر ایثار کن
گوش را چون حلقه دادی زین سخن
گوش
ما گیر و بدان مجلس کشان
کز حقیقت میچشند آن سرخوشان
چون
به ما بویی رسانیدی ازین
سر مبند آن مشک را ای ربّ دین
ای
دعا ناگفته از تو مستجاب
داده دل را هر دمی صد فتح باب
مولانا میفرماید میتوان لوح محفوظ و ادراک هر کسی از آن لوح را ( که همان امر و قسمت و سرنوشت و مقدرات روزانه اوست) به درک روزانه جبرییل از لوح اعظم تشبیه کرد. این فرشته و خرد بزرگ در هر روزی درس روزانه اش را از خداوند دریافت می کند که تمام اینها در عدم هستند، یعنی در بی جایی و لامکانی:
چون
ملک، از لوح محفوظ، آن خرد
هر صباحی درس هر روزه برد
در
عدم تحریرها بین با بیان
وآن سوادش حیرت سوداییان
عقل هم مانند آن ملک مقرب از لوح محفوظش روزانه درس می گیرد که مخصوص همان روز است، و در پی آن هر کس سخره خیالی شده و در سودای به دست آوردن گنجی در کوشش و کنجکاوی است:
هر
کسی شد بر خیالی ریش گاو
گشته در سودای گنجی کنجکاو
یکی را خیالی مسلط شده و او را وادار کرده که به معدنها و کوه ها رفته و تحصیل ثروت کند. دیگری را خیالی وادار کرده که برای بدست آوردن گوهر به دریاها فرو رود. یکی برای گوشه نشینی به کنشت می رود و آن یکی به کشاورزی روی می آورد. آن یکی راهزن و این یکی از خیالی مرهم تنهای خسته شده. یکی احضار جن و پری میکند و دیگری با احکام نجوم سرگرم است:
از
خیالی گشته شخصی پرشکوه
روی آورده به معدنهای کوه
وز
خیالی آن دگر با جهد مُر
رو نهاده سوی دریا بهر دُر
وآن
دگر بهر ترهب در کنشت
وآن یکی اندر حریصی سوی کشت
از
خیال آن رهزن رسته شده
وز خیال این مرهم خسته شده
در
پریخوانی یکی دل کرده گم
بر نجوم آن دیگری بنهاده سم
این خیالات گوناگون که از درون هر کسی منشاء می گیرند، خود را با روشهای بیرونی گوناگون نشان میدهند. به همین دلیل این شخص در شگفت است که آن دیگری چه می کند و هر کس که از خیال خود نوشیده دیگری را نفی و انکار میکند. اگر خیالات از درون با هم متفاوت نبودند، آنگاه چگونه روشهای بیرونی مختلف می شدند و بین انسانها اختلاف ایجاد می شد؟
این
روشها مختلف بیند برون
زان خیالات ملون ز اندرون
این
در آن حیران شده کان بر چی است؟
هر چشنده آن دگر را نافی است
آن
خیالات ار نبد نامؤتلف،
چون ز بیرون شد روشها مختلف؟
دلیل این اختلافات درونی و بیرونی این است که قبله جان را از دید ظاهری انسان پنهان کرده اند و هر انسانی را رو به جانبی متفاوتی از دیگران آورده اند:
قبلهٔ
جان را چو پنهان کردهاند
هر کسی رو جانبی آوردهاند
این مثال آن قومی است که در شب تاریک قبله را گم کرده و هر یک از افراد به دلیل تاریکی زیاد به سویی نماز می خواند. اما تنها زمانی که روز می شود میتوان فهمید که چه کسی به سوی درست قبله نماز خوانده است. یا مثال غواصانی است که در ته دریا با عجله چیزی را برداشته و به امید اینکه گوهری به دست آورد توبره خود را پر کرده و از آب بیرون می آیند. اما تنها زمانی که از دریا بیرون بیایند روشن می شود که چه کسی واقعا گوهر و مروارید درشت بدست آورده، چه کسی مرواریدهای خرد و کوچک و چه کسی فقط سنگ ریزه و شبه مروارید به دست آورده است:
همچو
قومی که تحری میکنند
بر خیال قبله سویی میتنند
چونک
کعبه رو نماید صبحگاه
کشف گردد که کی گم کردست راه
یا
چو غواصان به زیر قعر آب
هر کسی چیزی همیچیند شتاب
بر
امید گوهر و در ثمین
توبره پر میکنند از آن و این
چون
بر آیند از تگ دریای ژرف
کشف گردد صاحب در شگرف
وآن
دگر که برد مروارید خرد
وآن دگر که سنگریزه و شبه برد
هر قوم و ملتی در جهان مانند پروانگانی هستند که به گرد شمعها پر زنان در گردشند و به دور آن طواف میکنند و خود را به آتش میزنند به امید آنکه آن آتش مانند آتش موسی درخت را سرسبزتر کند. آنها نیکی و فضل آتش موسی را شنیده اند و گمان می کنند که هر آتشی همان خاصیت را دارد. اما وقتی که صبح می شود معلوم می گردد که هر شمعی چه بوده است. هر کسی که بال و پرش از آتش آن شمع حقیقی و مقدس سوخت، همان شمع به او هشتاد پر حقیقی می دهد. اما باقی پروانگان پرشان سوخته و چشمشان دوخته و زیر شمع معمولی و بد افتاده اند و در آتش پشیمانی می سوزند و آه می کشند. شمع به او می گوید من که خودم در حال سوختنم و گریانم چگونه میتوانم تو را از سوختن نجات دهم و باعث روشنی تو گردم؟ پروانه می گوید ظاهر روشنت مرا فریب داد و افسوس که دیر از باطن بد تو خبردار گشتم:
جوق
پروانهٔ دو دیده دوخته
مانده زیر شمع بد پر سوخته
میتپد
اندر پشیمانی و سوز
میکند آه از هوای چشمدوز
شمع
او گوید که: چون من سوختم
کی ترا برهانم از سوز و ستم؟
شمع
او گریان که: من سرسوخته
چون کنم مر غیر را افروخته؟
او
همی گوید که: از اشکال تو
غره گشتم، دیر دیدم حال تو
مولانا با این داستانها میخواهد بگوید که تمام این اختلافات قومی و مذهبی و فکری و عقیدتی به دلیل آن است که راه جان و خرد درونی ما بسته است. هر یکی از ما خیالات خود را حقیقت و خیالات دیگران را باطل فرض کرده ایم و تنها پس از مرگ است که پی میبریم چقدر در اشتباه بوده ایم و همه اینها به دلیل کژبینی خود ما بوده است. اما دیگر کار از کار گذشته و راه برگشتی نیست:
شمع
مرده، باده رفته، دل ربا
غوطه خورد، از ننگ کژبینیِ ما
اما در این بین تعداد بسیار کمی مروارید اصل را پیدا کرده اند و بال و پر خویش را در آتش حقیقی و مقدس سوزانده اند. ایشان که هستند و چطور میتوان راه ایشان را پیش گرفت تا ما هم به مروارید اصل و آتش موسی برسیم؟ پاسخ را مولانای بزرگ اینگونه می دهد:
هر
کسی، رو سوی سو آوردهاند
وین عزیزان، رو به بیسو کردهاند
هر
کبوتر میپرد در مذهبی
وین کبوتر، جانبِ بیجانبی
هر
عقابی می پرد از جا به جا
وین عقابان راست بی جایی، سرا
ما
نه مرغان هوا، نه خانگی
دانهٔ ما، دانهٔ بیدانگی
زآن
فراخ آمد چنین روزی ما
که دریدن شد قبادوزی ما
این عزیزان آنهایی هستند که از جهت و سو بریده و رو به بی سو کرده اند. جهت و سو همان روشها و آیین های گوناگون بیرونی است که انسانها مانند پرندگان دم به دم از یکی برخاسته و بر دیگری می نشینند. اما انسانهای به حقیقت رسیده بر شاخه هیچ آیین و روشی نمی نشینند و رویشان به سوی عدم و بی سویی است. ایشان فقط یک قبله میشناسند و آن، قبله جان است. جایی که یزدان از خرد خودش برایش جایگاه ساخته و برماست که این خرد را قبله خود سازیم.
مولانا در غزلی اینچنین می فرماید:
ای
قوم به حج رفته، کجایید کجایید
معشوق همین جاست، بیایید بیایید
معشوق
تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر
صورت بیصورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده
بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن
خانه لطیف است، نشانهاش بگفتید
از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک
دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با
این همه، آن رنج شما گنج شما باد
افسوس! که بر گنج شما، پرده شمایید
مولانا در انتهای ابیات به نکته مهمی دیگری نیز برای رسیدن به حقیقت اشاره می کند:
زان
فراخ آمد چنین روزی ما
که دریدن، شد قبادوزی ما
می فرماید که روزی مولانا و بزرگان دیگری مانند او به این دلیل چنین فراخ آمده است که قبادوزی آنها همان دریدن و پاره کردن قباهاست. دریدن یعنی رها کردن خود از تمامی تعلقات این جهانی. آن کسی که به خود رنگ و بوی آیین و روش خاصی را می دهد، چیزی را ندریده، بلکه بر داشته های ظاهری خودش افزوده اس. تنها یک راه و آیین است که انسان را به حقیقت بی مکان می رساند و آن معطوف کردن توجه به درون خود و پا گذاشتن به دنیای درون و باطن و کشف و تجربه آن است که برای انجام آن نیاز به هیچ آیین بیرونی نیست. پس برای دریدن قبا ها باید از ظاهرسازی دست کشید و در دل حقیقت را طلب کنی. اگر می خواهی به صافی و خلوص برسی باید جبه و لباس ظاهر را بشکافی.
صوفی حقیقی کسی است که در دل طلب پاک شدن را دارد نه آنکس که لباس صوفیگری بر تن می کند:
صاف
خواهی، جبه بشکاف ای پسر
تا از آن صفوت برآری زود سر
هست
صوفی آنک شد صفوتطلب
نه لباس صوف و خیاطی و دبّ
بر
خیال آن صفا و نام نیک
رنگ پوشیدن نکو باشد ولیک
بر
خیالش گر روی تا اصل او
همچنانکه گربه سوی نان به بو
دور
باش غیرتت آمد خیال
گرد بر گرد سراپردهٔ جمال
بسته
هر جوینده را که راه نیست
هر خیالش پیش میآید بیست
رابطه عرفان عملی و شناخت نفس
منبع ناشناس
عرفان عملی عبارت از آن قسمت از عرفان است که به توضیح روابط و وظایف انسان با خود او و با جهان و با خدا می پردازد. عرفان عملی بیان می دارد که سالک برای این که عملاً و حقیقتاً به قلّه منیع انسانیت یعنی توحید برسد باید حرکت را از کجا آغاز کند و چه منازلی و مراحلی را به ترتیب طی کند و در منازل بین راه چه احوالی برای روح و نفس او رخ می دهد، در عرفان عملی سخن از آغاز، منازل، مراحل و مقصدی است که به ترتیب سالک باید طی کند تا به سر منزل نهائی برسد، عرفا بر این اعتقادند که رسیدن به منزلی بدون گذر از منزل و مرحله قبل امکان پذیر نیست یعنی بین مقامات و منازل عرفانی رابطه علی و معلولی برقرار است که رسیدن به هرکدام بدون طی منزل قبلی محال است.
بدیهی است که آگاهی از این شرایط و ترتب ظریف و دقیق، منوط به شناخت دقیق از نفس است لذا بحث «علم النفس» که در کتاب های فلسفی و عرفانی به آن پرداخته شده است قسمت وسیعی از فلسفه و عرفان اسلامی را به خود اختصاص داده است.
عرفا در این خصوص می گویند:روح و نفس آدمی مانند یک گیاهی است که رشد و نمو آن دارای برنامه خاصی است که باید مرحله به مرحله آن را به پیش برد تا به کمال مطلوب خود برسد و همین مطلب که در عرفان عملی عملاً نفس را رشد می دهند در عرفان نظری درست این حالت نفس را تحلیل می کنند که نفس آدمی مانند هر موجودی دیگر از نظم و قانون خاصی تبعیت می کند؛ گاه راغب می شود گاه ملول و سرخورده و گاه طاغی و عاصی. باید آن را خوب شناخت و درست با آن برخورد نمود، درست مانند اسب چموشی که باید آن را رام و اهلی کرد.
و به همین جهت در بعضی از تعاریف عارف آمده است: «صوفی (عارف) آن باشد که دایم سعی کند در تزکیه نفس و تصفیه دل و تجلیه ی روح.»
پس از تعریف عرفان عملی به: معرفت طریق سلوک و مجاهده برای رهاساختن نفس از تنگناها و قید و بند جزئیت و پیوستن به مبدأ خویش و اتصاف به نعت اطلاق و کلیت»
نیک هویداست که رها ساختن نفس از قید و بند جزئیت و پیوند انسان به مبدأ اعلاء فقط با معرفت نفس ممکن پذیر است.
علی (علیه السلام) می فرماید: «العارف من عرف نفسه فاعتقها و نزّهها عن کلّ ما یبعدّها؛ عارف کسی است که نفس خود را شناخته و از هرچه که آن را (از خدا) دور می کند آزاد و پاکش گردانیده».
پس نفس یکی از مسائل مهم عرفان است و همانگونه که بین یک علم و مسائلش رابطه وجود دارد بین نفس و عرفان رابطه است.
روش شهودی در عرفان و معرفت نفس
لازم به تذکر است که در عرفان از راه شهود که راه دل است بهره برده می شود و این در حالی است که گفته شده است در اثبات و علم به نفس هم تنها می توان از این روش سود جست.
عرفا و حکمای اسلامی بر این باورند که علم به نفس حضوری بوده و اگر انسان نفس خود را، به علم حضوری شهود ننماید هیچ طریق دیگری توان اثبات و شناخت آن را ندارد.
شیخ شهاب الدین سهروردی در کتاب حکمت الاشراق دو برهان بر حضوری بودن معرفت نفس و استحاله شناخت آن از طریق دانش های حصولی اقامه کرده که نتیجه آن دو برهان این است که آدمی نفس خود را نه تنها از طریق افعال و آثار آن بلکه از طریق هیچ مفهومی از مفاهیم ذهنی دیگر نمی تواند شناسایی کند بلکه هستی هر فرد و شئونات مربوط به آن حقیقتی است که تنها با شهود عرفانی قابل شناسایی است. چه این که آثار خارجی نفس و رفتار آدمی که روان شناسی امروز بر آن تکیه دارد فقط برخی از آثار و کنش های روح و نفس در مقابل افعال و آثار خارجی شناخته می شود اما ماهیت و حقیقت روح و نفس فقط با کشف عرفانی قابل شناسایی می باشد. به همین خاطر برخی از روان شناسان معاصر بر این باورند که روان شناسی معاصر در واقع علم «رفتار شناسی» است و به شناخت روح و روان کاری ندارد.
و
سلام بر آنکه از حق پیروی کند.هُوْ
***
جهان
از دید من، یکی "حق" است و یکی "انسان کامل"؛ که آن هم حق است
و
جز حق نیست. پس فقط "حق" است. همان "یکی" است. باطل زائیده
"وَهم" است.
از
مَجاز و وَهم هجرت کن رفیق،
جسم
و جان تسلیمِ وحدت کن رفیق،
شمعی
ام سوزان که نور آورده ام
تا
فلک راهِ عبور آورده ام...
وَهم
که نباشد باطلی نیست. پس چون در وَهم باشی همیشه درگیر
باطلی. سلوک، خروج از وَهم، و ورود به "حق" است.
دنیا، مصداق وَهم است.
همان است که قرآن به آن "لهو و لعب" میگوید. بازیچه و سرگرمی.
بازیچه
اصالت ندارد. به آن که مشغول باشی در وَهمی. در "وَهم"، مبارزه هست. کشت
و کشتار هست. نامرادی و افسردگی است. و در یک کلام، رنج است.
این جوهرهء
وَهم است.
در"حق"،
در عالَم حق، مبارزه ای نیست زیرا تضادی نیست که
مبارزه باشد. رقابتی نیست که حسد باشد. انحصاری نیست که طمع باشد.
عالَم
حق، عالَم یگانگی است. یکپارچگی و وحدت است. عالَمِ وَهم، عالَم دوگانگی
هاست. دوگانگی، رنج است. ذهنیات است. مشاهده کننده و مشاهده شونده
است. خواستن هست. آرزو هست... پس مبارزه هم هست. همواره باید تلاش
کنی تا چیزی را حل کنی. و حل نمی شود زیرا پشت سر آن چالشی بزرگتر
در راه است.
این
کارکرد عالَمِ وهم است. برای رسیدن به آرامش حقیقی، باید
به عالَم حق رفت. از همینجا و هم اکنون. راه دیگری نیست. و تو به حق وارد
نمی شوی مگر آنکه "انسان کامل" را بیابی. انسان کامل، مظهر حق است. در
هر عصری موجود است. وجود دارد. تشبیه و استعاره نیست. موجود است. دیدنی
است. شنیدنی است. به قول قرآن؛ هم غذا میخورد و هم در بازارها راه میرود!
اگر ایمان داشته باشی که او هست، او را خواهی یافت. و این قطعی است.
مگر آنگه در قلبت شک و تردید داشته باشی؛
که
در این صورت تنها با شک و تردیدت روبرو خواهی شد. اگر او را حتی یکبار هم بیابی،
کافیست.
همان
یک دیدار تا ابد کافیست. همان یک رؤیت، کار خودش را میکند. همان رؤیت، دانه
اش را در وجودت میکارد. و چون تسلیم محض باشی آن دانه به موقع به ظهور
خواهد رسید. و به کار دیگری نیاز نیست. به آنچه که میگویم یقین دارم و عین
حقیقت است. هیچ دروغی در کار نیست. تا او را نیابی، راه به جایی نخواهی برد.
راه، از طریق او نمایان میشود. راه، خود اوست. صراط مستقیم، خودِانسان کامل
است. جز او، چه راهی؟! کدام راه؟! بدون او هر چه بیشتر بخوانی، بیشتر گمراه
میشوی. هر چه بیشتر بدانی، سنگین تر شده بیشتر فرو میروی. هر چه بیشتر
فکر کنی، بیشتر منحرف خواهی شد.
هر
چه بر تلاشت بیفزایی، دورترخواهی شد. زیرا او را نداری. نیافته ای. رؤیت آگاهانه
محقق نشده است.
بدون
اوهر راهی، ظلمت است. و با او هر ظلمتی، نورانی است. این کلام را جدی بگیر. تا
زند ه ای بزرگترین دغدغه ات همین باشد. این نکته را اولویت اول و آخرت کن.
او
را بیاب همه چیز را یافته ای. ازذهن تو به تنهایی کاری ساخته نیست. از وَهم دست
بردار. قبل از مرگ از آن خارج شو. در وَهم بمیر و در "حق" زنده شو. قبل از
آنکه بمیری، بمیر. خودت بمیر. اختیاری بمیر. از وَهم بمیر. یعنی از آرزوها بمیر.
از خواستن ها، بمیر. از گذشته، بمیر. تا به "حال" زنده شوی. حق، در حال
است.
انسان کامل، در حال است. او آنجا منتظر توست. تو در وَهم او را نخواهی یافت.
و وقتی او را یافتی، چیزی نخواه، چه هرچه بخواهی حماقتت را عیان کرده ای.
خود او، اصل چیزهاست. همه چیز در همین یافتن است. در همین رؤیت است.
تمام ثروت حقیقی و ماندگار همین است. این رؤیت، رؤیت روح است. این
"نگاه روح" است. و این یعنی تو را پذیرفته است. یعنی
تو را به وجود حقیقی خویش،
راه داده است. رسته ای. رستگار شده ای. حتی اگر لحظ های با روحش تو را
نگاه کند، همین کافیست و تو برده ای. او "طباع تام" توست. اصل و ریشه توست.
وجود نورانی و ازلی توست. غریبه نیست. غریبه تویی. به او که برسی آشنا
میشوی! و فاز فوزاً عظیما...
انسانها
نیازمند بیدارکنندگان اند. و بیدارکننده، یعنی همان انسان کامل، شبیه خالق است. جز
این نیست. او بی منیت است. خالی ازخویش است و پُر از اوست. انسان کامل اهل عصمت و
طهارت است.
او
برای خود چیزی نمی خواهد آرزویی ندارد. پاک از هر خواسته و خواهش است. وجودی
مطلقاً تسلیم است. او صفات نفسانی خود را دور انداخته و آنچه از صفات در
او می بینی همه از حق تعالی است. او نیست و او هست. او وجه االله است.
معنای
صورت خدا همین است. این "کامل" است که وجه االله است. "نحن وجه االله"
کلام صریح اهل طهارت است که در اخبار به طرق و صیغ مختلف
آمده است.
اگر
در این زندگی توفیق یارت بود و انسان کاملی را ملاقات کردی، به واقع کل را
ملاقات کرده ای. او "انسان نورانی" است. عین حقیقت است در این مرتبه از حیات. و
در مراتب دیگر باید خود سلوک کنی تا بدان نائل شوی. زیرا این "راه" تا
به "ذات" راهی بی پایان است. سفر "الی االله" که پایان گیرد
سفر "فی االله"
آغازیدن
گرفته است. تجلی پشت تجلی . عظمت بعد هر عظمت. و تو خود باید سالک
شوی. کسی چه می داند شاید روزی با صورت نورانی خویش روبرو شوی!
گفته
این و آن دردی از تو دوا نمی کند. باید
خود بسوی پروردگارت هجرت کنی.
این کاری است که ابراهیم(ع)، ابوالانبیاء نیز کرده است. انِّی
مُهاجِرٌ إِلی رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ...
و
إِنِّی
ذاهِبٌ إِلى رَبِّی سَیَهْدِینِ..
هر
سالکی بدین سمت و سو است. جز این نمی تواند باشد. او باید
به "کل" رود، به وحدت. و از جزء و کثرت، جان و اندیشه اش را بشوید.
اینگونه
است که کثرت در زیرپایش قرار خواهد گرفت. و دگر مقهور آن نخواهد شد تمامی
ذرات وجود، هر چه که باشند و هر جا که باشند، از جماد و نبات گرفته تا حیوان
و انسان و حتی ملائکه، هر کدام در مرتبة خویش، به قدر استعداد و قابلیت
خویش، با پروردگارشان آشنایند. این وجه کل را دیده اند. در عمق
ضمیرشان
ثبت شده است. و تو ای انسان، تنها تو در میان این خیل گسترده،شبیه
خالقت خلق شده ای. در سفرِ آفرینش عهد عتیق، آمده است که خداوند بعد از
آنکه همه موجودات را خلق کرد اراده نمود تا انسان را شبیه خودش بیافریند پس
فرمود: "اینک انسان را بسازیم. ایشان مثل ما و شبیه ما باشند و بر ماهیان
دریا
و پرندگان آسمان و همة حیوانات اهلی و وحشی، بزرگ کوچک و بر تمام زمین
حکومت کنند". دقت کن! نکته را بگیر! چرا انسان را شبیه خودش ساخت، مثل
خودش ساخت؟! زیرا تمام موجودات دیگر خالق را دیده اند او را می شناسند
و
خدا خوب می داند که اگر انسان را شبیه و مثل خودش نیافریند، هیچ موجودی از
انسان اطاعت نخواهد کرد و فرمان نخواهد برد. انسان از این رو بر طبیعت سیطره
دارد که شبیه خالقش است. آن موجودات تصور می کنند که این خداست که
بر روی زمین راه می رود و دخل و تصرف می کند و این نکته ای ظریف و روانشناسانه
است.
قدر
خودت را بدان. این فرصت "انسان" بودن و یا به تعبیری" آن سان"
بودن را
مفت از دست مده. گمان مبر که این یک فرصت همیشگی است و پیوسته مکرر
می شود. از این خیال های خام نداشته باش. بسیاری از موجودات آرزوی چنین
فرصتی را دارند... و این یک پل است. از این پل عبور کن. سلوک کن. ازفرصت
استفاده کن و به الوهیت خویش نائل شو. فقط بنده"ربّ ات" باش. "وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّى.. ."تسلیم محض او باش و به
سلامت از این صراط بگذر.
https://t.me/siridaradabvaerfan
شناخت و زیرکی مؤمن و آب حیات
از کتاب فیه ما فیه : مولانا
سخن ما همه نقد است و سخنهای دیگران نقلست، و این نقل فرعِ نقد است. نقد همچون پای آدمیست و نقل همچنانست که قالب چوبین بشکل قدم آدمی. اکنون آن قدم چوبین را از این قدم اصلی دزدیده اند و اندازه از این گرفته اند. اگر در عالم پای نبودی ایشان این قالب را از کجا شناختندی؟! پس بعضی سخنها نقد است و بعضی نقل است و بهمدیگر می مانند، ممیزی می باید که نقد را از نقل بشناسد. و تمییز ایمان است و کفر بی تمیزی است. نمی بینی که در زمان فرعون چون عصای موسی مار شد و چوبها و رسنهای ساحران مار شدند، انکه تمیز نداشت همه را یک گونه دید و فرق نگذاشت و آنکه تمییز داشت سِحر را از حق فهم کرد و مؤمن شد بواسطۀ تمییز؟! پس دانستیم که ایمان تمییزست.
این فقه نیز اصلش وحی بود اما چون به افکار و حواس و تصرف خلق آمیخته شد، آن لطف نماند و اکنون چه مانده از لطافت وحی؟ چنانکه این آب که در تروت (نام محلی است) روان است سوی شهر، آنجا که سر چشمه است بنگر، که چه صاف و لطیف است؟! و چون در شهر درآید و از باغها و محله ها و خانه های اهل شهر بگذرد، چندین خلق دست و رو و پا و اعضا و جامه ها و قالی ها در آن شسته و بولهای محله ها و نجاستها از آن اسب و استر در آن ریخته و با او آمیخته گردد. چون از آن کنار دیگر بگذرد درنگری اگر چه همانست که خاک را گِل کند و تشنه را سیراب کند و دشت را سبز گرداند اما ممیزی می باید که در یابد که این آب را آن لطف که بود نمانده است و با وی چیزهای ناخوش آمیخته است، اَلْمُؤْمِنُ کَیِّسُ مُمَیِّزُ فَطِنُ عَاقِلُ. پیر عاقل نیست چون به بازی مشغول است، اگر صد ساله شود هنوز خام و کودک است. و اگر به بازی مشغول نیست پیر است، اینجا سن معتبر نیست. مِّن مَّاء غَیْرِ آسِنٍ ( آبی که گندیده نمی شود – محمد – 15)، می باید ماء غیر آسن آن باشد که: جمله پلیدی های عالم را پاک کند و درو هیچ اثر نکند، همچنان صاف و لطیف باشد که بود و در معده مضمحل نشود و خلط و گندیده نگردد وآن آبِ حیات است.
پا نویس: اَلْمُؤْمِنُ کَیِّسُ مُمَیِّزُ فَطِنُ عَاقِلُ - اشاره به حدیث پیامبر دارد: مؤمن عاقل و چیز فهم و محتاط است.
جهد آدمی در ادراک باری تعالی
از کتاب فیه ما فیه : مولانا
سایلی سؤال کرد که: آخر در زمستان نیز همان آفتاب هست؟
گفت: مارا غرض اینجا مثال است، اما آنجا نه جمل است و نه حمل،مِثلْ دیگرست و مِثالْ دیگر، هرچند که عقل آن چیز را به جهد ادراک نکند، اما عقل جهد خودرا کی رها کند و اگر [عقل] جهد خودرا رها کند، آن عقل نباشد، عقل آن است که همواره شب و روز مضطرب و بی قرار باشد از فکر و جهد و اجتهاد نمودن در ادراک باری [تعالی]، اگرچه او مدرک نشود، و قابل ادراک نیست،
عقل همچون پروانه است و معشوق چون شمع، هرچند که پروانه خودرا بر شمع زند، بسوزد و هلاک شود، اما پروانه آنست که هرچند بر او آسیب آن سوختگی و الم میرسد، از شمع نشکیبد، و اگر حیوانی باشد، مانند پروانه که از نور شمع نشکیبد، و خودرا بر آن نور بزند، او خود پروانه باشد، و اگر پروانه خودرا بر نور شمع می زند و پروانه نسوزد، آن نیز شمع نباشد.
پس، آدمی که از حق بشکیبد و اجتهاد ننماید، او آدمی نباشد، و اگر تواند حق را ادراک کردن آن هم حق نباشد، پس، آدمی آن است که از اجتهاد خالی نیست و گرد نور جلال حق می گردد، بی آرام و بی قرار، و حق آنست که آدمی را بسوزد و نیست گرداند و مُدرک هیچ عقلی نگردد.
پانویس: مثل دیگرست و مثال دیگر ...: مولانا تفاوت مثل و مثال را در مثنوی اینطور بیان می فرماید:
فرق و اشکالات آید زین مقال
لیک نبود مثل این، باشد مثال
فرق ها بی حد بود از شخص شیر
تا به شخص آدمی زادِ دلیر
لیک در وقت مثال، ای خوش نظر
اتحاد از روی جانبازی نگر
کان دلیر، آخر مثال شیر بود
نیست مثل شیر در جملۀ حدود
درویش کیست ؟
از کتاب چهل_کلام_و_سی_پیام پیام ٣٦
حضرت نورعلیشاه ثانی دکترجوادنوربخش
درویشی عنوانی است که بسیاری از ما به خودمان می بندیم و به آن افتخار می کنیم بدون آنکه بدانیم معنا و مفهوم درویشی چیست و درویش کیست.
به ظاهر درویشیم ولی روز و شب سرگرم بت پرستی هستیم و بدنبال هوای نفس می رویم و خلاصه مصداق این اشاره مولانائیم که فرموده است ؛
ننگ درویشان ز درویشی ما
روز و شب از روزی اندیشی ما
در مکتب تصوف سنتی ایران که مبتنی برتوحید اسلامی است ، درویش به کسی گفته می شود که به راستی بی خویش و بی هستی باشد ، به کائنات اعتنا نکند و جز به دوست توجه نداشته باشد.
خواجه عبدالله انصاری در حق درویشان چنین فرموده است؛
" قومی که از بیشهء حسد هرگز خاری به دامن ایشان نیاویخت ،از بیابان نفس هرگز غباری بر گوشه رداء اسلام ایشان ننشست و از هاویهء هوی هرگز دودی
به دیدهء ایشان نرسید. سلاطین راهند در لباس درویشان ،ملکی صفتند به صورت آدمیان و روندگان در راه خویش خرامان."
با این توضیح خوبست همه ما که داعیهء درویشی داریم کلاهمان را قاضی کنیم و با واقع بینی دریابیم تا چه حد درویشیم و آنگاه اگر مشکلی داریم برای رفع آن تلاش کنیم .درس اول درویشی دوست داشتن خلق خدا و احترام گذاشتن به عقاید آنهاست . بااین یادآوری درویش نباید فضول مردم و مفتش عقاید و افکار دیگران باشد.
آنکس که معتقدات مذهبی و عبادت دیگران را وسیلهء جذب محبت دوست و نزدیکی به اوست به هر صورت تخطئه می کند نه تنها درویش نیست که دشمن درویشان و باعث بدنامی ایشان است ، چه ایراد گرفتن و توهین به مقدسات دیگران به هر صورت که باشد گونه ای خودخواهی و خودپسندی و در عین حال بزرگترین آفت درویشی است.خلاصه آنکه همه ما باید صفای درویشی را بر کنار از تعصبات و بر مبنای معنویت صوفیانه که دور از ریب و ریاست استوار و پایدار نگاه داریم . و یادمان باشد که اعمال و رفتار تنی چند نباید باعث تجری دیگران شود به خصوص که تصوف مکتب انسان سازی است و بدون تکیه به معنویت و صفای باطن نمی شود انسان شد.صوفی باید به همهء آدمها صمیمانه عشق بورزد و از روی دل و جان و بدون توقع پاداش به جامعه بشریت خدمت کند.
شرط دریافت اسرار قرآن
از کتاب فیه ما فیه : مولانا
قرآن همچو عروسی است: با آنکه چادر را کشی، او روی به تو ننماید. آنکه آن را بحث می کنی و تو را خوشی و کشفی نمی شود آن است که چادر کشیدن تو را رد کرد و با تو مکر کرد و خود را به تو زشت نمود، یعنی ((من آن شاهد نیستم.)) او قادر است به هر صورت که خواهد بنماید. اما اگر چادر نکشی و رضای او طلبی، بروی کشت او را آب دهی، از دور خدمتهای او کنی، در آنچه رضای اوست کوشی بی آنکه چادر کشی، به تو روی بنماید. اهل حق را طلبی که فَادْخُلِی فِی عِبَادِی وَادْخُلِی جَنَّتِی (به حلقه بندگان من پیوند، و آنگاه به بهشت من در آی – فجر – 29 و 30). حق تعالی به هرکس سخن نگوید – همچنانکه پادشاهان دنیا به هر جولاهه (پارچه باف) سخن نگویند. وزیری و نایبی نصب کرده اند، ره به پادشاه از او برند. حق تعالی هم بندۀ را گزید تا هر که حق را طلب کند در او باشد و همه انبیا برای این آمده اند که ره جز ایشان نیستند.
از کتاب روح الارواح فی اسماء ملک الفتاح
نیاز و فروتنی
.......سهلعبدالله تستری گفت: «نظرت فی هذا الامر فلم ار طریقاً اقرب الی الله من الافتقار ولا حجابا اغلظ من الدعوی». در این راه نظر کردم و بصر بصیرت را بر حقایق گماشتم. هیچ راه نزدیکتر از نیاز ندیدم و هیچ حجاب شگرفتر از دعوی نیافتم.
به راه ابلیس نگر تا همه دعوی بینی. به راه آدم فرونگر تا همه نیاز بینی. ای ابلیس، تو چه میگویی: « انا خیر منه». ای آدم، تو چه میگویی: « ربنا ظلمنا انفسنا». همه موجودات از کتم عدم در فضای قضا آورد، از هیچ چیز نبات نیاز نرست جز از خاک. این مشتی خاک را که سرشتند، به آب نیاز سرشتند. همه چیزها داشت. نیازمندی دربایست بود که پیوسته بردرگاه زاری میکند.
نهاد آدم را از نیاز سرشتند و مدد از نیاز فرستادند، مسجود ملایکش گردانیدند و بر تخت پادشاهی و خلافت بنشاندند و مقربان را پیش وی بر پای کردند و از نیاز او ذرهای کم نشد. در فردوس آوردندش و این توقیع روان کردند که « وکلا منها رغدا حیث شئتما؛ هشت بهشت آن توست چنان که خواهی تصرف کن».
و افلاس او بدان ناچیز نگشت.
نیاز آدم وی را از همه آفریدگان که به آنچه دارند قانع و راضی هستند، دقیقاً متمایز میکند. آدم هیچگاه نمیتواند قانع شود، چون که در پی نامتناهی است.
آوردهاند که در لوح محفوظ نبشته بود که یا آدم، گندم مخور و هم آنجا نبشته بود که بخورد. « ان الانسان خلق هلوعا». این حرص آدمیان از روزگار آدم در است. هر که حریص نباشد آدمی نباشد و آدمی هر چند خورد نیزش باشد. هر که چیزی خورد و گوید «سیر شدم» دروغ میگوید. آن مانده شده است، زیرا که آدمی را سیری نبود.
نیاز آدم به خدا نتیجه این درک است که او «هیچ» است و این مدرک، او را از فرشتگان که خود را چیزی میپندارد، متمایز میسازد.
پیش از آدم(علیهالسلام) روزگار اغنیا بود و سرمایهداران بودند. راست چون نوبت آدم در رسید، خورشید فقر و نیاز سر برزد و افلاس ظاهر شد و خلقی بودند بر سر گنج تسبیح و تقدیس نشسته و بضاعت خود را بر من یزید داشته که « نحن نسبح بحمدک». باز آدم فقیری بود از کلبه نیاز و زاویه راز به درآمده و افلاس و بیسرمایگی لباس خود ساخته و بینوایی و سیلت خود کرده و بر درگاه عزت از سر حسرت این آواز برآورده که « ربنا ظلمنا».
ای درویش، از گدایان نفایه به سره برگیرند و در معاملت چشم فرو خوابانند، اما با توانگران استقصا و احتیاط کنند. بلی، ملائکه ملکوت سرمایهها داشتند، لیکن در سرمایههای ایشان تعبیهای بود از استعظام؛ بضاعات طاعات خود را رقم تحیت فرو کشیده بودند. و آدم سرمایه نداشت و لیکن سینهاش کان گوهر نیاز بود و صدف جوهر فقر بود....
ای ملائکه ملکوت و ای ساکنان حظایر قدس و ریاض انس، همه مایهداران و توانگرانید و آدم فقیری است و در دیده خود حقیری. لیکن در نقد شما غش هست از التفات و نظر به خود و شرط آن است که نقد اعمال خد به کوره نیاز آدم برید که نقاد حضرت اوست. «اسجدوا لـآدم».
فروتنی
لازمه نیاز آدم آن است که به ناتوانی و بیارزش بودن خود پی ببرد. نیاز، فروتنی میطلبد و فروتنی همان اذعان و اعتراف به ضعف و پوچی انسان در برابر حقیقت الوهی است. فروتنی یعنی تمام خوبیها را از خدا ببینیم و تمام بدیها را از خود.
صدقه به مستحقان دهند و ما مستحقیم. الخیر منا زلة والشرنا صفة. پدر ما کلاه اصطفا و تاج اجتبا داشت، اسیر دانه گندم گشت. پس حال فرزندانی که در این کنیسه دنیا بماندهاند چگونه بود؟ اذا کان اول الدن دردیا فما ظنک بآخره.
لیکن اگر شراب ما تماماً درد است، این نه زیان ما که سود ماست.
به تحقیق دان که آن گندم که آدم در دهان نهاد، حصار روزگار او بود؛ زیرا که بشریت موجب ملاحظت است و هر که در خود نگرست بی فلاح گشت... از آن دانه گندم حصنی ساختند تا آدم چون به خود نگرد، خجلوار نگرد، به استغفار پیش آید نه به استکبار. شرط رونده آن است که چون به توفیق حضرت نگرد، الحمدلله گوید. باز چون به کرد خود نگرد، استغفرالله گوید.
آدم در اثر این لغزش دریافت که معایب بر هستیاش سیطره دارند و او چیزی جز خاک و گل نیست و چیزهای دیگر همه عنایت و خواست خداست. بنابراین، هبود آدم، رستگاری و شکوه اوست نه عیب و نقص او. اینکه قرآن انسان را به خاطر برداشتن بار امانت ظلوم و جهول میخواند، سرزنش انسان نیست، بلکه بیان فضل و کمال رستگاری آفرین اوست. نیز«نفس اماره» که هر انسانی با آن روبهروست، صعود فراتر از آسمانها به سوی خداوند را امکانپذیر میسازد.
هر آن کوشکی که در مقابله آن مزبلهای نباشد، ناقص بود. مزبله بباید درمقابله قصر مشید تا هر ثفلی و اقذاری که در کوشک جمع میشود، به وی میاندازند. و همچنین هر کجا که دلی به نور طهارت بنگاشت در مقابله او مزبله این نفس خبیث بداشت. نقطه جهولیت با گوهر طهارت همپر میرود، ذرهای غش بباید تا بر آن طهارت بنا توان کرد. تیر راست راکمان کژ درباید..............
معنی حشر و نشر و بعث و اعادت
از کتاب کیمیای_سعادت – امام محمد غزالی
بدانکه حقیقت جان آدمی قایم است به ذات خویش بدون تن و بدون قالب؛ و اندر قِوام ذات خویش از قالب و تن مستغنی است و معنی مرگ نه نیستی وی است، بلکه معنی آن انقطاع تصرف وی از قالب است. و معنی حشر و نشر و بعث و اعادت این نیست که وی را پس از نیستی باز در وجود آورند، بلکه آن است که وی را قالب دهند، بدان معنی که قالبی را برای تصرف وی بار دیگر فراهم آورند، چنانکه در ابتدا کرده بودند؛ این بار آسانتر. که اول هم قالب می بایست آفرید و هم روح اما این بار خود روح بر جای خویش است و جمع آن آسانتر از اختراع آن از نظر ماست و از آنجا که صفت انسانی را به عقل الهی راه نیست که آنجا که دشواری نباشد آسانی هم نباشد.
و شرط اعادت آن نیست که آن قالب که داشته است به وی دهند که قالب مَرکَب است و اگر چه اسب عوض شود، سوار همان باشد. اجزای تن وی نیز از کودکی تا پیری از غذایی به غذای دیگر بدل می افتد اما وی همان بود.
پس کسانی که این شرط کردند بر ایشان اشکالها برخاست و جواب های ضعیف بدادند: "مردمی مردمی را بخورد، همان اجزا اجزای این دیگر شود پس از این دو به کدام دهند؟ و اگر عضوی از وی قطع کنند و آنگاه طاعتی کند، چگونه ثواب یابد؟ آن عضو بریده با وی باشد یا نه؟ اگر با وی نباشد در بهشت بی چشم و دست و پا چگونه موجود باشد؟ و اگر با وی باشد آن اعضا را در این عالم انبازی (مشارکتی) نباشد درعمل، در ثواب چگونه بود؟"
و بدین همه حاجت نیست چون حقیقت اعادت بدانستی که به همان قالب حاجت نیست و این اشکال از آنجا پدید آمد که پنداشتند حقیقت تو قالب توست: چون آن قالب بعینه نباشد، آن تو نیستی و بدین سبب در اشکال افتادند و اصل این سخن باطل است.
مشاهده بهشت و دوزخ در این دنیا
از کتاب کیمیای_سعادت – امام محمد غزالی
همانا گویی که مذهب مشهور میان فقها و متکلمان آن است که جانِ آدمی به هنگام مرگ معدوم شود، آنگاه وی را باز به وجود آورند و این به خلافِ آن است.
بدان که هر که از پس سخنِ دیگران شود نابینا بود. و این کسی گوید که نه از اهل تقلید باشد و نه از اهل بصیرت؛ که اگر اهل بصیرت بودی بدانستی که مرگِ قالب، حقیقت آدمی را نیست نکند و اگر از اهل تقلید بودی از قرآن و اخبار بشناختی که روحِ آدمی پس از مرگ بر جایِ خویش باشد، که ارواح پس از مرگ دو قسمند: ارواح اشقیا و ارواح سُعَدا.
اما ارواح سُعدا، قرآن مجید می گوید: وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ. می گوید مپندارید که آن کسانی که در راه حق کشته شدند، ایشان مرده اند، بلکه زنده اند و شادمانند به خلعتها که از حضرت الوهیت یافته اند و بر دوام، از آن حضرت روزی خویش می ستانند.
و اما در حق اشقیا: کافران بدر، چون رسول (ص) و اصحاب، ایشان را بکشتند، یک یک از ایشان را آواز می داد و ندا می کرد – و ایشان کشته – و می گفت: «یا فلان و یا فلان، وعده ها که از حق یافته بودم در حق دشمنان وی، همه را حق یافتم؛ و حق تعالی تحقیق کرد آن وعده ها که شما را داده بود به عقوبت پس از مرگ، حق یافتید یا نه؟» جماعتی که با رسول بودند گفتند: «یا رسول الله ایشان مشتی مردارند. با ایشان سخن چرا می گویی؟» گفت: «بدان خدای که جان محمد به فرمان وی است، که ایشان این سخن را شنواترند از شما و لکن از جواب عاجزند.»
و هر که تفحص کند از اخبار که در حق مردگان آمده است و آگاه بودن ایشان از اهل ماتم و زیارت و آنچه در این عالم رود، به قطع داند که نیستی ایشان در شرع نیامده است بلکه این آمده است که صفت بگردد، و منزل بگردد (صفت و منزل ایشان تغییر کند). و گور، غاری است از غارهای دوزخ یا روضه ای است از روضات بهشت.
پس به حقیقت بشناس که به مرگ هرگز هیچ چیز از ذات تو و از خواص صفات تو باطل نشود، و لکن حواس و حرکات و تخیلات تو (که به واسطه ی اعضا و دِماغ یا مغز است) باطل شود و تو آنجا بمانی فرد و مجرد؛ همچنانکه از اینجا برفته ای. و بدانکه اسب اگر بمیرد، اگر سوار جولاهه (پارچه باف) بُود فقیه نگردد، و اگر نابینا بود بینا نگردد و اگر بینا بود نابینا نگردد، بلکه پیاده گردد و بس! و قالب و تن، مَرکَب است چون اسب! و سوار تویی!
و بدین سبب است که کسانی که از خود و محسوسات خود غایب شوند، و به ذکر خدای تعالی مشغول و مستغرق شوند (چنانکه بدایت راه تصوف است)، احوال آخرت، ایشان را به ذوقِ مشاهدت بباشد، که آن روحِ حیوانی ایشان، اگر چه از اعتدال مزاج بنگردیده باشد، لکن چون تاسیده شده بُود (بی حس شود، خواب رود)، و چون خَدَری (سستی، بی حسی) در وی پیدا آمده باشد، تا از حقیقتِ ذات ایشان را به خود هیچ مشغول ندارد، پس حال ایشان به حال مرده نزدیکتر بُود. پس آنچه دیگران را به مرگ مکشوف خواهد شد، ایشان را اینجا مکشوف شود. آنگاه چون با خویشتن آیند، و به عالم محسوسات افتند، بیشتر آن باشد که از آن، چیزی بر یاد وی نمانده باشد ولکن اثری از آن با وی مانده باشد. اگر حقیقت بهشت به وی نموده باشند، راحت و شادی و نشاط آن با وی بُوَد؛ اگر دوزخ بر وی عرضه کرده باشند، کوفتگی و خستگی آن با وی باشد؛ و اگر چیزی از آن در ذکر وی مانده باشد از آن خبر دهد؛ و اگر خزانه خیال، آن چیز را محک زده باشد، به مثالی بود که این مثال بهتر در حفظ بمانده باشد که از آن خبر بازدهد. چنانکه رسول (ص) در نماز دست فرا آورد و گفت: «خوشه ی انگور از بهشت بر من عرضه کردند، خواستم تا بدین جهان آورم» و گمان مبر که حقیقتی که خوشه ی انگور که در خیال باشد بدین جهان تواند آوردن؛ بلکه این خود محال بود و اگر ممکن بودی بیاوردی و لکن وی را کشف افتاده بود به مشاهده.
و مقصود آن است که گمان مبری که رسول (ص) از بهشت خبر باز داد به تقلید و سماع (شنیدن صدا) از جبرئیل، چنانکه تو معنی سماع دانی از جبرئیل، لکن رسول خدا (ص) بهشت را بدید. و بهشت در این عالم به حقیقت نتوان دید، بلکه وی به آن عالم شد و از این عالم غایب شد و این یک نوع از معراج وی بود. لکن غایب شدن بر دو نوع است: یکی به مردن روح حیوانی، و دیگر به تاسیدنِ (بی حس شدن، خواب رفتن) روح حیوانی.
اما در این عالم بهشت را نتوان دید، که چنانکه هفت آسمان و هفت زمین در پوست پِسته ای نگنجد، بلکه چنانکه حاسه ی سمع معزول است از آنکه صورت زمین و آسمان و زمین در وی پدید آید چنانکه در چشم، همه حواس این جهانی از همه ی لذات بهشتی معزول است و حواس آن جهانی حواسی دیگر است.
حقیقت دل
از کتاب کیمیای_سعادت – امام محمد غزالی
اما حقیقت دل که وی چه چیز است و صفت خاص وی چیست، شریعت رخصت نداده است و برای آن بود که رسول (ص) شرح نکرد، چنانکه حق تعالی گفت: یسألونک عن الروح قل الروح من أمر ربی (می پرسند تو را از جان، بگو جان از امر خداوند من است). بیش از این دستوری نیافت که بگوید: روح از جمله کارهای الهی است و از عالم امر است.
ألا له الخلق والأمر (آگاه باش که آفرینش و فرمان خدای راست). عالم خلق جداست و عالم امر جداست. هر چه مقدار و مسافت و کمیت را بدان راه بُوَد، آن را عالم خلق گویند؛ که خلق در اصل به معنی تقدیر بود و دل آدمی را مقدار و کمیت نباشد چرا که قسمت پذیر نیست که اگر قسمت پذیر بودی، روا بودی که در یک جانب وی جهل بودی به چیزی و در دیگر جانب علم به همان چیز، و در یک حال هم عالم بودی و هم جاهل، و این محال بُوَد.
و این روح با آنکه قسمت پذیر نیست و مقدار را بدان راه نیست، آفریده است. و خلق، آفریده را نیز گویند؛ پس بدین معنی از جمله ی خلق است و بدان دیگر معنی از جمله عالم امر است نه از عالم خلق؛ که عالم خلق عبارت است از چیزهاست که مساحت و مقدار را به وی راه بود.
پس کسانی که ظن داشتند روح قدیم (ازلی) است غلط کردند، و کسانی که گفتند عَرَض است هم غلط کردند؛ که عَرَض را به خود قیام نبود (به خودی خود نمی تواند موجود باشد) و تَبَع بود، و جان اصلِ آدمی است و همه ی قالب تن، تَبَع وی است، عرض چگونه باشد؟
و کسانی که گفتند جسم است هم غلط کردند؛ که جسم قسمت پذیر بُوَد و جان قسمت پذیر نبُوَد.
اما چیزی دیگر هم هست که آن را روح گویند و قسمت پذیر است و لکن آن روح را ستوران (چارپایان) نیز دارند. اما این روح که ما آن را دل گوییم، محل معرفت خدای عز وجل است و بهایم را این نباشد و این نه جسم است و نه عَرَض بل گوهری است از جنس گوهر فریشتگان.
و حقیقت وی بشناختن دشخوار (دشوار) است؛ و در شرح کردن رخصت نیست و در ابتدای راه دین بدین معرفت حاجت نیست؛ که اول راه دین مجاهدت است. و چون کسی مجاهدت کند، این معرفت، وی را حاصل شود بی آنکه از کسی بشنود و این معرفت از جمله آن هدایت است که حق تعالی گفت: وَالذینَ جاهَدوُا فینا لَنَهدینَهُم سُبُلَنَا. و کسی که هنوز مجاهدت تمام نکرده باشد، با وی حقیقت روح گفتن روا نباشد.
اما پیش از مجاهدت، لشگر دل را بباید دانست، که کسی که لشگر را نداند، جهاد نتواند کرد.
دل شهریارِ تَن
از کتاب کیمیای_سعادت – امام محمد غزالی
بدان که تن، مملکتِ دل است و اندر این مملکت، دل را لشگرهای مختلف است: وَ ما یَعلَمُ جُنودَ رَبکَ الا هو (و نشناسد سپاه خدای تو را مگر او). و دل را که آفریده اند، برای آخرت آفریده اند و کار وی، طلب سعادت است و سعادت وی در معرفت خدای تعالی است. و معرفت خدای تعالی با معرفتِ صُنع (آفرینش) خدای تعالی پدید آید، و آن جمله ی عالم است. و معرفت عجایب عالم وی را از راه «حواس» حاصل آید؛ و این حواس را قِوام (پایداری) به کالبد (تن) است.
پس معرفت، صیدِ وی است، و حواس، دامِ وی است و کالبد، وی را مرکب است و حمالِ دامِ وی است. پس وی را به کالبد بدین سبب حاجت افتاد.
و کالبد مرکب است از آب و خاک و حرارت و رطوبت (طبق اعتقادات علمی آن زمان)؛ و بدین سبب ضعیف است و در خطر هلاک است: از درون به سبب گرسنگی و تشنگی و از برون به سبب آتش و آب و به سبب قصد دشمنان و دَدگان (جانوران درنده) و غیر آن.
پس وی را به سبب گرسنگی و تشنگی به طعام حاجت افتاد و به شراب؛ و بدین سبب به دو لشگر حاجت بود: یکی ظاهر، چون دست و پای و دهان و دندان و معده؛ و دیگر باطن، چون شهوتِ شراب و طعام.
و وی را به سبب دفع دشمنان بیرونی به دو لشگر حاجت افتاد: یکی ظاهر، چون دست و پای و سلاح؛ و دیگر باطن، چون خشم و شهوت.
و چون ممکن نبود غذایی را که نبیند طلب کردن و دشمنی را که نبیند دفع کردن، وی را به ادراکات حاجت افتاد: بعضی ظاهر، و آن پنج حواس است چون چشم و بینی و گوش و ذوق (چشایی) و لمس؛ و بعضی باطن، و آن نیز پنج است و منزلگاه آن دِماغ (مغز) است چون قوت خیال و قوت تفکر و قوت حفظ و قوت تذکر و قوت توهم. و هر یک را از این قوت ها کاری است است خاص. و اگر یکی به خلل شود، کار وی به خلل شود در دین و دنیا.
و جمله ی این لشگرهای ظاهر و باطن همه به فرمان دل اند. و وی، امیر و پادشاه همه است چون زبان را فرمان دهد، بگوید؛ و چون دست را فرمان دهد، بگیرد؛ و چون پای را فرمان دهد، برود؛ و چون چشم را فرمان دهد، ببیند؛ و چون قوت تفکر را فرمان دهد، بیندیشد و همه را به طبع و طوع، فرمانبردار وی کرده اند تا تن را نگاه دارد، چندان که زاد خویش برگیرد و صید خویش حاصل کند و تجارت آخرت تمام بکند و تخم سعادت خویش بپراکند.
و طاعت داشتن این لشگر برای دل، مانند طاعت داشتن فریشتگان برای پروردگار است که خلاف نتوانند کرد در هیچ فرمان.
بیان فرق کافر و منافق
از کتاب فیه ما فیه : مولانا
اهل دوزخ در دوزخ خوشتر باشند که اندر دنیا. زیرا که در دوزخ از حق باخبر باشند و در دنیا بی خبرند از حق؛ و چیزی از خبر حق شیرین تر نباشد. پس آنچه دنیا را آرزو می برند برای آنست که عملی انجام دهند تا از مظهر لطف حق باخبر شوند، نه آنکه دنیا خوشتر است از دوزخ. و منافقان را دَرَک اسفل (پایین تر) برای آن کنند زیرا که ایمان بر او آمد؛ کفر او قوی بود عمل نکرد. او را عذاب سخت تر باشد تا از حق خبر یابد. کافر ایمان بر او نیامد، کفر او ضعیف است، به کمتر عذابی با خبر شود – همچنانکه میزری (سربند، عمامه) که بر او گَرد باشد و قالی ای که برو گَرد باشد، میزر را یک کس اندکی بیفشاند، پاک شود، اما قالی را چهار کس باید که سخت بیفشاند تا گرد از او برود – و آنچه دوزخیان می گویند، أَفِیضُواْ عَلَیْنَا مِنَ الْمَاء أَوْ مِمَّا رَزَقَکُمُ اللّهُ (که ما را از آبهای گوارا و از نعم بهشتی که خدا روزی شما کرده بهره مند کنید - اعراف – 50)، حاشا، که طعامها و شرابها خواهند، یعنی از آن چیز که شما یافتید و بر شما می تابد برما نیز فیض کنید.
پانویس :
- أَفِیضُواْ عَلَیْنَا ...: بخشی از آیۀ 50 سورۀ اعراف که کامل آن بدین مضمون است:
و اهل دوزخ بهشتیان را آواز کنند که ما را از آبهای گوارا و از نعم بهشتی که خدا روزی شما کرده بهره مند کنید؛ آنها پاسخ دهند که خدا این آب و طعام را بر کافران حرام گردانیده است
اناالحق، هوالحق،اناالعبد
درسی از کتاب فیه مافیه مولانا جلال الدین
مولانا جلال الدین می فرماید: چنان که منصور حلاج را چون دوستی حق به نهایت رسید، دشمن خود شد و خود را نیست گردانید. گفت: اناالحق! یعنی من فنا گشتم، حق ماند و بس و این به غایت تواضع است و نهایت بندگی است. یعنی اوست و بس. دعوی و تکبر آن باشد که گویی: تو خدایی و من بنده. پس هستی خود را نیز اثبات کرده ای. پس دویی لازم آید و این نیز که می گویی: «هوالحق» هم دویی است. زیرا که تا انا نباشد، هو ممکن نشود. پس حق گفت: اناالحق. چون غیر او موجودی نبود و منصور فنا شده بود، آن سخن حق بود......
پیش تو، دو انا (دو من) نمی گنجد. تو انا می گویی و او (آفریدگار) انا. یا تو بمیر پیش او، یا او پیش تو بمیرد، تا دویی نماند! اما آن که او بمیرد امکان ندارد، نه در خارج و نه در ذهن. او را آن لطف هست که اگر ممکن بودی، برای تو بمردی، تا دویی برخاستی. اکنون چون مردن او ممکن نیست، تو بمیر تا او برتو تجلی کند و دویی برخیزد!.......
آخر این انالحق گفتن دعوی بزرگی است. اناالعبد گفتن دعوی بزرگ است. اناالحق عظیم تواضع است. زیرا این که می گوید من عبد خدایم. دو هستی اثبات می کند: یکی خود را و یکی خدا را. اما آن که اناالحق می گوید، خود را عدم کرد، به باد داد. می گوید:
«یعنی من نیستم! همه اوست! جز خدا را هستی نیست! من به کلی عدم محضم و هیچم!»
تواضع در این بیشتر است....شیری در پی آهویی کرد. آهو از وی می گریخت. تا می گریخت، دو هستی بود: یکی هستی شیر و یکی هستی آهو. اما چون شیر به او رسید و در زیر پنجه ی او قهر شد و از هیبت شیر بی هُش و بی خود شد، در پیش شیر افتاد. این ساعت ،هستی شیر ماند تنها و هستی آهو محو شد و نماند.
بردن آدمیان با غل و زنجیر به سوی بهشت
ز کتاب فیه ما فیه : مولانا
حق تعالی می فرماید: یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُل لِّمَن فِی أَیْدِیکُم مِّنَ الأَسْرَى إِن یَعْلَمِ اللّهُ فِی قُلُوبِکُمْ خَیْرًا یُؤْتِکُمْ خَیْرًا مِّمَّا أُخِذَ مِنکُمْ وَیَغْفِرْ لَکُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ (ای رسول به اسیرانی که در دست شما مسلمین اند بگو که اگر خدا در دل شما خیر وهدایتی مشاهده کند و ایمان آرید در مقابل آنچه از شما گرفته شد بهتر از آن را عطا می کند و از گناهان شما می گذرد که خدا آمرزندۀ گناه و مهربان در حق خلق است ).
سبب نزول این آیت آن بود [که] مصطفی، صلّی الله علیه و سلم، کافران را شکسته بود و کُشش و غارت کرده، اسیران بسیار گرفته، بند در دست و پای کرده، و در میان آن اسیران یکی عمّ او بود عباس، رضی الله عنه، ایشان همه شب در بند و عجز و مذلت می گریستند و می زاریدند و امید از خود بریده بودند و منتظر تیغ و کشتن می بودند.
مصطفی علیه السلام در ایشان نظر کرد و بخندید. ایشان گفتند: دیدی در او بشریت هست و آنچه دعوی می کرد در من بشریت نیست، به خلاف راستی بود، اینک در ما نظر می کند، ما را در این بند و غل اسیر خود می بیند، شاد می شود، همچنانکه نفسانیان چون بر دشمن ظفر یابند و ایشانرا مقهور خود ببینند شادمان گردند و در طرب آیند.
مصطفی، صلوات الله علیه، ضمیر ایشان را دریافت، گفت: نی حاشا که من از این رو می خندم که دشمنان خودرا مقهور می بینم یا شما را بر زیان می بینم من از آن شاد می شوم، بل خنده ام از آن می گیرد که می بینم به چشم سِرّ که قومی را از تون و دوزخ و دود دان سیاه به غلّ و زنجیر کشکشان به زور سوی بهشت و رضوان و گلستان ابدی می برم و ایشان در فغان و نفیر، که ما را از این مهلکه در آن گلشن و مأمن چرا می بری، خنده ام می گیرد. با این همه چون شما را آن نظر هنوز نشده است که این را که می گویم در یابید و عیان ببینید.
حق تعالی می فرماید که اسیران را بگو که شما اول لشکر ها جمع کردید و شوکت بسیار و بر مردی و پهلوانی و شوکت خود اعتماد کلی نمودید و با خود می گفتید که ما چنین می کنیم مسلمانان را، چنین بشکنیم و مقهور گردانیم، و برخود قادری از شما قادرتر نمی دید و قاهری بالای قهر خود نمی دانستید. لاجرم هر چه تدبیر کردید که چنین شود، جمله بعکس آن شد، باز اکنون که در خوف مانده اید هم از آن علت توبه نکرده اید، نومیدید و بالای خود قادری نمی بینید، پس، می باید که در حال شوکت و قدرت مرا ببینید وخودرا مقهور من دانید تا کارها میسر شود، و در حالت خوف از من امید مَبُرید، که قادرم شمارا از این خوف برهانم و ایمن کنم، انکس که از گاو سپید گاو سیاه بیرون آرد هم تواند از گاو سیاه، گاو سپید بیرون آورد که:
یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَیُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ (خداست که شب را درون [پردۀ] روز پنهان سازد و روز را درون [پردۀ] شب)
و یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَیُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ ( زنده را از مرده و مرده را از زنده بیرون آورد)
اکنون در این حالت که اسیرید امید از حضرت من مَبُرید تا شمارا دست گیرم که:
إِنَّهُ لاَ یَیْأَسُ مِن رَّوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکَافِرُونَ ( جز کافران هیچ کس از رحمت خدا نومید نمی گردد)
اکنون حق تعالی می فرماید که ای اسیران اگر از مذهب اول باز گردید و در خوف و رجا ما را ببینید و در کل احوال خودرا مقهور من ببینید، من شما را از این خوف برهانم و هر مالی که از شما بتاراج رفته است و تلف گشته، جمله را باز بشما بدهم بلکه اضعاف آن، و به از آن و شما را آمرزیده گردانم، و دولت آخرت نیز بدولت دنیا مقرون گردانم. عباس گفت: توبه کردم و از آنچه بودم باز آمدم.
مصظفی صلوات الله علیه فرمود: که این دعوی را که می کنی حق تعالی از تو نشان می طلبد:
دعوی عشق کردن آسانست
لیکن آن را دلیل و بر هانست
عباس گفت: بسم الله چه نشان می طلبی.
فرمود: که از آن مالها که ترا مانده است، ایثار لشکر اسلام کن، تا لشکر اسلام قوت گیرد، اگر مسلمان شده ای و نیکی اسلام و مسلمانی می خواهی.
گفت: یا رسول الله مرا چه مانده است؟ همه را به تاراج برده اند، حصیری کهنه رها نکرده اند.
فرمود: صلوات علیه دیدی که راست نشدی و از آنچه بودی باز نگشتی، بگویم مال چه قدر داری و کجا پنهان کرده ای و به کی سپرده ای و در چه موضع [پنهان و] دفن کرده ای.
گفت: حاشا.
فرمود: که چندین مال معین بمادر نسپردی، و در فلان دیوار دفن نکردی و وی را وصیت نکردی بتفصیل که اگر باز آیم بمن بسپاری، و اگر به سلامت باز نیایم چندینی در فلان مصلحت صرف کنی و چندینی به فلان دهی و چندینی ترا باشد.
چون عباس این را بشنید انگشت برآورد، بصدق تمام ایمان آورد، و گفت ای پیغمبر بحق من می پنداشتم که ترا اقبال هست از دور فلک چنانکه متقدمان را بوده است از ملوک، مثل هامان و شدّاد و غیر هم چون این را فرمودید، معلومم شد و حقیقت گشت که این اقبال آن سّریست و الهیست و ربّانیست.
مصطفی (صلوات علیه) فرمود: راست گفتی، این بار شنیدم که آن زنّار (رشته) شک که در باطن داشتی بگسست و آواز آن بگوش من رسید. مرا گوشیست پنهان در عین جان، که هرکه زنّار شک و شرک و کفر را پاره کند، من بگوش نهان بشنوم، و آواز آن بریدن بگوش جان من برسد، اکنون حقیقت است که راست شدی و ایمان آوردی
از کتاب زیبای: جهان در پناه 11 اسم اعظم
محی الدین عربی ..تالیف دکتر علی باقری
"هو"
خداوند در قرآن می فرمایند این کتاب
شفاست..بسیاری از اولیا هم چون به حکمت دست یافتند ، در مورد اثرات شفا دهی هر یک
از سوره ها با توجه به ضریه آهنگ و فرکانس و راز حروف و اعداد این سوره ها ، نوع
شفا دهی را روشن نمودند ..
محی الدین عربی فرمودند :
دومین سوره ای که به حضرت محمد"ص"
وحی شد ، سوره فاتحه یا سبع المثانی میباشد. این سوره برای مومنین 40 خاصیت دارد.
مانند:
-1 ایجاد پیوستگی میان دو جهان..
-2 انتقال خیرات برای ارواح و مردگان..
-3 ازدیاد برکت و روزی و اموال..
4 -تقویت مهربانی.و محبت.
-5 گذشت و دوری از کینه.
6 -ایجاد اتصال بین بنده و رب..
-7 ایجاد آرامش روحی ..
8 -رفع خستگی شدید جسمی
..
-9 رفع بیماری های میکروبی و شیمیائی..
-10 رفع افسردگی
..
11 -رفع ضرر و زیان
.....
عدد دفعات ذکر سوره میتواند یک بار و یا هفت و
یا یازده و یا چهل و هفت و یا صد و ده باشد......
ادامه دارد ....
اهل بیت از منظر و دیدگاه محیی الدین ابن عربى
محیىالدین ابن عربى از اعاظم عرفا و شیخ اکبر اهل طریقت است. بعضى ابن عربى را بزرگترین اهل عرفان در مرتبه بعد از ائمه اطهار مىدانند. دراین مورد اگر اختلافى باشد در اینکه او، مؤسس عرفان نظرى و اولین کسى است که اصول و قواعد عرفانى را نظم و ترتیب داده و بر برخى از آنها استدلال کرده، اختلافى نیست. مقاله حاضر، بحثى درباره ارادت و میزان تبعیت ابنعربى از اهل بیت(ع)، بخصوص امیرالمؤمنین(ع) است و نتیجهاى که مىگیرد- چنانکه معقول نیز همین است- عشق سرشار ابنعربى به این بزرگواران و خوشهچینى او از خرمن فضل و کرامت ائمه هدى است.
ابن عربى در مبحث ولایت و همچنین در موارد دیگر، از حضرت امیرالمؤمنین و فرزندان بزرگوار آن حضرت، نام برده، و به تمجید نیز پرداخته است. جالب توجه است که ابن عربى آن تجلیل و تکریمى که از على علیهالسلام کرده و آن عبارات باشکوهى که در مدح و ستایش آن امام همام آورده، درباره دیگران نکرده و نیاورده است و اصولاً آن حضرت را، از دیگر صحابه ممتاز مىداند. اکنون بهنقل چند نمونه مىپردازیم: او پس از ذکر مطالبى، اینگونه مىنویسد: «هذا علىبن ابىطالب کرمالله وجهه- باب مدینة العلم النبوى و صاحب الاسرار امامها» این علىبن ابیطالب کرمالله وجهه است، همانکه دروازه شهر علم نبوى و صاحب اسرار و امام آن شهر است. ابن عربى سپس مىگوید: با سند صحیح روایت شده که «ضراربن ضمرة کندى» گفت: خدا را گواه مىگیرم که خودم دیدم آن حضرت را در نیمههاى شب که ستارگان غروب کرده بودند، در یکى از نبردگاهها به عبادت ایستاده و دست بر محاسن خود گرفته و مانند مارگزیده به خود مىپیچید و اندوهناک مىگریست. گویى اکنون مىشنوم که با تضرع با خدا، سخن مىگفت: سپس خطاب به دنیا مىفرمود: آیا به من تمایل نموده و به سوى من آمدهاى؟! تو هرگز نمىتوانى به من دسترسى پیدا کنى، برو دیگرى را بفریب، که من تو را سه طلاقه کردهام. عمر تو کوتاه و ارزش تو اندک و خطرت بسیار است. آه از کمى توشه و دورى سفر آخرت و تنهایى در راه!». همچنین از «نوف بکالى» نقل شده، که گفت: علىبن ابیطالب کرمالله وجهة را دیدم از خانه بیرون آمد و به ستارگان نگریست و خطاب به من فرمود: اى نوف خوابى یا بیدار؟ عرض کردم: بیدارم اى امیرالمؤمنین، فرمود: اى نوف خوشا به حال زاهدان که به دنیا تمایل نداشته و به آخرت گرایش دارند، آنان که زمین را فرش خود و خاک را بستر خود و آب را عطر خود و دعا و قرآن را لباس رو و زیرین خود برگزیده و چونان حضرت عیسى(ع) دنیا را ترک گفتهاند.»(1) ابن عربى بعد از نقل روایاتى که حکایت از مقام والاى زهد و قدس و پارسایى آن حضرت مىکند و نیز پس از ذکر عباراتى از وى، که درجه بسیار شایسته عرفان و معنویت آن امام معصوم را مىرسانند، درباره حضرت ولایت مآبى، چنین داورى مىکند ومىنویسد: «و من مثل على و هذا مقامه و من یعادله و هذا کلامه(2)» و کیست مثل على در این مقام والا و کیست معادل او، که در مقام و کلام، با او برابرى کند؟
در «فتوحات مکیه»، در معرفت نخستین خلق روحانى اولین موجود، پس از اینکه به حقیقت محمدیه به نص صریح اشاره و در اثبات آن سخن مىگوید، حضرت او سید تمامى عوامل و نخستین نمودار و ظاهر در وجود از نور الهى بوده و عین عالم را از تجلى حق دانسته و پیامبر اکرم(ص) را عقل اول و اکمل مظاهر مىشناسد، آنگاه به علو قدر و منزلت و مرتبت على(ع) توجه داشته و در کمال تحقیق و انصاف سخن مىگوید، عبارت ابنعربى این است: «و أقربالناس الیه (محمد صلىالله علیه و آله) علىبن ابىطالب و اسرارالانبیاء اجمعین(3)»، لیکن همین عبارت در چاپ دیگر «فتوحات» به نحو کاملتر آمده و نوشته شده است: «اقرب الناس الیه علىبن ابىطالب رضىالله عنه امامالعالم و سرالانبیاء اجمعین»(4) یکى از محققان در ذیل کلام فوق مىنویسد: شیخ اکبر از این عبارت دو معناى مهم را افاده نموده است: یکى اینکه على(ع) بعد از پیغمبر ختمى، اشرف و افضل خلایق است، و دیگر آنکه على(ع) سر و باطن انبیاست و انبیا ظهور وجود او هستند و حقیقت کلیه ولایت او متجلى در مظاهر خلایق است و عوالم وجودى مسخر اراده حضرت ولایتمدار على(ع) (5). این احتمال، قوى مىنماید که مقصود وى از على(ع) حقیقت ولایت باشد نه شخص او، همانطور که منظورش از محمد(ص) حقیقت محمدى است که حقیقت نبوت و رسالت و ولایت است نه شخص او. بنابراین، لازم مىآید که شخص على(ع) اکمل مظاهر اولیا باشد، همانطور که شخص محمد(ص) کمال مظاهر انبیاء و رسل و اولیاست(6). ابنعربى در فص شیثى «فصوص الحکم»-ص64- مىنویسد: همانطور که پیغمبر(ص) فرموده است:«کنت نبیاً و آدم بین الماء و الطین»، یعنى که حقیقت او پیش از همه انبیاء بوده ولو اینکه بهصورت بعد از جمیع آنها ظاهر شده و خاتم آنهاست، خاتمالاولیاء هم ولى بوده در حالى که هنوز آدم میان آب و گل بوده است، یعنى حقیقت خاتم الاولیا هم مقدم بر جمیع اولیاست. پیروان شیعى ابن عربى، خاتم الاولیاء را على (ع) دانسته و روایت: «کنت ولیا و آدم بین الماء والطین» را از وى نقل کرده و او را حقیقت ولایت مطلقه شناختهاند که با باطن نبوت مطلقه وحدت دا رد. (7)
ابن عربى در کتاب «الدرالمکنون و الجوهر المصون فى علم الحروف» درباره آگاهى حضرت على (ع) از علم جفر مىگوید: به جز على (ع) هیچکس از زمان حضرت آدم تا ظهور اسلام به این علم راه نیافته بود. وى سپس مطالبى ارزشمند در این باره نقل مىکند که به نقل از علامه حسنزاده آملى، آمده است.
محیىالدین همچنین درباره امام صادق (ع) مىگوید: امام صادق همان کسى است که در اعماق اندیشههاى خود فرر رفت و درهاى شاهوار را از صدف اسرار به درآورد و رموزگره خورده علوم را گشود و گنجینههاى طلسمشده را باز کرد. در ادامه این نقل، مطالب مهمى درباره مقام علمى و معنوى ائمه علیهمالسلام آورده است.
برخى از علماى شیعه نیز ابن عربى را به این جهت نکوهش کردند که نسبت به شیعه عداوت شدیدى داشته و بیش از دیگر سنیان با شیعیان خصومت ورزیده است. آنها مىگویند او در کتب و رسایلش از هر کس، نام و خبرى آورده است جز اهل بیت عصمت و طهارت. ابن عربى در کتاب «شجرةالکون» مىگوید: اسلام برپنج اصل بنا شده است... اصل پنجم اهل بیت علیهمالسلام است که پنج نفرند، محمد، على، فاطمه، حسن و حسین و ارکان دین برپاداشتن ارکان شریعت و محبت یاران و مودت نزدیکان پیامبر است... اهل بیت پیامبر پنج شخصیتند که خداوند ناپاکى را از آنان زدوده، مىفرماید: انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً»، «قال رسولالله (ص): انزلت هذه اغآیة فینا اهل البیت انا و على و فاطمه و الحسن و الحسین» پیامبر فرمود: این آیه درباه اهل بیت نازل شده است، یعنى من و على و فاطمه و حسن و حسین. (8)
او در «فتوحات مکیه» و دیگر آثارش، در موارد متعدد از ائمه شیعه روایاتى نقل کرده است که براى نمونه موارد زیر نقل مىشود:
1 «- وکان علىبن ابیطالب رضىالله عنه یقول: «انالوحى قد انقطع بعد رسولالله صلىالله علیه و سلم و مابقى باید ینا الا ان یرزقالله عبداً فهماً فى هذا القرآن (9)». على ابیطالب رضىالله عنه مىفرمود: همانا پس از پیامبر خدا (ص) و حى منقطع شد و در دست ما چیزى نماند، مگر این که خداوند فهم این قرآن را به بندهاى روزى گرداند.
2 «- کان یقول فیه (فى علم الافراد) علىبن ابیطالب رضىالله عنه حین یضرب بیده الى صدره و بتنهدان ههنا لعلوماً جمة لو وجدت لها حملة (10)». على ابنابیطالب رضىالله عنه در خصوص همین - علم الاقراد- (11) مىفرمود: هنگامى که دستش را به سینهاش مىزده و آن را جلو مىآورده ، ه مانا در اینجا علوم کثیرى است، اگر براى آنها پذیرندگانى بیابم.
-3 « والى هذا العلم (علم الافراد) کان یشیر علىبن الحسینبن علىبن ابیطالب زینالعابدین علیهمالصلاة و السلام بقوله:
· یا رب جوهر علم لو ابوح بهولاستحل رجال مسلمون دمى
· لقیل لى انت ممن یعبد الوثنایرون اقبح ما یأتونه حسنا» (12)
علىبن الحسین بنابیطالب زینالعابدین علیهمالصلوة والسلام با این شعر: چه بسا جوهر علمى که اگر آن را آشکار بسازم مرا متهم مىدارند که از بتپرستانم و مردان مسلمانى، خونم را حلال مىشمارند و زشتترین چیزى را که به جا مىآورند، نیکو مىپندارند.
به طورى که ملاحظه مىشود ابن عربى، على امام على (ع) را که براى آن پذیرندگانى نمىیابد تا آن را آشکار سازد و همینطور علم امام زینالعابدین علیهالسلام را که در صورت اظهار، موجب تکفیرش مىگردد از نوع علمالافراد مىشمارد که اختصاص به خود آن بزرگواران داشته و دیگران از آن بىنصیب بوده و شایستگى پذیرش آن را نیز نداشتهاند.
-«انا روینا من حدیث جعفربن محمدالصادق عن ابیه محمدبن على عن ابیه على بن الحسین عن ابیه الحسین بن على عن ابیه على بنابیطالب عن رسولالله صلىالله علیه و سلم انه قال مولى القوم منهم. (13) از حدیث جعفربن محمد صادق از پدرش محمدبن على، ازپدرش على بن الحسین، ازپدرش حسین بن على، از پدرش على بن ابیطالب، از رسولالله(ص) روایت شدهاست که فرمود:خادم قوم از خود قوم است.
- 5 «روینا عن على بن ابیطالب رضىالله عنه انه قال وصانى رسولالله صلىالله علیه و سلم فقال یا على اوصیتک بوصیه فاحفظها فانک لاتزال بخیر ما حفظت وصیتى یاعلى: انللمؤمن ثلاث علامات. الصلوة والصیام و الزکوة... از على بن ابىطالب رضىالله عنه روایت شده که گفته است: پیامبر خدا(ص) مرا وصیت کرد و فرمود: اى على، ترا وصیت مىکنم آن را نگهدار تا وقتى که وصیت مرا نگه مىدارى از خیر و نیکى برخوردارى، براى مؤمن سه علامت است: نماز، روزه، زکات و...
6 «- قال علىابن ابیطالب علیهالسلام سئل رسولالله(ص) عن اشراط الساعة، فقال اذا رأیت الناس قد ضیعواالحق و اماتواالصلوة و اکثرواالقذف و استحلوا الکذب و اخدواالرشوة وشیدوا البنیان واعظموا ارباب الاموال....ء فعندها قیام الساعه
(15) علىبن ابیطالب(ع) فرمود: از رسول خدا(ص) از علامات قیامت پرسیده شد، پاسخ داد:«هنگامى که دیدى که مردم حق را ضایع مىنمایند، نماز را مىمیرانند، قذف (نسبت زنا به زن محصنه دادن) را فزون مىسازند، دروغ را روا مىدارند، رشوه مىگیرند، بنا را استوار مىکنند، دولتمندان را بزرگ مىشمارند... در آن وقت قیامت برپا خواهدشد.
7«- من کلام علىابن ابیطالب رضىالله عنه قال یوما لابنه الحسن رضىالله عنه یا بنى ابذل لصدقک کل الموده و لاتطمئن الیه کل الطمأنینه و اعطه کل المواساه ولاتفش له کل الاسرار».(16) از سخن على ابن ابیطالب رضىالله عنه که روزى به پسرش حسن رضىالله عنه فرمود: اى پسر من، همه محبتت را به دوست ارزانى دار، ولى به طور کامل به وى مطمئن مباش، واز هرگونه کمک ویاریت وى را برخوردار ساز، اما همه اسرارت را پیش وى فاش مگردان.
8«- وقد نقل عن الامام المحق السابق جعفر محمد الصادق علیهالسلام انه قال لقد تجلىالله لعباده فى کلامه ولکن لاتبصرون.(17) از امام به حق ناطق حضرت جعفربن محمد صادق(ع) نقل شدهاست که فرمود: خداوند در کلام خود (قرآن) براى بندگانش تجلى کردهاست، لیکن شما نمىبینید.
9«- و روى عنه علیهالسلام انه خرمغشیاً علیه و هو فى الصلاة فسئل عن ذلک فقال ما ذلت اردد الایه حتى سمعتها من المتکلم بها»(18) از امام صادق(ع) روایت شده است که آن حضرت در هنگام نماز مدهوش شد، از ایشان سؤال شد که سبب مدهوشى چه بود؟ فرمود: چندین بار آیه را تکرار کردم تا اینکه از متکلم شنیدم.
10 «- عن جعفربن محمد بن على بنالحسین عن ابیه عن جابر بن عبدالله قال: ان رسول الله صلىالله علیه و سلم مکث تسع سنین لمن یحج ثم اذن فىالناس فى العاشرة...»(19) جعفربن محمد على بن الحسین از پدرش از جابر بن عبدالله نقل کردهاست که رسول خدا (ص) نه سال حج بجا نیاورد، سپس درسال دهم به مردم اعلام کرد که مىخواهد حج به جا آورد...
11«- قال على بن ابىطالب رضىالله عنه هذاالباب ما هو الافهم یوتیه الله من شاء من عباده فى هذاالقرآن»(20) على بن ابیطالب رضىالله عنه فرمود: منشأ آن (غیبگویىهاى من) فهم از قرآن است که خداوند به عدهاى از بندگانش عنایت مىکند.
- 12«این عالم الرسوم من قول على بن ابیطالب رضىالله عنه حین اخبر عن نفسه انه لو تکلم فى الفاتحه من القرآن لجمال منها سبعین وقراً هل هذا الا من الفهم الذى اعطاهالله فىالقرآن»(21) چه کسى مىتواند از علومى که على بن ابیطالب رضىالله عنه بیان فرموده، آگاه باشد، آن جا که از خود خبر داده و مىگوید که اگر درباره سوره حمد سخن بگوید، هفتاد بارشتر مطلب خواهدگفت؟! آیا این جز شمهاى از فهم قرآن است که خداوند به او اعطا کردهاست.
-13 «قال على بن ابىطالب رضىالله عنه: قال رسولالله صلىالله علیه و سلم: ان فى القیامه لخمسین موقفا کل موقف الف سنة، فاول موقف اذا خرج الناس من قبورهم...»(22) حدیث طولانى است علىبنابیطالب رضىالله عنه به نقل از رسولالله(ص) فرمودند:
در روز قیامت پنجاه ایستگاه وجود دارد که توقف در هر کدام هزار سال به طول مىانجامد و اولین ایستگاه وقتى است که مردم از قبرها بیرون مىآیند.»
-14 ان جعفر بن محمد قال له: اذا اجاءک ما تحب فاکثر من الحمدالله و اذا جاءک ما تکره فاکثر من لاحول و لاقوه الا بالله و اذا استبطات الرزق فاکثر من الاستغفار»(23) جعفر بن محمد گفت: زمانى که چیز پسندیده و محبوبى به تو رسید الحمدلله زیاد بگو، و زمانى که چیز ناپسند و مکروهى به تو رسید زیاد بگو لاحول و لاقوه الا بالله، و زمانى که دیدى روزى تو دیر مىرسد، زیاد استغفار بر زبان جارى کن.
15-«عن على بن ابىطالب قال: قال رسول الله صلى الله علیه و سلم: من ملک زاداً و راحلة تبلغه الى بیت الله ثم لم یحج فلا علیه ان یموت یهودیاً او نصرانیاً.»(24) على بن ابیطالب به نقل از رسول خدا(ص) فرمود: هر کس توشه و شتر قدس سرهوسیله سفر[ داشته باشد، که او را به خانه خدا برساند و حج به جا نیاورد، مىخواهد یهودى بمیرد یا نصرانى.
16-«قال على رضى الله عنه: لو کشف الغطاء ما ازددت یقیناً» (25) على رضى الله عنه فرمود: اگر پرده کنار رود، به یقین من، افزوده نمىگردد.
17-«آخى رسول الله صلى الله علیه و سلم بین اصحابه بدارالخیزران و اخذ بید على و قال: «هذا اخى»(26) رسول خدا(ص) در دارالخیزران بین اصحاب خود، عقد برادرى خواند و خود، دست على را گرفت و فرمود: این بردار من است.
18-«قوله صلى الله علیه و سلم:«اقضاکم على...»(27) پیامبر اکرم(ص) فرمود: على، آگاهترین شما به قضاوت است.
19-«»لافتى الا على لانه الوصى و الولى(28) جوانمردى مانند على وجود ندارد، زیرا او جانشین من و ولى و سرپرست شماست.
ابنعربى، علاوه بر این که در آثارش به نقل روایات از ائمه شیعه اهتمام ورزیده، در مواردى هم به ولایتشان اعتراف کرده و برایشان مقامى برابر با مقام انبیاء قایل شده است، چنانکه در باب دویست و هفتادم کتاب «فتوحات مکیه» آنجا که در خصوص معرفت منزل قطب و امامین از مناجات محمدیه سخن گفته، آورده است: «اعلم ایدک الله بروح منه ان ممن تحقق بهذا المنزل من الانبیاء صلوات الله علیهم اربعة: محمد و ابراهیم و اسمعیل و اسحق علیهم السلام و من الوالیاء اثنان و هما الحسن و الحسین سبطا رسول الله صلى الله علیه و سلم.» بدان- خداوند یارى دهاد- از کسانى که در این منزل متحقق شدهاند، از انبیاء چهار کس اند: محمد، ابراهیم، اسماعیل و اسحاق علیهم السلام و از اولیا، دو کسند: حسن و حسین فرزندان رسول الله(ص)(29) و نیز در فراز دیگر در دفاع از محبت رسول خدا(ص) نسبت به امام حسن و امام حسین علیهم السلام مىنویسد: روز جمعهاى، پیامبر(ص) مشغول ایراد خطبه بود که دید حسن و حسین به سوى او مىآیند، پیراهن به پایشان گیر کرد و به زمین افتادند، رسول خدا نتوانست خود را نگه دارد، لذا از منبر به زیر آمد و دست آن دو را گرفت و با خود، بالاى منبر برد و خطبه را ادامه داد. آیا این براى پیامبر، نقص محسوب مىشود؟ خیر، بلکه به خدا سوگند، این از کمال معرفت وى ناشى مىگردد، زیرا او خود مىداند که با چه دیدى و به چه کسى نظر کرده است، دیدى که کورباطنان از دیدن آن عاجزند، لذا، آنها در مثل این موارد مىگویند: چرا او به سبب توجه به خدا، از توجه به این امور خوددارى نکرد، و این در حاکى است که به خدا سوگند، آن حضرت در آن هنگام، جز به خدا توجه نکرد.(30)
باز در همان کتاب از جمله علماى این امت- امت اسلام- که از صحابه بودهاند و احوال رسول الله(ص) و اسرار علومش را براى این امت حفظ کردهاند، على(ع)، سلمان فارسى و ابن عباس را شمرده است و از خلفاى دیگر، نام نبرده است.(31)
باز در شأن نزول آیات:«و یوفون بالنذر و یخافون یوماً کان شره مستطیراً و یطعمون الطعام على حبه مسکینا و یتیماً و اسیراً»(32) ماجراى بیمار شدن امام حسن و امام حسین(ع) و نذر کردن سه روز روزه حضرت على و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسین(ع) و فضه را و نیز جریان تهیه جو براى پختن نان را، با تمام جزییات آن در دو صفحه نقل کرده و سپس مىنویسد: روز چهارم روزه نبودند، که نذرشان پایان یافته بود. على، حسن و حسین علیهمالسلام به پیش پیامبر(ص) رفتند و آن کودکان، از شدت گرسنگى چون جوجکان به خود مىلرزیدند، پیامبر از این حالت نگران شد و فرمود به سوى فاطمه برویم و چون به پیش فاطمه رسیدند، او را در محراب عبادت یافتند، درحالى که از شدت گرسنگى شکمش به پشتش چسبیده و چشمانش فرو رفته بود، پیامبر که فاطمه را به این حالت دید، فرمود: «واغوثاه» درحال، جبرئیل امین نازل شد و عرض کرد یا محمد بگیر، گواراى اهل بیتت باد، پیامبر فرمود اى جبرییل چه بگیرم؟ جبرییل این آیت بخواند که: «یطعمون الطعام على حبه مسکیناً و یتیماً و اسیراً» تا «وکان سعیکم مشکوراً».(33)
چنانکه ملاحظه شد، ابنعربى این واقعه را که ازمقام تقوا و طهارت و قدس و معنویت و نهایت محبت و انساندوستى و احسان و ایثار آن بزرگواران حکایت مىنماید با اهمیت و دقت نقل کرد و به این وسیله، مقام شامخ ایمان و احسان آنان را ستود و در ضمن، محبت و ارادت خود را نیز نسبت به ایشان آشکار ساخت. محیىالدین مىنویسد: حضرت حق به رسول خدا(ص) دستور داده است که پاداش رسالتش را از امت خود بگیرد، به این معنا که نزدیکان او را دوست بدارند. از اینرو فرمود: «قل لاأسئلکم علیه اجراً الا المودة فى القربى» یعنى در برابر تبلیغ آنچه براى شما آورده ام، مزدى از شما نمى خواهم، جز این که نزدیکانم را دوست بدارید.
بنابراین، بر امت است که پاداش تبلیغ او را که خداوند بر آنان واجب کرده است، ادا کنند. یعنى، نزدیکان و اهل بیت او را دوست بدارند، و این مسأله را با تعبیر «مودت» که به معناى ثبوت محبت و دوستى است، بیان داشت.
ابنعربى مىنویسد: هیچکس، جز خدا نمىداند که اهل مودت و دوستان و نزدیکان رسول خدا(ص) از چه پاداشى بهرهمند هستند. (34) بالاتر از اینها، او محبت اهل بیت را برابر با محبت پیامبر(ص) دانسته و تصریح کرده است که دشمنى و خیانت به ایشان، در واقع دشمنى و خیانت به آن حضرت است، چنانکه در «فتوحات مکیه» نوشته است: «کسانى که اهل بیت رسولالله(ص) را دشمن مىدارند و به آنان خیانت مىورزند، همانا با خود رسولالله دشمنى کرده و به وى خیانت ورزیدهاند. فرض است همانطور که رسولالله را دوست داریم، اهل بیتش را نیز دوست بداریم و از عداوت و کراهت نسبت به ایشان، احتراز و اجتناب کنیم».بعد مىافزاید: «شخص ثقهاى در مکه به من گفت: من از اعمال شرفا (سادات از نسل حضرت فاطمه) در مکه ناراحت بودم و کراهت داشتم. شبى، فاطمه(س) دختر رسولالله(ص) را در خواب دیدم که از من اعراض مىکند و روى برمىگرداند؛ من بر وى سلام کردم و از جهت اغراضش جویا شدم، پاسخ داد تو از شرفا بدگویى مىکنى، گفتم اى بانوى من، آیا کارهایشان را درباره مردمان نمىبینى؟ فرمود، آیا ایشان فرزندان من نیستند؟ پس من از کار خود توبه کردم و آن حضرت به من اقبال فرمود و من از خواب بیدار شدم». ابنعربى پس از نقل این واقعه ابیات زیرا را انشاد مىکند:
· فلا تعدل باهل البیت خلقاًفبغضهم من الانسان خسر
· فاهل البیت هم اهل السیادةحقیقى و حبهم عبادة (35)
ترجمه: در سیادت و بزرگى، احدى را با اهل بیت برابر مدان، پس تنها اهل البیت شایسته سیادت و بزرگى هستند. دشمنى با ایشان، زیان و خسارت حقیقى و دوستیشان، عبادت است. و در همان جا تصریح مىکند که: «فاجعل بالک و اعرف اهل البیت فمن خان اهل البیت فقدخان رسولالله صلى الله علیه و سلم.»
ترجمه: تمام قرار بده همت خود براى شناخت اهل بیت، پس کسى که خیانت کند به اهل بیت، خیانت کرده است به رسول خدا(ص).
گفتنى است که ابنعربى باز در «فتوحات مکیه» احادیثى نقل کرده و عباراتى آورده، که دلالت بر حسن عقیدت و محبت و ارادتش به آن بزرگواران دارد. از جمله نوشته است: «وقد ورد فى الخبر: عن النبى صلىالله علیه و سلم ان الجنة اشتاقت الى على و عمار و سلمان و بلال» یعنى: بهشت، مشتاق و علاقهمند است به على و عمار و سلمان و بلال. (36) باز این حدیث را از پیامبر(ص) نقل کرده که فرمود: «فاطمة بضعة منى یسؤنى ما یسوءها و یسرنى ما یسرها و انه لیس لى تحریم ما احل الله و لاتحلیل ما حرمالله» یعنى، فاطمه پاره تن من است، آنچه او را ناراحت کند مرا ناراحت مىکند و آنچه او را مسرور کند، مرا مسرور کرده است. (37) بالاخره تصریح کرده است که: فاطمه (س) گرامىترین مردم، نزد پیامبر است. (38)
پس ملاحظه شد که او از احادیث ائمه امامیه در کتابهایش آورده و به ذکر فضایل و مناقبشان پرداخته و از آن بزرگواران به بزرگى و پاکى و پارسایى نام برده و هرگز با آنان خصومت و دشمنى نورزیده و حتى دشمنى با آنان را زیانآور و دوستیشان را عبادت دانسته است. منتها او در ظاهر، شیعه نبوده است تا فقط از ائمه شیعه روایت نقل کند، و تنها به ذکر فضایل و مناقب آن بزرگواران بپردازد و منحصراً نسبت به ایشان، اظهار محبت و مودت نماید. لذا از روى تقیه، از دیگران نیز احادیثى نقل کرده و براى آنها هم فضایل و مناقبى قایل شده است.
استاد سید جلالالدین آشتیانى مىنویسد: رسالهاى در ولایت از شیخ اکبر ابن عربى به نام «الوعاء المختوم على السر المکتوم» که از بهترین آثار عرفانى در تمام دوران عرفان است و مؤلف عظیم آن را در شئون ختم ولایت مطلقه محمد به مهدى موعود علیه السلام و نحوه ظهور آن حضرت تألیف کرده است. (39)
علامه حسن زاده آملى، پس از ذکر تشرف محیى الدین به حضرت بقیة الله مهدى موعود (عج) به نقل از «فتوحات مکیه» مىگوید: و به همین منوال و مضمون در چند جاى دیگر فتوحات مکیه مطالبى دارد و رساله «شق الحبیب» را بخصوص درباره حضرت مهدى علیه السلام نوشته است.(40) نگارش کتاب «شق الحبیب»، رمزگونه است به طورى که در آغاز آن آمده است: این رساله ازعلومى است که جز بر صاحبان آن علم، واجب است پوشیده بماند و آن از علومى است که على بن ابیطالب رضى الله عنه با دست خود به سینه خود زد و گفت در این سینه دانشهاى زیادى است، اگر حاملانى براى آنها مىیافتم». (41)
مىگوید: خواستم آنچه را که گاهى آشکار مىکنم و گاهى پنهان در این کتاب قرار دهم که مرتبه نخست آن، این است که این نسخه انسانیت مقام انبیاست و مرتبت دوم آن، مقام امام مهدى منسوب به دختر نبى است. (42)
در پایان مىگوید: ما در این کتاب، به طور ضمنى به مطالبى اشاره کردهایم. و آنچه گفتیم پرده از روى آنچه نگفتیم برمىدارد. (43)
ابن عربى، حضرت مهدى موعد (عج) را خاتم اولیا مىداند. چنانکه در «فتوحات مکیه» در باب معرفت وزراى مهدى در آخرالزمان مىنویسد:«خداوند را خلیفهاى است موجود، که ظاهر مىگردد و ظهورش، در زمانى اتفاق مىافتد که دنیا پر از جور و ستم باشد و او، دنیا را پر از عدل و قسط مىفرماید و اگر از عمر دنیا نماند مگر یک روز، خداوند آن را طولانى مىگرداند تا آن خلیفه، ولایت کند. او از عترت رسول الله (ص) و جدش حسین بن على ابن ابیطالب است». سپس مىگوید: مهدى (عج) حکم نمىکند مگر به آنچه را که فرشته از نزد خدا در قلب او القا مىکند، فرشتهاى که خداوند بر او گمارده است تا او را یارى کند. و این همان شرع واقعى محمدى است، به گونهاى که اگر حضرت محمد (ص) زنده بود، درباره آن مساله درست به همان گونه که امام مهدى (عج) حکم مىکند، حکم مىکرد. بنابراین، خداوند مهدى (عج) را آگاه مىکند که شریعت محمدى چنین است. و با وجودى نصوصى که خداوند به او عنایت کرده، قیاس بر او حرام است. و به همین دلیل، رسول خدا (ص) در توصیف مهدى (عج) فرمود: «یقفو اثرى لایخطىء...» از من پیروى مىنماید و خطا نمىکند. پیامبر (ص) با این کلام به ما فهماند که از او ، باید پیروى کرد، زیرا او تابع رسول خداست و نیز به ما فهماند که مهدى (عج) معصوم است، چرا که معناى معصوم در حکم، چیزى جز عدم خطا و اشتباه نیست»(44)
او به دنبال عبارات مزبور در یک فصل، مطالب بسیارى درباره وقایع ظهور آن حضرت آورده و پس از ذکر شمایل و فضایل مهدى و وصف اعوان و انصار و شرح شروع و پایان کار آن حضرت، مىسراید:
· «الا ان ختم الاولیاء شهیدهوالسید المهدى من آل احمدهو الشمس یجلو کل غم و ظلمة
· و عین امام العالمین فقیدهو الصارم الهندى حین یبیدهوالوابل الوسمى حین یجود»(45)
ابنعربى در کتاب «عنقاء مغرب فى ختم الاولیاء و شمس المغرب» در توصیف خصایص و شروط و کمالات خاتمالولایة، به نقل امتیازاتى مىپردازد، که آنها را جز در شخص قائم آل محمد(ص) و امام دوازدهم شیعیان نمىتوان یافت و در آخر همان کتاب، به تعیین صریح خاتمالاولیا پرداخته و گوید: «فان الامام المهدى المنسوب الى بیت النبى». (46)
مرحوم حکیم آقا محمدرضا قمشهاى در رساله خویش در ذیل فص شیثى(ص8)، براى اثبات اینکه ابنعربى، حضرت مهدى را به عیسى برترى داده، چنین استدلال مىکند که: او، مهدى(عج) را امام العالمین خواند و العالمین، جمع محلى به الف و لام است، لذا افاده عموم مىکند و عیسى و روح و نیز از عالمین است و اگر العالمین به کسر لام خوانده شود، باز عیسى و روح داخل خواهند بود، خلاصه به هر دو قرائت و به هر دو معنى، این بیت نص است بر امامت مهدى بر عیسى و روح.
شایسته ذکر است، ابن عربى پس از ایراد ابیات فوق و بحث و تحقیق در این مقام، میان ختم ولایت محمدیه و مهدى موعود(ع) فرق مىگذارد و مىنویسد: «و امام ختم الولایة المحمدیة فهو أعلم الخلق بالله لایکون فى زمانه و لا بعد زمانه اعلم بالله و بمواقع الحکم منه فهو و القرآن اخوان کما ان المهدى و السیف اخوان». (47)
او، خصوص مهدى موعود(ع) از نسل على(ع) و در پاسخ به سؤال سیزدهم از پرسشهاى محمدبنعلى ترمذى مقام ختم ولایت محمد را، از آن مردى از عرب مىداند که اکرم این قوم است، چنانکه در باب هفتاد و سوم «فتوحات مکیه» مىنگارد: «و اما ختم ولایت محمدى، آن براى مردى از عرب است که به لحاظ اصل و نسب و بهدست گرفتن این ولایت اکرم این قوم است و امروز در زمان ما موجود است، در سال پانصدونودوپنج وى را شناختم و نشانه (خاتم ولایت مطلقه)اش را که حق از دیدگان بندگانش پنهان نموده، در شهر فاس مشاهده کردم... و چنانکه خداوند نبوت تشریعى را به محمد(ص) ختم کرده، ولایت مطلقه محمدى را به مهدى(عج) ختم نموده است» (48)
ابنعربى در باب سیصد و شصتوششم «فتوحات مکیه» (49) بحث مبسوطى درباره امام مهدى(عج) دارد، که بر وفق باور شیعه امامیه و حاکى از عقیده استوار وى به مقام بسیار والا و معنوى آن امام همام است. مثلاً او را معصوم و علمش را، از طریق تنزیل الهى مىداند و تأکید مىکند با اینکه، او علم به قیاس دارد، ولى هرگز بدان حکم نمىکند، بلکه تنها به چیزى حکم مىکند که فرشته از سوى خداوند به وى القا کرده است و آن شرع حقیقى محمدى است، که اگر آن حضرت زنده مىبود، جز آن حکم نمىفرمود.
1- رساله روحالقدس، ص 128.
2- همان، ص 39.
3- فتوحات مکیه، ج 1، باب 6، چاپ بیروت.
4- همان، ج 1، ص 154، چاپ بیروت، ص 1293 نقل از هدایةالامم، ص 24 مقدمه و نیز همان، ص 131 چاپ بولاق قاهره، نقل از جلوههاى ولایت در آثار امام خمینى، ص 73.
5- جلوههاى ولایت در آثار امام خمینى، ص 73.
6- محیىالدین ابن عربى.
7- ر.ک. به جامعالاسرار، ص 201، نقل از محیىالدین ابن عربى.
8- شجرةالکون، شیخاکبر محیىالدین ابن عربى، ترجمه دکتر گلبابا سعیدى، ص 149- 151.
9- فتوحات مکیه، ج 1، ص 284.
10- همان، ج 1، ص 303 و شقالجیب، ص 65 و رساله روحالقدس، ص 38.
11- مقصود از علمالافراد، علمى است که اختصاص به افراد دارد و دیگران از آن بىبهرهاند و چه بسا که استعداد دریافت و پذیرش آن را نیز ندارند و چنان که دیدیم امام على(ع) اشخاص مستعد و شایستهاى نیافت تا آن را آشکار سازد.
12- فتوحات مکیه، ج 1، ص 303.
13- همان، ج 1، ص 297. و ر.ک: هزار و یک نکته، نکته 631.
روایت طولانى است که به علت عدم گنجایش این کتاب نقل نشد.
14- فتوحات مکیه، ج 8، ص 326-321.
15- محاظرةالابرار و مسامرة الاخیار، ج 2، ص 6.
16- فتوحات مکیه، ج 8، ص 378.
17- تفسیر شیخ اکبر محیىالدین ابن عربى، مقدمه، ص 3، تجلیات الهیه، ص 416.
18-همان، مقدمه، ص 3، تجلیات الهیه، ص 416.
19- فتوحات مکیه، ج 2، ص 453.
20- همان، ج 1، ص 423.
21- همان، ج 1، ص 423.
22- همان، ج 1، ص 467.
23- محاضرات، ج 2، ص 280 نقل از روح مجرد، ص 458.
24- همان، ج 2، ص 522.
25- فتوحات مکیه، ج 5، ص 194 و 331.
26- همان، ج 5، ص 195.
27- همان، ج 6، ص 202 و 247.
28- همان، ج 8، ص 107.
29- همان، ج 4، ص 300.
30- همان، ج 2، ص 531.
31- همان، ج 1، ص 151.
32- سورةالدهر، (76)، آیات 7، 8.
33- محاضرةالابرار و مسامرةالاخیار، ج 1، صص 150- 153.
34- همان، ج 5، ص 250 و 249.
35- فتوحات مکیه، ج 4، ص 139.
36- همان، ج 1، ص 478 و ر.ک: ج 3، 546.
37- همان، ج 3، ص 599 و ج 6، ص 384.
38- همان، ج 2، ص 610.
39- تفسیر فاتحةالکتاب، مقدمه، ص
40- هزار و یک کلمه، ج 1، ص 88.
41- حجاب هستى (چهار رساله)، محیىالدین ابن عربى، شق الحبیب، ص 127.
42- همان، ص 161.
43- همان، ص 171 و 170.
44- فتوحات مکیه، ج 6، ص 62.
45- همان، ج 6، باب 366، ص 51، 52.
46- هدایةالامم، ص 25 مقدمه.
47- فتوحات مکیه، ج 6، ص 54.
48- همان، ج 2، ص 75 و نیز ر. ک: محیىالدین ابن عربى، 473 و 472 و هدایةالامم، ص 24 مقدمه.
49- همان، ج 6، ص 66-50.
فرازهایی از سخنان صوفیان و عرفا بخش دوم
سخنی در " معرفت، محبت، عشق "
محبت چون به غایت رسد آن را عشق خوانند
و عشق خاص تر از محبت است
زیرا که همه عشقی محبت باشد، اما همه محبتی عشق نباشد
و محبت خاص تر از معرفت است
زیرا که هر محبتی معرفت باشد، اما همه معرفتی محبت نباشد.
پس اول پایه معرفت باشد و دوم پایه محبت و سوم پایه عشق.
و به عالم عشق که بالای همه است نتوان رسیدن،
تا از معرفت و محبت دو پایۀ نردبان نسازد.
و معنی خُطوَتیْنِ وَ قَد وَصَلْت این است.
#سهروردی_مجموعهآثار
▪️این محبت هم نتیجۀ دانش است
کی گزافه بر چنین تختی نشست
دانش ناقص کجا این عشق زاد
عشق زاید ناقص، اما بر جماد
#حضرت_مولانا
▪️در تک آن راه دو منزل شدم
تا به یکی تک به در دل شدم
#نظامی
#متونعرفانیبهزبانفارسی
گلشن راز اثر شیخ محمود شبستری عارف قرن هشتم
از کتاب شرح گلشن راز عالم و عارف جلیل القدر جناب لاهیجی
320) )به فعل آمد صفتهاى ذمیمه
بتر شد از دد و دیو و بهیمه
چون
قوه غضبى و شهوى در انسان بر نفس ناطقه که امتیاز انسان بر حیوانات است، غالب
شوند، هر آینه صفات ذمیمه و افعال قبیحه که بالقوه در نهاد انسان پوشیده و پنهان
بود به فعل درآمده و به واسطه این صفات توجه به عالم مادى می کند و به دنبال لذات
نفسانى و شهوات جسمانى می رود و تمام صفات ذمیمه که خاص حیوانات است در او ظاهر می
گردد و در این مرتبه به تحقیق از حیوان و شیطان و چهار پا نیز بدتر و پست تر م
گردد. همان طور که در قرآن نیز آمده است «اولئک کالانعام بل هم اضلّ» یعنى آنها
مانند چهار پایانند بلکه گمراهترند.
1. اعراف، آیه 179.
321) تنزّل را بود این نقطه اسفل
که شد با نقطه وحدت مقابل
تنزّل = نزول کردن، فرود آمدن، پایین آمدن
اسفل = پایینتر
انسان
در دایره هستى، اوج و فرود دارد و در این مسیر دورى، مدارج و معارجى را طى مىکند و
مىدانیم که در دایره، نقطه مقابل هر نقطه فرضى نسبت به مرکز درست در مقابل آن نقطه
فرضى قرار خواهد گرفت.
بنابراین
مرتبه انسانى در دایره وجود، نقطه آخر قوس و کمان دایره است که در پایینترین قوس و
کمان نزولى دایره قرار گرفته و درست در مقابل نقطه وحدت در بالاترین نقطه قوس
صعودى مىباشد.
و
به خاطر همین نکته است که همه اسماء و صفات الهى در آیینه حقیقت وجود انسان منعکس
گشته و در او ظاهر شده است و او را اشرف مخلوقات مىدانند.
(322) شد از افعال کثرت بى نهایت
مقابل شد از این رو با بدایت
نهایت = حدّ و اندازه
بدایت = آغاز، منظور وحدت حقیقى است.
انسان مظهر تمام اسماء و صفات است و ظهور و نمود هر یک از صفات وابسته به انجام فعلى خاص مىباشد. بنابراین چون از انسان افعال و اعمال زیادى سر زد، در نتیجه بىنهایت کثرت در صورت انسانى ظاهر و پیدا شد و در این مرحله، انسان نقطه مقابل وحدت حقیقى قرار گرفت و آنچه که در ذات خداوندى پوشیده و پنهان بود، در آیینه حقیقت انسان منعکس گشت.
فیه مافیه:
گویند که معلمی، از بینوایی، در فصل زمستان دُرّاعه (جامه) کتان یکتا پوشیده بود. مگر خرسی را سیل از کوهستان در ربوده بود، می گذرانید و سرش در آب پنهان. کودکان پشتش را دیدند و گفتند: استاد، اینک پوستینی در جوی آب افتاده است و تو را سرماست؛ آن را بگیر.
استاد از غایت احتیاج و سرما، درجست که پوستین را بگیرد. خرس، تیز، چنگال در وی زد. استاد در آب گرفتار خرس شد.
کودکان بانگ می داشتند که: ای استاد! یا پوستین را بیاور، و اگر نمی توانی رهاکن، تو بیا.
گفت من پوستین رها می کنم، پوستین مرا رها نمی کند، چه چاره کنم.
شوق حق تو را کی گذارد؟ اینجا شکر است که به دست خویشتن نیستیم، به دست حقیم. همچنانکه طفل در کوچکی جز شیر و مادر نمی داند، حق تعالی او را هیچ آنجا رها کرد؟ پیشتر آوردش به نان خوردن و بازی کردن، و همچنانش از آنجا کشانید تا به مقام عقل رسانید. و همچنین در این حالت - که این طفل است نسبت به آن عالم و این پستانی دیگر است، نگذارد و تو را به آنجا برساند که دانی که این طفلی بود و چیزی نبود.
پیش ما کسی یک بار مسلمان نتوان شدن: مسلمان میشود، و باز کافر میشود، و هر باری چیزی از او بیرون می آید، تا آن وقت که کامل شود.
شمس الدین محمد تبریزی
ص ۲۲۶
شرح گشن راز
کند یک رجعت از سجّین فجّار
رخ آرد سوى علّیین ابرار
سجّین فجّار = مراد زندان طبیعت است، مأخوذ از آیات 7و8 سوره مطفّفین در قرآن است.
علّیّین = جاى بلند، جایگاه نیکوکاران که در مکانى بلند است.
ابرار = جمع برّ، نیکوکاران، پرهیزگاران
علّیین ابرار = منظور مقامات معنوى و روحانى است، مأخوذ از آیات 18 و 19 و 22 سوره مطففین در قرآن است.
سالک بعد از تصفیه دل خود، از طریق جذبه الهى و یا به سبب برهان یقینى که در ابیات 325 تا 327 درباره آنها گفته شد، از تعیّنات مادى و تعلّقات دنیوى که به عبارتى می توان آنها را زندان طبیعت نامید، بر می گردد و آنها را به کنارى می زند و روى به مقامات معنوى می آورد و به عالم ملکوت سیر می کند و خدا را می جوید.
328
به
توبه متّصف گردد در آن دم
شود در اصطفاء ز اولاد آدم
اولین
مقامى که سالک از آن عبور می کند تا به حق برسد، مقام توبه است. توبه مراتبى دارد
که عبارتند از:
1ـ بازگشتن از کفر که آن را توبه کفّار گویند.
2ـ بازگشتن از فسق و فجور و آن توبه فجّار است.
3ـ بازگشتن از اخلاق ذمیمه و آن توبه ابرار است.
4ـ بازگشتن از غیر حق است که آن توبه کاملان و واصلان به حق است
اولین
چیزى که سالک به واسطه آن به مقام قرب الهى می رسد «توبه» است. و خداوند در این
باره چنین فرموده است که: «ثمّ تاب علیهم لیتوبوا» یعنى خداوند به سوى آنان بازگشت
تا آنها به سوى خدا بازگردند و اطاعت و فرمانبردارى کنند.
پس
در هنگامى که سالک از سجّین فجار برگشت می کند و روى به علیّین ابرار می آورد،
یعنى ترک ما سوى الله می کند و توجه به مبدأ اصلى و وجود حقیقى می نماید، در حقیقت
متّصف به صفت توبه گردیده است.
در
مصراع دوم خداوند درباره حضرت آدم(علیه السلام) چنین فرموده است: «ثمّ اجتباه ربّه
فتاب علیه و هدى»یعنى بعد از رانده شدن آدم(علیه السلام) از بهشت و توبه کردن،
خداوند حضرت آدم(ع) را انتخاب کرد و به سوى او آمد و او را هدایت کرد. همچنین
مصراع دوم اشاره به «ان الله اصطفى آدم و نوحاً و آل ابراهیم و آل عمران على
العالمین»یعنى به راستى که خداوند حضرت آدم و نوح و خاندان ابراهیم و عمران را بر
همه مردم برگزید
مثنوی معنوی
آب در کِشتی، هلاکِ کِشتی است
آب در بیرونِ کِشتی، پُشتی است
(مولانا)
آب، دنیا و کشتی، جانِ بشر و بیرونِ کشتی، تنِ بشر است. اگر از فقر و تلف مال رنجِ فراوان میبری، معلوم است که دنیا داخل جان شده است و اگر رنج نبردی و فرقی برایت نکرد، معلوم است که دنیا بیرونِ جان بوده. حقیقتِ بشر جان است نه تن، تن آلت کار و تکمیل و ظهورِ جان است. پس جان باید آلوده به دنیا نشود، آلایش تن مُضِرّ نیست؛ اما هر ثابت ثروتی هم نمیتواند ادعا کند که دل من آلوده به دنیا نیست، زیرا نزد خود رسواست که هنگام فقر و ضرر مالی خود میداند که چه رنجها میکشد. این ادعا از کسی شایسته است که فقر و غنا در نظرش یکسان باشد
مُراهق
(دمادم بلوغ، نوجوان) بودم که: قزوینی یی مُحتسب شد ، شنید که:
-مُلحد آمد! – زود مادر را نهاد و سر فرو برید !
گفتند:
– آخر، حقّ مادری؟
گفت:
– تا مُلحدان بدانند که محابا (بیم و پروایم) نیست
..
ملحد
آن دید، گفت:
-او، از من ملحدتر است ! من هرگز این نکردمی !
،
چیزهاست.
نمیآرم گفتن.. ثلثی گفته شد..
،،
مبالغه
میکنند که فلان کس همه لطف است، لطف محض است. پندارند که کمال در آن است ! نیست..
آنکه
همه لطف باشد ناقص است. هرگز روا نباشد بر خدا این صفت، که همه لطف باشد، سلب کنی
صفت قهر را ..
بلکه
هم #لطف میباید
و هم #قهر،، لیکن به موضع خویش...
نادان را هم قهر و لطف باشد ! الا به غیر موضع، از سر هوا و جهل..
(مقالات شمس)
یا غافر الذنب ، یا قابل التوب ..
لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ ، سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمینَ ..
و
یاد آرذوالنون ( یونس) را آن دم که (از میان قوم خود) خشمناک برفت و گمان کرد او
را در مضیقه و سختی نمی افکنیم پس در میان تاریکی ها(ی سه گانه ، شب و قعر دریا و
شکم نهنگ) ندا سر داد که خدایی به جز ذات یکتای تو نیست ، تو پاک و منزهی و من از
ستمکاران بودم ( که بر نفس خود ستم کردم ) ..،
گناه
اگر چه نبود اختیار ما حافظ!
تو
در طریق ادب باش و گو گناه من است..*
،
فارغ از اینکه منظور از گناه انبیاء واولیاء
الله چیست و شجره ممنوعه چه بود ! نکته ایست که در طریق ادب از آدم (ع ) و ابلیس یاد میشود ...
ابلیس
گفت بما اغویتنی …که تو گمراهم کردی و لجاجت بر
ادامه خطا و نافرمانی داشت..
ولی آدم علیه السلام ادب کرد وفوراً عذر خواست و در مقام جبران برآمد و توبه کرد و چون به سوى خداوند بازگشت دست لطف الهى به کمکش شتافت و کلمات رحمتش را به او القا کرد.. و وعده بازگشت به بهشتش را به او داد» (ثُمَّ بَسَطَ اللهُ سُبْحانَهُ لَهُ فى تُوْبَتِهِ وَلَقّاهُ کَلِمَةَ رَحْمَتِهِ وَ وَعَدَهُ الْمَرَدَّ اِلى جَنَّتِهِ).(نهج البلاغه)
در تفسیر آیات 87و88 سوره مبارکه انبیاء وداستان حضرت یونس ع نیز علامه طباطبایی آورده است :
(انى کنت من الظالمین ) - در این جمله به ظلم خود اعتراف کرد، چون عملى آورده که ظلم را ممثل مى کرد، هر چند که فى نفسه ظلم نبود ! و خود او هم قصد ظلم و معصیت نداشت، چیزى که هست خداى تعالى در این پیشامد پیغمبرش را تاءدیب و تربیت کرد تا با گامى پاک و مبراى از " تمثیل ظلم " ، (تا چه رسد به خود ظلم ! ) شایسته قدم نهادن به بساط قرب گردد..
فاستجبنا له و نجیناه من الغم و کذلک ننجى المؤمنین ..
یونس (علیه السلام) هر چند که تصریح به خواسته خود نکرد، و تنها به مسأله توحید و تنزیه خدا، و اعتراف به ظلم خود اکتفا کرد، لیکن با این کلماتش حال درونى خود را ،، و موقفى را که در آن قرار گرفته ، بیان داشت، که در معنا درخواست نجات و عاقبت را مى رساند،،خدا هم درخواست او را اجابت نموده، از اندوه و غمى که به وى روى آورده بود نجاتش بداد..
جمله
(وکذلک ننجى المؤمنین) وعده به نجات دادن هر مؤمن مبتلاى به اندوه است، البته
مؤمنى که مانند یونس رو به درگاه وى آورد، و او را چون وى ندا کند......
تفسیر ) المیزان علامه شهیر طباطبایی-انبیاء )
----------------
* پ.ن :دقت بفرمایید برای فهمیدن
سخن عارف ما باید از منظر و دریچهء نگاه او و با علم ومعرفت کافی به سخن بنگریم تا
بتوانیم سخن او را درک کنیم ..و همیشه احتمال این را هم بدهیم که شاید ما منظور او
را درک نکرده باشیم !عموم از این اشعار وسخنان مشابه ،جبری مسلک بودن بسیاری از
عرفا را برداشت میکنند که صحیح نمیباشد و ناشی از سطحی نگریست ،
بحث قضا وقدر و
رابطه علم خدا و اختیار ومسئولیت انسان نیاز به مقدمات وذکر نکاتی دارد که در این
جا مجال آن نیست . صرفا جهت تذکر عرض شد تا دوستان این نکته را مدنظر قرار داده
ودقت وتامل بیشتری داشته باشند.
همواره موفق و
موید باشید.
رسول خدا (ص) فرمود : دانا ترین مردم کسی است که با مردم بیشتر مدارا کند وخوارترین مردم کسی است که به مردم اهانت کند .(بحار الانوار75/52 )
امیر المومنین (ع)از رسول خدا (ص)نقل می کند که فرمود:سرآغاز عقل وخردمندی بعد از ایمان به خدا اظهار محبت به مردم ودوستی با آنان است .
امام علی (ع) فرمود : خداوند دوست دارد آن مسلمانی را که آنچه برای خود می خواهد برای برادر دینی اش هم بخواهد و آنچه را برای خویشتن نمی خواهد برای او هم نخواهد.
(محاسن برقی ،ج 1ص10 )
امام صادق (ع) فرمود : هرکس برای خدا از برادرش دیدار کند ،خداوند عزوجل می فرماید ،مرا دیدار کرده ای وثواب تو بر منست وبه ثوابی جز بهشت برای تو راضی نمی شوم .(اصول کافی،3/255)
اندر ذکر جناب احمد خضرویه
تا
نگرید کودک حلوا فروش ... بحر بخشایش نمی آید بجوش..
-----------
شیخ
احمد خضرویه از بزرگان مشایخ هر چه داشت به مردم فقیر وبینوا میبخشید تا اینکه
دارایی اش تمام شد ولی چون به سخاوتمندی شهره بود هرگرفتاری راه خانه اورا پیش
میگرفت و او هم که دلش نمی آمد کسی دست خالی برود از ثروتمندان وام میگرفت و به
نیازمندان و مستحقان کمک میکرد،لذا همیشه مقروض بود..اهل خانه میگفتند چطور
میخواهی قرضهایت را ادا کنی؟میگفت: برای خودم که نیست در راه خداست و تاحالا هم که
درمانده نشدیم، خدا بزرگ است ..طلبکارها هم که
میدانستندخیّر ونیکوکار است بر او آسان میگرفتند وحتی گاهی خود نذوراتی می آوردند
و او بخشی از بدهی ها را تصفیه میکرد
تا
اینکه بیمارشد و خبر نزدیک بودن مرگ او در شهر پیچید.
طلبکاران
با چهره هایی عبوس دور او را گرفته و اموالشان را مطالبه کردند
ولی
شیخ حال خوشی داشت ! و با خود میگفت:
این
بدگمانان را ببین که فکر میکنند خداوند چهارصد دینار ندارد به آنها بدهد!!
و
گفت صبور باشید من امید دارم که طلب شما را بپردازم اما آنها ناامیدانه گفتند تو
خانه خودرا مهمانسرا کرده ای ما هم امروز میهمان تو هستیم تا طلب خود را بگیریم
..شیخ گفت قدمتان روی چشم اما امیدی که دارم بی تاریخ است معلوم نیست امروز باشد
اما نزدیک است..
در این موقع فریاد کودک حلوافروشی از کوچه شنیده شد. شیخ به خدمتکارش گفت: برو همه آن حلوا را بخر و بیاور بده میهمانان بخورند تا بلکه از این ترش رویی در آیند...
حلوا
را با قول نیم دینار گرفتند و به میهمانان دادند..
کودک
پول خود را طلب کرد. شیخ گفت درمی ندارم وراهی سفر آخرت هستم . کودک در طلب پول
خود اصرار کرد و بالاخره وقتی متوجه شد که پولی در کار نیست شروع به گریه و زاری
کرد که استاد من مرا خواهد کشت....
کودک
شیون میزد و دیگران هم همه به جنب و جوش افتاده بودند و شیخ را ملامت میکردند که
تو که مال ما را خوردی چرا به این کودک رحم نکردی و
...
اما
شیخ که به فضل خداوندایمان کامل داشت فارغ از همه آنها خوش بود
با ازل خوش با اجل خوش شادکام
فارغ از تشنیع و گفت خاص و عام !
آنک جان در روی او خندد چو قند
از ترشرویی خلقش چه گزند ..!؟
تا اینکه موقع نماز رسید. خدمتکار با یک طبق, پیشکش مردی سخاوتمند وارد شد. طبق را در مقابل شیخ بر زمین گذاشت و وقتی پرده از روی طبق برداشتند دیدند درست چهارصد و نیم دینار است !!
همه
فریادشان برخاست که: یا شیخ این چه سرّی است و ما را عفو فرما!...
اما
شیخ با عطوفت به آنها گفت:
شیخ
فرمود آنهمه گفتار و قال ....من بحِل کردم شما را آن جدال..
سرّ
این آن بود کز حق خواستم ....لاجرم بنمود راه راستم
گفت
این دینار اگرچه اندکست.....لیک موقوف غریو کودکست !
تا
نگرید کودک حلوا فروش...... بحر بخشایش نمی آید بجوش..
ای
برادر طفل, طفل چشم تست...کام خود موقوف زاری دان نخست
..
کام
تو موقوف زاری دلست...... بی تضرع کامیابی مشکل است..
گرهمی
خواهی که مشکل حل شود...خار محرومی بگُل مبدل شود
گر
همی خواهی که آن خلعت رسد..
پس بگریان طفل دیده بر جسد...
__________________________
-برگرفته ازدفتردوم مثنوی معنوی
درسایه رحمت بی کران حضرت حق زنده دل و کامروا باشید.
گریه سکلی ، گریهای که صاحب آن اشک ندارد.. !
عزیز خدا و ولی خدا گریه کند، یعنی همه آسمان و زمین و ملک و ملکوت، دارد گریه میکند.. همه جا مضطرب میشود، سر انسان، بالا، پایین، آسمانها، زمین، همه گریه میکنند.. زیرا قلب مؤمن، عرش رحمان است. وقتی یک بچه یتیم گریه میکند، عرش خدا میلرزد..
حرم امام حسین(علیهالسلام) گریه میکنند و کودکان او ضجه میزنند. صدای آنها هنوز میآید و ناله زینب (علیهالسلام) هنوز به گوش میرسد. گوش باشید- اینها راست است.. بزرگ خانه، بیشتر وحشت میکند..
آیا
میدانی وقتی قلب حضرت زینب(علیهالسلام) محزون شود چه بر سر عالم میآید؟!
تصور
کنید که هیچ بچهای و هیچ خانمی گریه نکند و تشنه نشود؛ فقط خانم زینب (علیهالسلام)
غصهدار شود..
او خود همه است.. قلب همه شیعیان محزون میشود.. او کبد و سینهای چون امیرالمؤمنین(علیهالسلام) داشت،، که وقتی خطبه خواند، کسانی که پیرمرد بودند و ایام گذشته را دیده بودند، تصور کردند حضرت امیر(علیهالسلام) دارد خطبه میخواند..
بعضی از آنها جمعیت را شکافتند و جلو آمدند. یکی از آنها که آمده بود، وقتی برگشت گفت :«هذه زینب بنت علی(علیهالسلام)»، این زینب است که صدا میزند.. علت داشت که حضرت، کلام را رساند. زیرا زنگ شترها را بسته بودند و سر و صدا راه انداخته بودند ! تا صدای خانم به مردم نرسد...
وقتی مظلومان خیلی مشهور باشند ظالم میخواهد آنها را بپوشاند.. صدای زنگ شترها و هیاهو و هلهله عرب را زیاد کرده بودند تا کسی صدای خانم را که خطبه میخواند، نشنود..
به مرحمت خدا و با اشاره حضرت حق، سکوت محض شد.. چگونه میشود شتر راه برود اما صدا نکند؟! نفس اعراب هم ساکت شد.. اگر بزرگ خانهای به اهل آن بگوید ساکت ، نفسها همه بند میآید..
خانم زینب(علیهالسلام) بگوید «اسکتوا» چطور؟!
نفسِ امیرالمؤمنین(علیهالسلام) ! بگوید ساکت؛ از تمامی زمین هم نفس درنیاید، زیاد نیست...
اساساً وقتی کسی که ابتلا زیاد دیده است میآید، کسی که کم مصیبت دیده است، خاموش میشود..
شاید
در میان شیعیان (هم) وجود داشته باشد، وقتی #مضطر میشوند
، در مجلس امام حسین (ع) همه گریه میکنند و ضجه میزنند، یک مرتبه یک نفر از آنها
صدا میکند و #ناله اش
بالا میرود و گریه همه را ساکت میکند.. در حالی که خودش هم مشغول کار است ! دارد
چای میریزد ، ده هزار نفر داشتند ضجه میزدند، یک دفعه این صدا بالا رفت همه جا
را گرفت ..و همه ساکت شدند..
این #گریه_سکلی است..
گریه
سکلی گریهای است که صاحب آن اشک ندارد (اشکش تمام شده(
..
در
عرب میگویند دو جا فقط گریه سکلی است ، یک جا برای امام حسین (ع) و یکی هم برای
زینب (س)..
روز
عاشورا یکی حضرت زینب (ع) بود که گریه سکلی کرد و یکی هم خود اباعبدالله الحسین
(ع) یک نظر کرد، اصحابش را نگاه کرد، «نظرا الی یمینه و شماله»؛ گریه سکلی اشک
ندارد.. ناله است و صدا ..«و بکی بکا سکلی»
..
روز
عاشورا، یک گریه امام حسین (ع) و یک گریه زینب (ع) تمام گناه امت باطل شد ، تمام
گناه اولین و آخرین..
اشک نبود که صدا زد،، صدای خشک،، خون نبود که گریه کند،، آب نبود که گریه کند.. گریه وقتی برای بدن نافع است که اشک داشته باشد، ولی آن گریه سکلی بود ، نفعش مال اولین و آخرین است..
بعضی اوقات این ناله سراغ بزرگان ما میرود، آنها گریه ندارند، آنها سرپرست گریه کنندگان هستند ، آب میدهند غذا میدهند، پذیرائی میکنند، عذرخواهی میکنند، بعضی وقتها خودشان را هم میگیرد..آنهایند که صدایشان به آسمان میرود ، و چون صدایشان بلند میشود برای تمام خلقت فرج است....
ان شاءالله خداوند از برکت محبتش روز به روز آشنایی پدران و مادران و گذشتگان ما را که نورشان همراه ماست با خودش زیاد کند..*
"ابوسعید ابوالخیر" پدرش از دوستداران سلطان محمود غزنوی بود، خانه ای ساخته و همه ی دیوارهای آن را صورت سلطان محمود و لشگریان و فیلان او نگاشته بود!
شیخ
طفلی بود،گفت: پدر! از برای من خانه ای
بگیر.
چون
خانه آماده شد، ابوسعید همه ی آن
خانه را «الله» نوشت !
پدرش
گفت: این چرا نویسی؟
گفت: تو نام سلطان خویش مینویسی و من نام سلطان خویش...
پدرش را وقت خوش شد و از آنچه کرده بود پشیمان شد و آن نقشها را محو کرد و دل بر کار شیخ نهاد !
___________________________________
ذکر
شیخ ابوسعید ابوالخیر- تذکرة الأولیاء-عطار نیشابوری
از هر چیز تعریف کردند بگو مال خداست و کار خداست
گزیده ای از عشق
قسمت اول
عشق، برترین تمایل و عرفان، برترین بینش است. تفسیر و تعبیر عشق از دیدگاه عرفان اسلامی به راستی که اعجابانگیز بوده و به عبارتی دیگر اسرارآمیز.تشریح عشق از دیدگاه عرفانی توسط حضرت خواجه احمد غزالی در رساله«سوانح» (بعبارتی سوانح العشاق و یا السوانح فی العشق)به نیکوترین وجهی صورت پذیرفته است.
سوانح،
تفسیر عشق است و محبت.مضمون اصلی رساله سوانح، تأویل دو کلمه است، یحبهم و یحبونه.
قرآن مجید میفرماید«و الذین آمنوا اشد حبا لله» (بقره/165)کسانی که گرویدند به
شدت خدا را دوست دارند.
و
در جای دیگر:«فسوف یأتی الله بقوم یحبهم و یحبونه»(مائده/53)زود باشد که خدا
بیاورد گروهی را که آنها را دوست دارد و آنان نیز او را دوست میدارند.
در
تفسیر آیه فوق باید گفت، قسمتی از مفهوم این آیه دلیل بر آن دارد که ابتداء تمایل
و خواستن و دوست داشتن و کشش از جانب حضرت حق میبایستی وجود داشته باشد(یحبهم)تا
بنده ای نیز بتواند او را دوست داشته و در طلبش کوشش نماید (یحبونه)، فروغی بسطامی
نیز در همین مورد-بطور کلی-چنین عقیدهای ابراز نموده است:
مردان خدا پرده پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
حافظ که لسان الغیب غزل پارسی لقب یافته چنین تفسیر مینماید که:
تا که از جانب معشوقه نباشد کششی
کوشش عاشق بیچاره بجایی نرسد
و در عین حال خواجه شیراز، از لطف و رحمت حضرت حق نومید نشده و امیدوارانه ندا میدهد:
گر چه وصالش نه بکوشش دهند
آنقدر ای دل که توانی بکوش
حضرت خواجه احمد غزالی، حکایتی بس نغز و پندآموز را در رساله عینیه(موعظه)بیان میکند در رابطه با«شوخی حضرت حق تعالی با آن یهودی خسیس»و صفت رحمت و کریمی حضرت احدیت؛
«آن مرد در بنیاسرائیل سالها عبادت کرد، لم یزل خواست که خلوت او را جلوهای دهد، ملکی بفرستاد و گفت:رنج مبر که تو دوزخی خواهی بود.مرد پاسخ گفت:مرا با بندگی کار است، خداوندی او داند.آن فرشته باز گفت:جلال احدیت جواب داد که:او چون بالئیمی برنمیگردد، من با کریمی چون برگردم؟» (رساله موعظه، ص 73، تصحیح نوربخش کرمانی).
مولانا
گوید:
رشتهای
بر گردنم افکنده دوست
میکشد
هر جا که خاطرخواه اوست
رحمت خداوندی و عشق حضرتش(کشش)و طلب عاشقانش(کوشش)در دایره قاب قوسین بیانگر قابلیت طیران مرغ جان آدمی است، در سیر تکاملی وصال سعدی میگوید:
ما خود نمیرویم روان از قفای کس
آن میبرد که ما به کمند وی اندریم
تکامل
مفاهیمی آیات فوق را میباید به انسانهای کامل اطلاق نمود که خداوند درباره آنان
میفرماید: «ارجعی الی ربک راضیة مرضیة»(فجر/28)
این
مقاله، دربرگیرنده مفاهیم کلی تعاریف از «عشق»و«رساله سوانح»میباشد.تا جویندگان
حقیقت با کتاب«سوانح»شیخ احمد غزالی آشنایی یافته و در پی دسترسی بدان(کتاب و
حقیقت) برآیند.
هر
چه گفتیم جز حکایت دوست
در
همه عمر از آن پشیمانیم
«سعدی»
1-عشق
به
جز از زمزمه«عشق و محبت»نشنید
آنکه
از عالم عشاق، دلش باخبر است.
عشق،
تنها زبان مشترک حسی میان انسانهاست.
عشق،
پاکترین احساسات از سوی بشریت در مقابل آفرینش است.
عشق،
تنها زبان بینالمللی در بیان تمایلات عاطفی انسانهاست.
عشق،
پاسخ متقابل شاکرانه آدمیان به پیشگاه زیباییهاست.
عشق،
دفاع باطنی انسانها از حقیقت است.
عشق،
اظهار ارادت بشریت در برابر هستی است.
عشق،
تنها بیان جهانی در ابراز احساسات حسی میان آدمیان است.
عشق،
شور پایداری و جاودانگی آدمی در کهکشان بیکران خلقت است.
عشق،
سیمرغی است کورا دام نیست
در
دو عالم زو نشان و نام نیست
«فخر الدین عراقی»
عشق،
گوهری گرانبها از خزانه خداوندی میباشد که به انسان ارزانی گشته است.
عشق،
لطیفهای است نهانی و سانحهای است فوق تصور که در یک لحظه بر جان آدمی شعله
میزند و باعث بیخویشتنی وی میگردد. عشق، صدایی است نازل شده از عرش بر جان و دل
عاشق بیقرار در فرش.
صدای
عشق، صدای زیباییهاست، صدای گلهاست، صدای خوبیهاست.
صدای
عشق، صدای شکسته شدن پیله دگردیسی آدمیان و بلوغ انسانهاست.صدای زمزمه جویبار
دلهاست، صدای شکفته شدن شکوفههاست.
صدای
عشق، صدای خوش معنویت انسان است، صدای بال و پر جبرئیل در هنگامه سوختن هستی او،
صدای صور اسرافیل در هنگام نیایش پروردگار، صدای استغاثه سیمرغ جان است بر آستان
سیمرغ جانان.
حافظ فرماید:
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
آری
به راستی که، صدای عشق، تنها صداست، تنها صدایی که میماند.
زیرا
که، صدای پای عشق، در نیایش پرندگان، در سماع گیاهان، در نیایش عاشق بر درگاه
بینیازی معبود، در نیاز دردمندانه طالب و سالک به پیشگاه نازمندانه معشوق، و در
گفتگوی شقایقها در مبارزه زیبایی محبوب است که شنیده میشود.
عشق،
تنها احساس پاک و تنها عامل مشترک درونی در نفوس انسانی است.
عشق، همچون امداد غیبی تنها برای بعضی از خواص رخ مینماید و تا لایق دریافت نباشی به فیض سعادت آن مفتخر نگردى... هر راحت و لذتی که خلاق نهاد
در بیان حدیث شریف .. الدُّنیا سِجنُ المُؤمِنِ
ابوسعید ابوالخیر
----------------------------------------
ده
ها روایت از رسول خدا (ص) وائمه طاهرین (ع) با این مضمون وجود دارد که دنیا زندان
مومن است و موت او رهاییش ... امیرالمونین علی علیه السلام میفرمایند:
الدُّنیا
سِجنُ المُؤمِنِ ، وَالمَوتُ تُحفَتُهُ ، وَالجَنَّةُ مَأواهُ
دنیا، زندان مؤمن است و موت ،هدیه ومیوه اش .. و بهشت ، ماوای او...غررالحکم 1860
مومن
به هر میزان که از تعلقات دنیوی رها شود ودر میراندن نفس اماره توفیق یابد و روح
خود را به مجرد محض که وجود خدای متعال است نزدیک نماید ، به همان میزان آسایش
وراحتی خواهد یافت تا جاییکه به مقام مخلَصین و مقربین برسد و آنها هستند که فرمود
:آگاه باشید بر اولیاء خدا نه بیمی است و نه آنان اندوهگین می شوند.. (الا ان
اولیاء الله لا خوف علیهم ولا یحزنون(یونس:62)
شمس
تبریزی در همین موضوع گوید:
"در سخن بزرگان اعتراض کردم، در سخن مصطفی صلوات .. " در هیچ حدیث پیامبر(ص) نه پیچیدم الا در این حدیث که الدنیا سجن المومن، چون من هیچ سجن نمی بینم ! می گویم:سجن کو؟
الا
آنکه او نگفت که الدنیا سجن "العباد "، سجن المومن گفت !
عباد،
قومی دیگرند..."(مقالات ص 611)
عباد آنها هستند که به حساب خود رسیده اند و به موت قبل از فوت در همین دنیا نائل گشته اند و هم آنها هستند که میتوانند بگویند:«ما آنیم که زندان را بر خود بوستان گردانیم !چون زندان ما بوستان گردد ، بنگر که بوستان ما خود چه باشد !!»(مقالات شمس(
پس
مومن در مسیر رسیدن به این مقام است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
الدُّنیا سِجنُ المُؤمِنِ وسَنَتُهُ ، فَإِذا فارَقَ الدُّنیا فارَقَ السِّجنَ
وَالسَّنَةَ .
دنیا،
زندان مؤمن و قحطگاه اوست و هنگامیکه از دنیا مفارقت یافت ، از این زندان و قحطگاه
مى رَهَد...(کنز العمال ج 3)
از طرفی فرموده اند نماز معراج مومن است و آن دسته از مؤمنینی که لذت ذکر و نماز را چشیده اند ، و نور بیداری صبحگاهان ، چشم و گوش و قلبهایشان را جلا داده و در آن لحظات روحانی ، روحشان با آزادی تمام از دنیا فارق و در آسمانها سیر میکند ، با این تفاصیل چگونه ممکن است تعلق او در این جسم مادی برایش همچون زندان نباشد !
اما کافر که به متاع قلیل دنیا دلخوش کرده که آنهم پر از درد و رنج وزحمت است آنرا بهشت میپندارد ! و لذا نه تنها از درک لذات حقیقی در دنیا خود را محروم میکند بلکه در عالم دیگر نیز به دردی مضاعف و محرومیت از لقاء و قرب خدای متعال دچار خواهد شد ولی مومنین در هر صورت چه با رسیدن به موت اختیاری در دنیا ، وچه با موت اضطراری یا شهادت به مراتبی از قرب و لقاء الله و درک لذات بی حد خواهند رسید..
مقربین
آنها هستند که در این دنیا به تقرب رسیده اند و خدای تعالی در وصف حال آنها
میفرماید: (فَأَمَّا إِن کَانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ*فَرَوْحٌ وَرَیْحَانٌ
وَجَنَّتُ نَعِیمٍ (بدانید که آنکه از مقربان خداوند است* آنجا در آسایش نعمت بهشت
ابدی است..)الواقعه /88-89
حالِ
این افراد هنگام مرگ آسودگی و بهشت نعیم است ، یعنی لحظه مرگ درد و رنجی بر آنها
نیست و مشتاق و مسرور از این جسمی که همیشه زندانی تنگ و تاریک برای این روح طیب و
مبارک بوده است فارق میشوند ..
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک ،
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم..
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست ،،
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم ...
« شما ای مردمان »
شما
ای مردمان، مسافری هستید به سوی پروردگار خویش، پیوسته در سیر تا به او در رسید
آنگاه او شما را باخبر خواهد کرد که همۀ اختلافات و جنگ و نزاع شما در مسائل دین
هیاهوی بسیار برای هیچ بوده است..
شما
جوهر دین که "بزرگداشت فرمان خدا و شفقت بر خلق عالم " است رها کردید و
به جان هم افتادید و چه نقشهای اهریمنی در نمایشنامۀ عالم بازی کردید که جز شیطان
حسود هیچ کس را از آن سودی نبود و به گفتۀ حکیم طوس:
زیان کسان در پی سود خویش،
بجویند و دین اندر آرند پیش !
به
جای خواندن و عمل کردن قرآن،، بحث در حدوث و قدم در قرآن کردید..
و
به جای رفتن به معراج همراه رسول، قیل و قال راه انداختید که جسمانی بوده است یا
روحانی ! به جای قولها را شنیدن و بهترین را برگزیدن، گلوی یکدیگر را فشردید که تو
خاموش باش تا من سخن بگویم،، به جای خدمت و برآوردن نیازهای یکدیگر و به جای آنکه
همگی در مسجد این عالم به سجود و ستایش پروردگار پردازید، فرقه فرقه شدید ..
_________________________________
برگرفته
از کتاب "365 روز در صحبت قرآن"
به قلم دکتر حسین الهی قمشه ای
در نقل جنید علیه الرحمه
نقل است که سیدی بود که او را ناصری گفتندی. قصد حج کرد. چون
به بغداد رسید، به زیارت جنید رفت و سلام کرد،
جنید پرسید که : سید از کجاست؟ گفت:
از گیلان
.
گفت: از فرزندان کیستی ؟ گفت: از
فرزندان امیرالمؤمنین علی (ع).
گفت: «پدر تو دو #شمشیر می زد، یکی با #کافران و یکی با #نفس ..
ای سید که فرزند اویی از این دو کدام
را کار فرمایی ؟!».
سید چون این بشنید، بسیار بگریست و پیش جنید می غلطید..
گفت: «ای شیخ ، حج من اینجا بود. مرا
به خدای ره نمای
»..
گفت: «این سینه تو حرم خاص خدا است. تا توانی هیچ نامحرم را در حرم خاص راه مده ..»
گفت: «تمام شد»..
________
تذکرة الاولیاء - ذکر جنید بغدادی
گفت من تیغ از پی حق میزنم
بندهٔ حقم نه مامور تنم
شیر حقم نیستم شیر هوا،،
فعل من بر دین من باشد گوا..
ما رمیت اذ رمیتم در حراب،
من چو تیغم،،
وان زننده آفتاب...
.
.
تیغِ " لا " در قتل غیر حق
براند..
در نگر زان پس که بعد " لا
" چه ماند؟!
ماند " الا الله" ☀️، باقی جمله رفت..
شاد باش ای عشقِ شرکتسوز! زفت..
(مثنوی معنوی)
::شیخ
ابوالحسن خرقانی فرمودند:
پیوسته باید که از اندام مومن یکی به
خداوند جل جلاله،مشغول باشد
.
یا به دل او را یاد میکند ،یا به زبان
ذکر او همی گوید یا به چشم "دیدار" وی میبیند
،یا
به دست سخاوت میکند ، یا به قدم زیارت مردان همی رود و یا سر خدمت مومنان همی کند.
یا از ایمان یقینی همی بدرد و یا از
خرد ،معرفت همی ورزد.
یا از کار اخلاص همی ورزد . یا از
قیامت حذر میکند.
این چنین کس من کفیلم که چون سر از
گور بر کند ،کفن کشان میرود تا به بهشت.
تذکره الاولیا : عطار
طاعت و عمل رسول استغراق بود در خود ، که عمل ، عمل دل است و خدمت ، خدمت دل است و بندگی ، بندگی دل است .و آن استغراق است در معبود خود . اما چون دانست که هر کس را به آن عمل حقیقی راه نباشد ، و کم کسی را آن استغراق مسلم شود ، ایشان را این پنج نمازو سی روز روزه و مناسک حج فرمود تا محروم نباشند ، و از دگران ممتاز باشند و خلاص یابند ، و باشد به استغراق نیز بویی برند . اگر نه گرسنگی از کجا و بندگی خدا از کجا ، و این ظواهرِ تکلیفات ِ شرع کجا و عبادت از کجا ؟
سر این داری پای در نه ...
ابراهیم ادهم از بیم شهرت روی به بیابان نهاد ، در راه یکی از اکابر دین به او رسید و نام اعظم خداوند را به او آموخت و برفت .. او بدان نام مهین خدای را بخواند، در حال خضر را دید علیه السلام ..
گفت : ای ابراهیم آن برادر من داوود بود که نام مهین را بر تو آموخت. پس میان خضر و او بسی سخن رفت و پیر او خضر بود که اولش او در کشیده بود و به اذن خداوند و در بادیه که میرفت .
گفت : به ذات العرق رسیدم . هفتاد
مرقع پوش را دیدم جان بداده و خون از بینی و گوش ایشان روان شده ! گرد آن قوم
بر آمد . یکی را رمقی هنوز مانده بود
.
پرسیدم که : ای جوانمرد این چه حالت
است ؟
گفت : ای پسر ادهم علیک بالماء و
المحراب .." دور دور مرو که مهجور گردی ،، و نزدیک نزدیک میا که رنجور گردی..
"...کس مباد که بر بساط سلاطین گستاخی کند..
بترس از دوستی که حاجیان را چون کافر
روم می کشد و با حاجیان غزا میکند ..بدانکه ما قومی بودیم صوفی . قدم به توکل در
بادیه نهادیم و عزم کردیم که سخن نگوئیم و جز از خداوند اندیشه نکنیم و حرکت و
سکون از بهر او کنیم و به غیری التفات ننمائیم..
چون به بادیه گذاره کردیم و به احرام
گاه رسیدیم خضرعلیه السلام به ما رسید
.
سلام کردیم و او سلام ما را جواب داد
. شاد شدیم .گفتیم : الحمدالله که سفر برومند آمد و طالب به مطلوب پیوست ! که چنین
شخصی به استقبال ما آمد
..
حالی به جانهای ما ندا کردند که : ای
کذابان و مدعیان ...قولتان و عهدتان این بود ؟!
مرا فراموش کردید و به غیر من مشغول
گشتید..؟! بروید که تا من به غرامت جان شما به غارت نبرم و به " تیغ
غیرت" خون شما نریزم با شما صلح نکنم ...
این جوانمردان را که می بینی همه
سوختگان این باز خواست اند
..
هلا ای ابراهیم ..تو نیز سر این داری
پای در نه و الا دور شو..
ابراهیم حیران و سر گردان آن سخن شد .
گفت : گفتم تو را چرا رها کردند ؟
گفت : گفتند ایشان پخته اند . تو هنوز
خامی .. ساعتی جان کن ،، تا تو نیز پخته شوی..چون پخته شدی تو نیز از پی در آئی ..
این بگفت و او نیز جان داد .....
_______
تذکره الاو لیا-ذکر ابراهیم بن ادهم
،،
آری طی کردن هفت شهر عشق به راحتی
نیست
....
گر مرد رهی میان خون باید رفت..
از پای فتاده ،،
سرنگون باید رفت ...
هر که را مایهای هست، رسول و نبی آن مایه را روان کند و راه کند، چون مایه نباشد چه را راه کند؟
آورد آخر به سوی قبله نماز فرمود ، چون از هر طرفی به سوی قبله نماز می باید کرد ، فرض کن آفاق عالم جمله جمع شدند ، گرد کعبه حلقه کرده ، چون کعبه از میان حلقه برگیری ، نه سجود هر یکی سوی هم دیگر باشد ؟ دل خود را سجود کرده باشند .
شمس الدین محمد تبریزی
ص653
دیدار شمس و مولانا
درباره دیدار نخستین شمس و مولانا سخن بسیار گفته اند. که چند نمونه را اشاره میکنیم...
روزی شمس تبریزی وارد مجلس مولاناشد ،
مولانا درکنارحوضی نشسته بود وچندین کتاب دربرداشت . شمس تبریزی می پرسد: این چه
کتابهایی است؟ مولانا می گوید: قیل وقال است . شمس می فرماید: ترابااینها چکاراست
؟ وبالفور دست درازکرده و کتابهارا برمی دارد وبه حوض می افکند …
مولانا بااضطراب وتاسف می گوید:
هــــی !!! درویش چه کردی؟
بعضی ازاین کتابها ازپدرم به من رسیده
بود ونسخه ی منحصر بفرد بود ودیگر پیدانمی شود. شمس دست درحوض برده و کتابها را
یکایک بیرون می کشد ، بدون اینکه آب به آنها رسده باشد وبدست مولانا جلال الدین می
دهد.
مولانا می پرسد: این چه سِرّی است ؟
شمس می گوید: این ذوق وحال است که ترا ازآن خبری نیست .
ازاین ساعت حال مولاناجلال الدین دگرگون شده وبه شوریدگی می گراید .تمامی بحث ودرس را کنارگذاشته و شبانه روز دررکاب شمس تبریزی درخدمت می ایستد وازآنروز به بعد حالات گوناگونی به مولانا دست می داده که دیوان غزلیاتش را برای مرادخود ، شمس تبریزی سروده است .
افلاکی در مناقب العارفین ماجرا را این گونه شرح می دهد: “روزی مولانا پس از درس ،از مدرسه پنبه فروشان سواره بیرون آمد، شمس بیرون مدرسه او را دید وپرسید که محمد “ص” برتر است یا با یزید؟ مولانا جواب داد: واضح است محمد”ص” برتر است. وشمس پرسید پس چرا محمد”ص” گفت: ” ما عرفناک حق معرفتک (خدایا آن چنان که باید تو را نشناختم ) اما بایزید گفت :” سبحانی ! ما اعظم شانی ” ( منزّهم من!چه بلند مرتبه ام !)؟ گویند مولانا با شنیدن این سخن از هوش رفت و از استر افتاد.بعضی نیز مانند جامی در نفحاتالانس گفته اند مولانا جوابی داد که شمس از هوش رفت.
اما در مقالات شمس داستان این ملاقات طور دیگری بیان شده است که با واقعیت بیشتر سازگاری دارد.در آن جا آمده است وقتی شمس به قونیه می رسد و محضر مولانا را درک می کند، به او می گوید: “بسیار خوب! ما وعظ تو را شنیدیم و خیلی هم لذت بردیم. تو علامهی دهری و همه چیز را خیلی خوب بلدی و کتاب معارف پدرت را نه یک بار و دو بار، بلکه هزار بار خوانده ای و خیلی خوب بلدی، حالا بگو ببینم حرف های خودت کو ؟”
در مورد تاریخ این ملاقات گفته اند در
سال ۶۴۲ ه.ق بوده است که شمس به قونیه وارد شد و پس از ۱۶ ماه آن جا را ترک گفت و
دوباره در سال ۶۴۴ به قونیه بازگشت ودر سال ۶۴۵ برای همیشه ناپدید شد.
شمس روح بی قراری بود که در پی یافتن
کسی از جنس خویش ترک خانه و کاشانه کرده بود و دائما در سفر بود تا جایی که به او
لقب شمس پرنده داده بودند. خود او می گوید: “کسی می خواستم از جنس خود، که او را
قبله سازم و روی بدو آورم، که از خود ملول شده بودم.” ( خط سوم، ص ۱۱۱
شمس که در دهه ششم عمر خود بود
مولانای ۳۸ ساله را همان گمشده سالیان دراز خود می یابد و او را به قماری می خواند
که هیچ تضمینی برای برنده شدن در آن وجود نداشت. مولانا با تمام خلوص وارد این
قمار عاشقانه می شود و گوهر عشق می برد.
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
دیوان کبیر، غزل ۱۰۸۵
شمس نیز با دیدن مولانا آن کسی را که می خواست یافته بود و حالا می توانست هر آن چه در دل داشت و دیگران از فهمش عاجز بودند با او در میان بگذارد.او که ظاهراً مردی درشت خو، دیرجوش و کم حوصله بود، حرف های زیادی برای گفتن داشت اما گوش و دلهای زیادی برای شنیدن و پذیرفتن آنها نمی یافت. به قول خودش: “من گنگ خواب دیده و خلقی تمام کر، من عاجز از گفتن و خلق از شنیدنش”. (خط سوم) و در باره ی وجود مبهم و سر در گم خود در مقالات شمس ازخطاطی سخن می گوید که سه گونه خط می نوشته است، یکی از آنها را خود او و دیگران می توانستند بخوانند، دومی را فقط خود او می خوانده و سومی را نه خطاط می توانست بخواند و نه دیگران، و شمس می گوید: “این خط سوم منم“. “چنان که آن خطّاط سه گونه خط نبشتی؛
یکی او خواندی لا غیر، یکی هم او
خواندی و هم غیر ، یکی نه او خواندی نه غیر او. آن منم که سخن گویم. نه من دانم نه
غیر من“. (خط سوم، آغاز کتاب)
بزرگترین و گران بها ترین و شاید
بتوان گفت تنها هدیه ای که شمس به مولانا در آن قمار عاشقانه بخشید، “عشق” بود.
همان چیزی که تنها معیار شمس برای ارزیابی مردمان بود. علم و زهد و فضل و عبادت
هرگز در مقابل عشق برای او رنگ و بویی نداشت، تا جایی که حتی پدرش را مورد انتقاد
قرار می داد که از “عشق” بی خبر است.
در مقالات شمس پدر خود را این گونه توصیف می کند: “نیک مرد
بود و کرمی داشت. در سخن گفتن آبش از محاسن فرو آمدی. الا عاشق نبود. مرد نیکو
دیگر است و عاشق دیگر“. (مقالات شمس،۱/۱۱۹
خربرفت و خربرفت و خر برفت...
روزی
از روزها درویشی غریب که فقط یکی دو بیت شعر یاد گرفته بود و می خواند
علی
علی سرور عالم علی کرم گشا علی مشکل گشا علی...
و
از این گذران زندگی می کرد غروب آفتاب به یک خانقاه رسید ، خسته و کوفته . دیگر نه
خودش حالی داشت و نه خرش رمقی . خرش را در خرابه ای که جلو باغ بود بست و به خادم
آنجا سپرد وخود با گفتن (( هویا علی مدد )) وارد مجلس درویشان شد .
این
دسته درویشها آدمهای جورواجوری بودند . هرگاه مهمان تازه واردی به آنها می رسید با
او خیلی گرم می گرفتند و به هر نقشه و حیله ای که بود سر او را کلاه می گذاشتند . خلاصه
سر درویش غریب که خوب گرم شد ، یکی از آنها خر را دزدید و برد بازار فروخت و از
پول آن سور و سات خرید و وسیله عیش و نوش تهیه کرد و آورد و در مجلس میان درویشان
گذاشت . درویشها بعد از خوردن غذای مفصل و شیرینی و آجیل مفت بنا کردند به مسخره
در آوردن و شعر خواندن یکی از درویشها بنا کرد به خواندن این بیت :
شادی
آمد و غم از خاطر ما رفت خر برفت و خربرفت و خربرفت
بقیه
درویشها هم به او جواب می داند :
خربرفت
و خربرفت و خر بر فت...درویش
غریب بیچاره هم که از دنیا بی خبر بود و خستگی از یادش رفته بود با خود می گفت : ((
این حتما" داستانی دارد که در بین خودشان است )) و او هم با بقیه هم آواز شد
و با حالت رقص باصدای بلند هی می گفت : خر برفت و خربرفت و خربرفت
القصه
مجلس آنقدر گرم بود که درویش غریب اصلاٌ به فکر خودش نبود . بعد از تمام شدن مجلس
گروهی رفتند و گروهی ماندند ودرویش غریب هم همان جا نشسته بود خوابش برد .
صبح
وقتی از خواب بیدار شد دید هیچ کس دوروبرش نیست . رفت خرش را بردارد و دنبال لقمه
نانی به آبادی دیگری برود امادید از خر خبری نیست . بعد از یکی دوساعت که سرو کله
خادم باشی پیدا شد پرسید :ای مرد خدا ، خر من کو ؟ مگر تو او را نبردی ؟
خادم
باشی قیافه ای حق بجانب گرفت و گفت : مرد حسابی تو با این سن و سال خجالت نمی کشی
؟ چرا داد می زنی و پرت و پلا می گویی ؟ پس آنهمه شیرینی و غذا که دیشب خوردی از
کجا آمده بود ؟ همه از پول خر تو بود که رند مجلس آن را به بازار برد و فروخت .
درویش
بیچاره گفت : می خواستی به مجلس بیایی و با اشاره به من خبری بدهی تا لا اقل او را
بشناسم و پول خرم را از او بگیرم .
خادم
باشی گفت :من آمدم خبرت کنم ، امدم دیدم تو بیشتر از دیگران سرو صدا راه انداخته
ای و از رفتن خرت خوشحالی می کنی !! و با بقیه دم گرفته بودی :
خربرفت
و خربرفت و خربرفت
فکر
کردم از فروختن خرت راضی هستی .
درویش
غریب گفت : ای مرد ، به خدا راست می گویی . حق با توست . من ندانسته از گفته ها و
رفتار آنها تقلید کردم و به این روز افتادم
...
القصه
درویش غریب دوره گرد که دیگر کاری از دستش ساخته نبود و خرش را که تنها چیزی بود
که در دنیا داشت از دست داده بود راهش را گرفت و رفت و دیگر معلوم نشد چه به سرش
آمد ..
گفت
آن را جمله می گفتند خوش ، مر مرا هم ذوق آمد گفتنش
خلق را
تقلیدشان بربادداد ، که دو صد لعنت بر آن تقلید باد.........
برگرفته از دفتر دوم مثنوی معنوی حضرت مولانا
حکیمی بود که
به شاگردانش لااله الاالله می آموخت، ، آنرا برایشان شرح می داد و بر اساس آن
تربیتشان می کرد.
روزی
یکی از شاگردانش طوطی ای برای او هدیه آورد، زیرا حکیم پرورش پرندگان را بسیاردوست
داشت.
او
همواره به طوطی محبت می کرد و او را در درسهایش حاضر می کرد تا آنکه طوطی توانست
بگوید لااله الا الله !
طوطی
شب و روز لااله الا الله می گفت، اما یک روز شاگردان دیدند که شیخ به شدت گریه و
نوحه می کند!
وقتی
از او علت را پرسیدند گفت طوطی به دست گربه کشته شد..
گفتند
برای این گریه می کنی؟ اگر بخواهی یکی بهتر از آن را برایت تهیه می کنیم.
حکیم
گفت من برای این گریه نمی کنم. ناراحتی من از این است که وقتی گربه به طوطی حمله
کرد طوطی آنقدر فریاد زد تا مرد..
با
آن همه لااله الاالله که می گفت وقتی گربه به او حمله کرد آنرا فراموش کرد و تنها
فریاد می زد !
زیرا
او تنها با زبانش می گفت و قلبش آنرا یاد نگرفته و نفهمیده بود..
حکیم
گفت می ترسم من هم مثل این طوطی باشم تمام عمر با زبانم لااله الاالله بگویم و
وقتی که مرگ فرا رسد فراموشش کنم...
زیرا
هنوز ایمان در قلب ما به حقیقت مستقر نشده است
...
لا
اله الا الله باید در تمام زندگی ما خود را نشان دهد و تمام هستی و وجودمان را
گرفته باشد ..
شاگردان از
بی صداقتی در گفتن لااله الاالله به گریه درآمدند
..
،،
چیزی
بزرگتر ازصدق و اخلاص به آسمان نمی رود و چیزی بزرگتر از توفیق از آسمان نازل نمی
شود..
اندر ذکر ابوالحسن خرقانی
آن بحر اندوه ، آن سختر از کوه ، آن آفتاب الهی ، آن آسمان نامتناهی، آن اعجوبه ربانی ، ابوالحسن خرقانی ،،
گفت: خدای تعالی قسمت خویش پیش خلقان کرد، هرکسی نصیب خویش برگرفتند ، نصیب جوانمردان #اندوه بود !
گفت: درخت اندوه بکارید ، تا باشد که بِبَر آید و تو بنشینی و میگریی که عاقبت بدان دولت برسی که گویندت چرا میگریی..!
گفتند: اندوه به چه بدست آید ؟
گفت: بدانکه همه جهد آن کنی که در کار او پاک روی ، و چندانکه بنگری دانی که پاک نهٔ و نتوانی بود ،، که اندوه او فرود آید ،
که صد و بیست و چهار هزار پیغامبر بدین جهان درآمدند و بیرون شدند و خواستند که او را بدانند سزای او و همه پیران همچنان نتوانستند...
: در جوانمردان اندوهی بود که بهر دو جهان درنگنجد و آن اندوه آنست که خواهند تا او را یاد کنند و بسزای او نتوانند..
: درد جوانمردان اندوهست که بدو عالم در نگنجد..
و گفت: بسیار بگریید و کم خندید ! و بسیار خاموش باشید وکم گوئید ، و بسیار دهید و کم خورید وبسیار سر از بالین برگیرید وباز منهید...
نقلست که شیخ بوسعید و شیخ ابوالحسن خواستند که بسط (خوشی وگشودگی) آن یک ، بدین درآید و قبض (گرفتگی ) این یک ، بدان شود !یکدیگر را در برگرفتند هر دو صفت نقل افتاد !
شیخ بوسعید آن شب تا روز سر بزانو نهاده بود و میگفت و میگریست ..و شیخ ابوالحسن همه شب نعره همی زد و رقص همی کرد ..
چون روز شد شیخ ابوالحسن بازآمد و گفت: ای شیخ اندوه به من باز ده ! که ما را با آن اندوه خود خوشتر است ..
تا دیگر بار نقل افتاد ، پس بوسعید را گفت: فردا به قیامت درمیا که تو همه لطفی ، تاب نیاری ، تا من نخست بروم و فزع قیامت بنشانم ! آنگاه تو درآی ..پس گفت: خدا کافری را آن قوت داده بود که چهار فرسنگ کوهی بریده بود و میشد تا بر سر لشکر موسی زند ، چه عجب اگر مؤمنی را آن قوت بدهد که فزع قیامت بنشاند..!
شیخ (ابوسعید ) گفت: من خشت پخته بودم ، چون به خرقان رسیدم گوهر بازگشتم...اهل دنیا صید شدگان ابلیس اند به کمند شهوات و اهل آخرت صید شدگان حق اند به کمند اندوه ..*
و گفت: هفتاد و سه سال با حق زندگانی کردم که سجده بر مخالفت شرع نکردم ، و یک نفس بر موافقت نفس نزدم ، و سفر چنان کردم که از عرش تا بثری هر چه هست مرا یک قدم کردند..
و گفت: در همه حال مولای توام ، و از آن رسول تو ، و خادم خلق تو..
: از حق ندا چنین آمد که بنده من اگر باندوه پیش من آئی شادت کنم و اگر با نیاز آئی توانگرت کنم و چون ز آن خویش دست بداری آب و هوا را مسخر تو کنم..
و گفت: راه خدای را عددنتوان کرد چندانکه بنده است به خدا راهست بهر راهی که رفتم قومی دیم گفتم خداوندا مرا براهی بیرون بر که من و تو باشیم خلق در آن راه نباشد، راه اندوه در پیش من نهاد ، گفت: اندوه باری گرانست خلق نتواند کشید..
و گفت: اگر آنچه در دل من است قطرهٔ بیرون آید جهان چنان شود که در عهد نوح علیه السلام..
: از آن آب محبت که در دل دوستان جمع کرده است ، اگر قطرهٔ بیرون آید ، همهٔ عالم پر شود ، که هیچ آب در نشود و اگر از آن آتش که در دل دوستان پدید آورده است ذرهٔ بیرون آید از عرش تا بثری بسوزد..
: بدینجا که من رسیدم سخن نتوانم گفت: که آنچه مراست با او اگر با خلق بگویم خلق آن برنتابد ..
: این غفلت در حق خلق، رحمت است که اگر چند ذره ای آگاه شوند بسوزند..
و گفت: دل که بیمار حق بود خوش بوَد ،
زیرا که شفاش جز حق هیچ نبود...
________________________________
ذکر
شیخ عارف ابوالحسن خرقانی رحمة الله علیه-تذکرة الاولیاء
ای درویش!
به #یقین بدان که بیشتر آدمیان صورت آدمی دارند و معنی آدمی ندارند،، و به حقیقت خر و گاو و گرگ و پلنگ، و مار و کژدم اند و باید که تو را هیچ شک نباشد که چنین است..
در هر شهری
چند کسی باشند که صورت و معنی آدمی دارند ! و باقی همه صورت دارند و معنی ندارند..
(انسان کامل-عزیزالدین نسفى)
،،
اخلاق جمع خُلق و خوی ، و خُلق عبارت
است از #سیمای_باطنی و هیئت نفسانی که هریک از نفوس و مخلوقات با خُلق
و خوهایش شناخته و محشور میشود ..و برای همین ، تعلیم و تزکیه و تهذیب اخلاق از
مهمترین اهداف و وظایف انسان کامل و رسولان الهی در سیر مخلوقات به کمالات اخلاقی
بوده و میباشد ..که حضرت رحمة للعالمین فرمودند :« بعثت لاتمم مکارم الاخلاق ؛
مبعوث و برانگیخته شدم تا کامل کنم مکارم اخلاق را..» و تا ایشان را مهذّب و به
کمال و #مقام_آدمیت رسانند..
مرحوم علامه
طهرانی در کتاب معادشناسی
(جلد 2 ) درخصوص خُلقیات و ارتباط ملکات نفسانی با صُوَر واشکال موجودات ، نکات
ارزنده و قابل توجهی را متذکر گشته اند که پیشنهاد مراجعه و مطالعه میشود ..
میفرمایند:
« افرادی که در این دنیا زندگی میکنند همه به صورت انسانند ولی اخلاق آنان متفاوت است؛ آن اختلاف اخلاق و ملکات و تفاوت غرائز، موجب اختلاف شکلها و صورتها گردیده است؛ و این مسأله از دقیقترین مسائل علوم الهیّه و کیفیّت نزول وحدت در عالم کثرت است..
بطوریکه اگر
فرض کنیم علوم مادّیّه به سرحدّی ترقّی یابد که بتواند روابط مادّه با
معنی را کشف کند! در اینصورت از أشکال مختلفۀ انبیاء و ائمّه و اولیاء خدا ،
پی به حقیقت مقام باطن آنها خواهد برد ،،
و
از اشکال و سیمای متفاوت هر فردی از افراد پی به غرائز و ملکات و اخلاقیّات
او خواهد برد،،
همچنانکه
برای انبیاء و ائمّه و اولیای خدا این معنی ثابت است که با ملاحظه و
مشاهدۀ هر فرد یکباره اخلاقیّات و ملکات او را در مییابند،،
و
حقّاً میتوان گفت که این معجزۀ قرآن کریم است آنجا که میفرماید:
☀ وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ و وَ الْمُؤْمِنُونَ.. [237]
«و
بگو ای پیغمبر! که شما هر چه عمل کنید به زودی خدا و رسول خدا و مؤمنان!
عمل شما را "خواهند دید
" !»
،،
اختلاف
شکل و صور حیوانات نیز مبنی بر اختلاف غرائز و ملکات وصفات آنهاست،، یک
حیوان به صورت گربه است، یکی به شکل سگ، یکی به شکل روباه، یکی به
شکل گرگ، یکی به شکل شیر، یکی به شکل فیل و هکذا سائر اصناف حیوان از
درندگان و خزندگان و حشرات و مرغان هوا و ماهیهای دریا و حتّی مگس و پشه
و أمثالها..
این اختلاف در اثر اختلاف کمّیّت و کیفیّت غرائز و صفات آنهاست..
اختلاف
کیفیّت سازمان روحی و ملکوتی آنها، موجب اختلاف کیفیّت صور و اشکال و کمّ
و کیف بدن مادّی و جسم طبیعی آنها شده است و بدن طبیعی هر حیوان ـ که
یک نوع اتّحاد با نفس آن حیوان دارد ـ متشکّل به شکل نازلِ نفس آن حیوان
شده است،،
بطوریکه
اگر با "نردبان معرفت" از بدن یک حیوان بالا رویم ، به نفس
ملکوتی او خواهیم رسید ، و آن "نفس" را کما هی حقّها ملاحظه و
مشاهده خواهیم نمود؛؛
و
نیز اگر نفس ملکوتی حیوانی را که ابداً شکل ظاهری و بدن جسمانی و طبیعی
او را ندیدهایم به ما ارائه دهند، میتوانیم در صورتِ "وجدانِ"
نیروی معرفت، شکل ظاهری آن حیوان را کما هو حقّه ترسیم نموده و توصیف
کنیم !
چرخ با این
اختران، نغز و خوش و زیباستی
صورتی
در زیر دارد آنچه در بالاستی..
صورت زیرین
اگر بر نردبان معرفت ،
بر
رود بالا، همان با اصل خود یکتاستی..
این سخن را
در نیابد هیچ ، وهم ظاهری،،
گر
أبو نصرستی و گر بوعلی سیناستی ...*
گربهای را که ملاحظه میکنید با این شکل و قیافه، به علّت آنست که دارای یک صورت ملکوتی خاصّی است که اگر آن صورت ملکوتی را بخواهیم به لباس مادّی ملبّس کنیم غیر از این شکل و قیافه گربه نخواهد شد..
صورت ملکوتی سگ، درندگی و غضب و وفا و نیز احترام به غنیّ گذاردن و فقیر را دندان گرفتن است و لذا لباس مادّی و جسمی طبیعی او بدین شکل است..
خرس را چون از آن عالم نزول دادهاند طبعاً دارای چنین شکل و صورتی شده است.
گوسفند را ببینید، در چشم این حیوان نگاه کنید، یک دنیا حکایت از سلامت نفس او میکند؛ و لذا خوردن گوشتش در اسلام جائز است..!
خوک که
حیوانی است شهوتران و بیعفّت و بیعصمت،، صورت روحانیش چنین است ، و
بنابراین چون بواسطۀ خوردن گوشت او، از آن ملکات و اخلاق به شخص خورنده
و آکل انتقال مییابد.. لذا در شریعت اسلام استفاده از گوشت آن حرام است..
و..
بر اساس همین معیار و مناط ، نمیتوان محرّمات در اسلام را فقط
منوط به اشیائی دانست که ضرر جسمی داشته باشند،، بلکه بالاتر از ضرر
جسمانی ضرر روحی! است،، و انتقال خواصّ معنوی مأکول است که به آکل
متوجّه میگردد..
امّا انسان طُرفه معجونی است که از تمام این غرائز و صفات در او به ودیعت نهاده شده است ! اگر به دنبال "عقل" رود و تمام غرائز و ملکات خود را #مقهور و مغمور این ملکۀ قدسیّه سازد، به صورت حقیقی انسان در عالم برزخ متصوِّر میگردد..
و امّا اگر
عقل را مقهور و منکوب نمود و
"طبق تمایلات نفسانیّه " ،
دنبال غضب و شهوت و قوای واهمه رفت ،، به صورت همان حیوانی محشور میگردد
که آن صفت فصل ممیّز آن حیوان بوده است؛؛
چون
انسانیّت انسان به عقل و قوّۀ ناطقه است و فصل ممیّز انسان همان "ملکۀ الهیّۀ عاقله"
است ..
و اگر انسان خود را بدین مقام
نرسانید، خود را به مقام واقعی خود که انسانیّت است نرسانیده و خواهی
نخواهی در صفّ و رتبۀ پائینتر از انسان ـ که شیاطین یا حیواناتند ـ در خواهد
آمد ..
و
در عالم برزخ به صورت برزخیِ آن شیطان یا آن حیوان، موجودیّت خود را
احراز میکند...
.
.
هر
که فانی شد به او، یابد حیاتی جاودان،،
ور
به خود افتاد کارش بیشکّ از مو تاستی..
این گهر در
رمز دانایان پیشین سفتهاند،،
پی
برد بر رمزها هرکس که او داناستی..
زین سخن
بگذر که این مهجور اهل عالم است
راستی
پیدا کن و این راه رو، گر راستی..
هر چه
بیرونست از ذاتت، نیاید سودمند،،
خویش
را کن ساز ، اگر امروز اگر فرداستی..
نفس را چون
بندها بگسیخت، یابد نام عقل،،
چون
به بیبندی رسد بند دگر برجاستی!!
نفس را این
آرزو در بند دارد در جهان،،
تا
به بند آرزوئی ، بند اندر پاستی..
خواهشی اندر
جهان هر خواهشی را در پی است،،
خواهشی
باید که بعد از وی نباشد خواستی..
گفت دانا،
نفس ما را بعدِ ما حشر است و نشر،،
هر
عمل " کامروز" کرد، او را جزا فرداستی...*
*)ابیاتی از قصیدۀ معروف فیلسوف و عارف بزرگوار، مرحوم میر فندرسکی(
دیدگاه
مولانا نسبت به واقعه عاشورا و امام حسین "ع" و شهدای کربلا
در
شهر قونیه وقتی وارد زیارتگاه مولانا میشویم در ابتدای ورود بر سقفی شعری از خون
حسین "ع"جلب نظر میکند ..و در سماعی که برگزار میکنند به شهدای کربلا
درود میفرستند ..
چرا
؟ از زبان دکتر سلمان صفوی بشنویم..
طولانیترین
و مشهورترین غزل مولانا در باب عظمت و علو مقام حسین و شهیدان کربلا، غزل 2707
کلیات شمس است. مطلع غزل شهیدان الهی و بلاجویان معاشقه کربلایی است و پایان آن به
زیبایی ارجاع است به انسان کامل و خورشید موعود که شاهد است و ناظر و اصل نزول
انوار الهی است در عالم ممکنات.
در
این غزل، شهیدان و عاشقان مترادفند. شهیدان به یاری تجرد وجودی و معرفت که مقدمه
عاشقی است و «بالهای عاشقی» از مرغان هوایی نیز بهتر پرواز در ساحت حضرت دوست میکنند.
«یحبهم و یحبونه» (54 ـ مائده). آنها شاهان عالم غیبند و به کمک عشق ، بابهای
عوالم پنهان را گشودهاند.
یکی
از رمزهای توفیق آنها در پرواز عاشقانه رهایی از انواع خود است. آنها ار آن جهت که
فانی و باقی در :عقل عقل» شدهاند در ناکجاآبادند. (نک ـ صفوی ـ سید ـ لندن ـ 2007).
از
بیت پنجم غزل رابطه شهیدان واصل را با سالکان بیان میکند. رهایی شهیدان اثر وجودی
در رهایی دیگر سالکان نهاده است. آنها با شکستن در زندان تو در توی طبیعت و نفس
خود، باب مخزن اسرار الهی را گشودهاند. اول نفی است و سپس اثبات.«لا اله الا
الله». «لا اله الا هو»(255 بقره) «لا اله اله انت». شهیدان که واصل به محبوب شدهاند
و حسین که سید و سالار آنهاست، نوای فقیران و درویشان کوی دوستند.
شهیدان
حسینی مقیم دریای وجود بیکران حضرت واجب الوجوداند که این عالم تجلیات اسما و صفات
اوست. هوالله الخالق الباری المصور له الاسماءالحسنی یسبح له ما فی السوات والارض
و هو العزیز الحکیم. (24 ـ حشر) « الله لا اله الا هو». «لا اله الا انت» که در
روز الست آشنایش بودند.«الست بربکم؟ قالوا بلی». (173 ـ اعراف) در بیت هشتم مولانا
اشاره به یکی از اصول عرفان نظری میکند که میگوید انواع دنیاهای عالم ناسوت هیچ
اندر هیچ است و توخالی و گذرا و میراست. سپس مبتنی بر آن آدمیان را به عرفان عملی
دعوت میکند. آنگاه گویی پیام امام حسین (ع) را میدهد که ای مدعیان اگر از قبیله
مایید و کربلایید، اهل صفا باش و دل را منور به نور خدا بگردان.
کجایید ای
شهیدان خدایی بلا جویان دشت کربلایی
کجایید
ای سبک روحان عاشق پرندهتر ز مرغان هوایی
کجایید
ای شهان آسمانی بدانسته فلک را در گشایی
کجایید
ای ز جان و جا رهیده کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید
ای در زندان شکسته بداده وامداران را رهایی
کجایید
ای در مخزن گشاده کجایید ای نوای بی نوایی
در
آن بحرید کین عالم کف اوست زمانی بیش دارید آشنایی
کف
دریاست صورتهای عالم ز کف بگذر اگر اهل صفایی
دلم
کف کرد کین نقش سخن شد بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
برآ
ای شمس تبریزی ز مشرق که اصل اصل هر ضیایی
مولوی در داستان شیعیان حلب در دفتر ششم مثنوی ابیات 777 ـ 805 به بیان عظمت معنوی و بلندی تبار و صفات برجسته امام حسین و آسیبشناسی برخی از عزاداران حسینی میپردازد و بیان میکند که غصه قصه حسین برای هر که به راستی پیرو خداوند و رسول خدا باشد، بس عظیم است، زیرا هر که حضرت محمد را دوست دارد، باید امام حسین را نیز دوست داشته باشدو هر که حسین منی و انا من حسینی؛ قدر عشق گوش عشق گوشوار. همچنان که آدمی گوش را دوست دارد، گوشواره را نیز دوست دارد؛ گوش کنایه از حضرت محمد(ص) و گوشواره کنایه از امام حسین (ع) است. عزاداری و تعظیم شعایر روح پاک سید الشهدا از نظر مؤمن از صد طوفان نوح نیز مشهورترست. مولوی در دو بیت 791 و 792 با تأکید بر لفظ مؤمن وکیفیت نسبت آن با حسین تولای حسین (ع) و تبری جستن از دشمنان امام حسین (ع) را از نشانههای ایمان و مؤمنی معرفی میکند؛ گویی، مولانا به این پاره زیارت عاشورا نظر داشته است: یا ابا عبدالله لقد عظمت الرزیه و جلت و عظمت المصیبه بک علینا و جمیع اهل الاسلام. یا ابا عبدالله به درستی بزرگ است سوگت و سترگ است و عظیم است مصیبت تو بر ما و بر همه اهل اسلام. از حسین به نام روح سلطانی و شاهنشاه یاد می شود که با توجه به بقیه اشعار مولانا و سیاق گفتمان سوم دفتر ششم که داستان مذکور، بخشی از آن است، مقصود سلطان عشق است. (نک: صفوی ـ سید سلمان ـ 1386) و همچنین حسین «خسرو دین» خوانده میشود. هیچیک از صحابه و خلفا را مولوی به این لقب نخوانده است. امام حسین (ع) نمونه اعلای عاشق صادق واصل است. او خسرو دین است و شاهنشاه عاشقان است که از قفس دنیا رها شده و استعلا یافته است به عالم غیب.
سپس مولانا میگوید: ای عزاداران بر خود بگریید که فرسنگها از ارزشهای حسینی دورید. شما بر حسین مگریید، در حالی که باید بر قلب و ایمان خرابت نوحه کنی که وابسته به مزخرفات این دنیای دنی شدهاید. سپس پاسخ مدعیان دروغ دینداری را میدهد و میگوید: دینداری نشانه دارد؛ از جمله نشانههای آن «توکل»ـ «جانبازی» ـ «بی نیازی» ـ «فرخی معنوی» و «بخشندگی» است که در شما یافت نمیشود. اگر حسینی هستید و از شراب عشق الهی نوشیدهاید، چرا آثار در اعمال و رفتارتان دیده نمیشود؟
روزِ عاشورا
نمیدانی که هست ماتمِ جانی که از قرنی بِه است
پیشِ
مؤمن کَی بُود این غصّه خوار قدرِ عشقِ گوش عشقِ گوشوار
پیشِ
مؤمن ماتمِ آن پاک روح شهرهتر باشد ز صد طوفانِ نوح
ب790
ـ 793 ـ دفتر ششم مثنوی
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان ز آنکه بَد مرگی است این خوابِ گران
دربیان شرک
یکى از
بزرگان طریقت ، شبى مى گذشت . روشنایى (اى ) از روزنى بیرون مى آمد و آواز زنى
شنید که با شوهر مى گفت : اگر نان و آبم ندهى شاید ، اگر بزنى و برنجانى شاید ،،
اما
اگر دیگرى را بر من بَدَل کنى و روى از من برگردانى از این درنگذرم..!
آن بزرگ در
جا بیفتاد و بى هوش شد. چون به هوش آمد، گفتند: ترا چه رسیده است ؟!
گفت
: به گوش هوش من فرو خواندند که اگر هزار گناه کنى (پس #توبه کنى ) بیامرزیم و عفو کنیم ،، اما اگر به درگاه
غیر رَوى ، از تو نپسندیم و نیامرزیم ...
که
: ان الله لا یغفر ان یشرک به و یغفر ما دون ذلک لمن یشاء
...
(خداوند #شرک را نمى بخشد! و پائین تر از آن را براى هر کس
بخواهد مى بخشد...) نساء/ 48
___________________
(مصابیح القلوب –داستان
عارفان)
در ذکر بایزید علیه الرحمه سلطان العارفین
نقل است که
زاهدی بود از جمله بزرگان بسطام. صاحب تبع و صاحب قبول؛ و از حلقه ی بایزید هیچ
غایب نبودی. همه سخن او شنیدی و با اصحاب او نشست کردی.
در ذکر علامه طباطبایی علیه الرحمه
استاد امجد
نقل می کنند: مرحوم استاد علامه طباطبایی، هیچ نامه نام و نشان داری را بی پاسخ
نمی گذاشتند. حتی اگر حامل ناسزا به ایشان بود، جوابی کریمانه به آن می دادند.
شخصی که ایشان را با سخنانش آزار می داد و با علامه دشمنی می کرد، در مجامع، مورد
احترام استاد بود و استاد به او می فرمود:«به حرم که می روم،اول برای شما دعا می
کنم !»
هیچ
کس نمی توانست علامه را خشمگین کند. به طور خلاصه می توان گفت: «علامه، له شده بود ..»
یک
بار به علامه گفتند:
« فلان کس از شما انتقاد کرده است. »علامه فرمود:
« من که رسوای جهانم! عیب من یکی ـ دو تا نیست؛ خوب این هم رویش ! »
همه
عمر ما، من الله و الی الله، سه روز است.
یک
روز به دنیا رفتم؛ یک روز آنجا ماندم؛ یک روز هم به جای اول بازگشتم..
برای
ملاقات امام و خدا این سه روز لازم است. یکی تولد از مادر است که برای ما که انجام
شده است. دوتای دیگر لازم است که پیامبر ما آن را به کسانی که به او ایمان آوردند
تعلیم داد..
یکی
" لا اله " که "موت" است و مال دنیاست .. و دیگری " الّا
الله " که "حیات" است و مال آخرت..
خودت
نگاه کن ببین کجای راهی؟ به موت رسیده ای؟ چقدر از لا اله الّا الله را تصدیق کرده
ای و طی نموده ای ..؟
منزل
موت آخرین منزل دنیا و اولین منزل آخرت است..موت
خیلی نزدیک است . تا ذکر موت کنیم ، مرده ایم .. قُولُوا لاالهَ (موت) الاالله
(حیات) تفلحوا .
خداوند
می فرماید : خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ
عَمَلاً (ملک/2(
موت
و حیات را مثل دو توپ آفرید تا معلوم شود که کدام بهتر بازی می کنند!
جایزه
اش محمد رسول الله و علی ولی الله است .. کسی که ایمان به قلبش رسید ، مرده است ..
باید به موت تن داد ، نه اینکه فوت کرد ..
" راه ایمان راه موت و فنا است " .. در این راه به
اختیار خودت میروی و به مقدرات الهی تن میدهی و مشقات دنیا را تحمل میکنی ..
موت
، همیشه همراه ماست، وقتی می خوابیم ،گویا می میریم و آن را تمرین می کنیم. وقتی
نَفَس را بیرون می دهیم ، در حقیقت می میریم و با نَـفَس دیگر ادامه ی حیات می
دهیم ..
تصمیم
به موت ، موت است، ادب و تواضع نسبت به خدا و اولیائش و نسبت به برادر ایمانی موت
است.
دست
از آمال و آرزو که برداشتی ، موت است ..
مردن
بریدن از گذشته و آینده است ..
همین
قدر که از مردم قطع تعلق کردی موت است.
طمعِ به دنیا که آمد، متولد شدی و طمع را
که بریدی موت آمد ..
ابی ولاد حناط می گوید : از امام صادق (ع) سوال کردم درباره آیه 83 سوره بقره ((وباالوالدین احسانا))فرمود:نیکی به پدر ومادر اینست که با آن ها خوش رفتاری کنی ونیاز آن ها را قبل از در خواست آن ها بر طرف کنی تا مجبور به در خواست نشوند . (بحار الانوار،74/79)
رسول خدا (ص) فرمود : هرکس دوست دارد عمرش افزون وروزیش فراوان باشد به پدر ومادرش صله واحسان کند این کار او اطاعت خداست وهمین طور با خویشان خود صله رحم بجا آورد. (بحار الانوار 74/85)
رسول خدا (ص) فرمود : خشنودی خدا با خشنودی پدر ومادر وخشم او با خشم پدر ومادر است.بحار الانوار 74/80
رسول خدا (ص) فرمود : نگاه کردن فرزند به پدر ومادرش از روی محبت عبادت محسوب می شود .(بحار الانوار 74/80)
رسول خدا (ص)فرمود : هنگامی که پدر به فرزند نگاه کند و او را خوشحال کند مثل این است که بنده ای را آزاد کرده سوال شد حتی اگر 360 بار نگاه کند ؟فرمود:الله اکبر ((کنایه از اینکه بله ،خدا بزرگتر از این هاست)). (بحار الانوار 74/80)
پیامبر اکرم (ص)هر روز صبح نسبت به فرزند ونوه هایش اظهار لطف ومهربانی می کردند ودست بر سرشان می کشید. (بحار الانوار 104/99)
امام صادق (ع) فرمود : عدالت را بین فرزندانتان مراعات کنید ،همانطور که دوست داریدآن ها در نیکی واظهار مهربانی بین شما به عدالت رفتار نمایند.(بحار الانوار 104/92)
امام صادق (ع) فرمود : فرزندان خود را احترام کنید وآن ها را خوب تربیت کنید تا خداوند شما را بیامرزد.(بحار النوار 104/95)
امام علی (ع) فرمود : خویشاوندانت را گرامی بدار ،چون آن ها بال تو هستند که توسط آن ها پرواز می کنیو ریشه تو هستند که به آن بر می گردیودست تو هستند که بواسطه او دفاع می کنی.(بحار الانوار ،74/105)
از امام صادق (ع) نقل شده که فرمود : معاشرت ورفت وآمد با خویشاوندان ،حساب روز قیامت را بر انسان آسان می کند . (بحار الانوار 74/102)
رسول خدا (ص) فرمود : در دنیا صله رحم کنید اگرچه فقط با سلام باشد .(بحار الانوار 74/104)
رسول خدا (ص)فرمود : هرکس پیر مردی را بخاطر پیری او گرامی بدارد ،خداوند او را از سختی و هراس روز قیامت در امان قرار خواهد داد.(بحار الانوار 75/137)
روات می گوید : از پیامبر شنیدم که می فرمود:صله رحم موجب ازدیاد مال ومحبوبیت در میان خویشاوندان وتاخیر در مرگ می شود.(بحار الانوار 74/102)
ابوذر می گوید از رسول خدا (ص)شنیدم که فرمود : خداوند بعضی از برادران شما را زیر دست شما قرار داده هرکس برادروهم نوعش را زیر دست دارد ،باید از آنچه خود می خورد به او بخوراند ،و از آنچه می پوشد به او هم بپوشاند،وهیچ وقت کاری که خارج از قدرت اوست به او نسپارد واگر کار دشواری را به او سپرد او را کمک کند.(بحار الانوار 74/141)
امام علی (ع) فرمود : مسئولیت هریک از زیر دستان خود را مشخص نما وبعد باز خواست کن ،که این بهتر است برای اینکه هریک مسئولیت را به گردن دیگری نیندازد. (نهج البلاغه ص405)
امام علی (ع)فرمود : خدا را خدا را درباره همسایگان که آن سفارش پیامبر (ص) شماست ، پیامبر (ص) مرتب درباره همسایه سفارش می کرد تا جائیکه ما گمان کردیم که همسایه از همسایه ارث خواهد برد. (نهج البلاغه 422)
امام صادق (ع) فرمود : با همسایه ات خوش رفتاری کن تا مسلمان راستین باشی . (بحار الانوار 74/158)
رسول خدا (ص)فرمود : برای یتیم همچون پدری مهربان باش وبدان که همانطور که کشت می کنی درو خواهی کرد. (بحار الانوار 77/173)
رسول خدا (ص) فرمود نگاه خود را به گرفتار ومعلول ها وجذامی ها طولانی نکنید چون نگاه طولانی شما ،آن ها را محزون ورنجیده خاطر می کند . (بحار الانوار 75/15)
از امام باقر (ع) نقل شده که فرمود : هرکس دارای چهار صفت از جمله 1-یتیم را پناه دهد 2-به ضعیف رحم کند 3-به پدر ومادر مهر بورزد 4-با غلام وکنیزش مدارا نماید ،خداوند برای او خانه ای در بهشت می سازد. (بحار الانوار 75/20)
سخنان زیبای
سلطان العارفین بایزید بسطامی
بار
خدایا ! جز تو کس ندارم و چون تو را دارم همه را دارم .اگر
من صد بار بگویم که خداوندم اوست ؛ تا او مرا بنده خود نداند ؛ فایده ای نبود .سوار
دل باش و پیاده تن .سی
سال بود که میگفتم ؛ خدایا ! چنین کن و چنین ده ؛ چون به قدم اول معرفت رسیدم ؛
گفتم : الهی تو مرا باش و هر چه می خواهی کن .نقل
است که شیخ در پس امام جماعتی ؛ نماز خواند ؛ پس از نماز ؛ امام جماعت پرسید :
یاشیخ !! تو کسبی نمی کنی و چیزی از کسی نمی خواهی ؛ از کجا می خوری ؟ بایزید گفت
: صبر کن تا این نماز را دوباره به قضا بخوانم . گفت : چرا ؟ گفت : نماز از پس کسی
که روزی دهنده را نداند ؛ روا نبود .بنده
عاشق پروردگار خویش نخواهد شد مگر آنکه خویشتن را آشکارا و پنهان در راه خشنودی وی
بذل کند و خداوند از دل وی خواند که جز او را نخواهد.بایزید
را پرسیدند: نشانهی عارف چیست؟ گفت: سستی نگرفتن در ذکر حق سبحانه و بیزاری
نیافتن در حق وی و انس نگرفتن به غیر او.وی
را گفتند: بنده از چه راه به بالاترین درجات رسد؟ گفت: اینکه کر و کور و لال بود.روزی
احمد بن خضرویه بلخی به محضر بایزید آمد. وی احمد را گفت: تا کی گرد جهان همی
گردی؟ احمد گفت: آب اگر در جایی درنگ کند بدبو شود. بایزید گفتش: دریا شو تا بدبو
نگردی.آنکس
که خدا را شناخت، با خلق خدایش لذتی نخواهد بود و کسی را که دنیا را شناخت زیستن
در آن لذتش نبخشد.آنکس
که چشم بصیرتش گشوده شود مبهوت گردد و دیگرش فرصت سخن نبود.بنده
تا آن زمان که جاهل است، عارف است و هرگاه جهلش زوال یابد، معرفتش نیز زایل گردد.مردی
از بایزید پرسید با کدام کس همنشین شوم؟ گفت: با آنکس که نیازمند آن نباشی که
چیزهایی را که خداوند از آن آگاه است، از او پنهان کنی.تا
زمانی که بنده پندارد که بدتر از او بین مخلوق یافت شود متکبر محسوب گردد.ربّ
العزّة را در خواب دیدم وگفتم راه به تو چگونه است ؟ گفت: اترک نفسک وتعال: خویش
را بهل وبیا
بسا
کسا که به ما نزدیک است واز ما دور وبسا کسا که دور است از ما وبه ما نزدیک
مردی
از خداوندان حال نزد من آمد وگفت: ای بایزید! این منزلت به چه یافتی؟ گفتم: منزلت
رها کن امّا حق تعالی مرا هشت کرامت ارزانی کرد سپس مرا آواز داد که ای بایزید !اول
نخستین ازآن کرامات این بود که نفس خویش را واپس مانده دیدم وخلق را پیشی گرفته از
من.ودوم
آنکه راضی شدم که به جای همه خلقبه دوزخ درآیم، از فرط شفقتی که بریشان داشتم.وسوم
آنکه قصد من ادخال سرور درقلب مؤمن بود.وچهارم
آنکه چیزی از برای فردا ذخیره ننهادم.وپنجم
آنکه رحمت خدای را از برای خلق بیشتر خواستم تا از برای خویش
وششم
آنکه کوشش خویش را برای ادخال سرور درقلب مؤمن و بیرون راندن غم از دلِ او به کار
بردم.وهفتم
آنکه از فرطِ شفقت برمؤمنان، هرکه را دیدم نخست بر او سلام کردم.وهشتم
آنکه گفتم: اگر خدای تعالی به روز رستاخیز برمن ببخشاید واذن شفاعتم دهد نخست آنان
را شفاعت کنم که مرا آزرده اند وبا من جفا کرده اند. سپس آنان که درحق من نیکی
واکرام کرده اند.این
است شادی من به تو، با این که در خوفم، پس چه گونه خواهد بود شادی من آنگاه که از
تو زینهار باشم.
درذکر رحمت حضرت حق
روزی زنی
کودکی در بر داشت و نان می پخت . پیغمبر اکرم از آنجا بگذشت . زن چون او را دید
پیش آمد و گفت ای رسول خدا ، به ما از تو چنین رسیده که خداوند مهربانتر است از
مادر به فرزند خود . فرمود آری چنین است . زن گفت هیچ مادری راضی نمی شود که
فرزندش را در تنور انداخته ، بسوزاند . حضرت بگریست و فرمود : خداوند هم کسی را با
آتش دوزخ نمی سوزاند مگر کسی که شرک بیاورد و معتقد به یکتایی او نباشد !
در ذکر حفظ دین
روزی کسی در راهی بسته ای یافت که در آن چیزهای گرانبها بود و آیة الکرسی هم پیوست آن بود . آن کس بسته را به صاحبش رد کرد . او را گفتند چرا این همه مال از دست دادی ؟ گفت : صاحب مال عقیده داشته که این آیة الکرسی مال او را از دزد نگاه می دارد و من دزد مال هستم نه دین ! اگر آن را پس نمی دادم در عقیدۀ صاحبان آن خللی راجع به دین روی می داد ، آنوقت من دزد دین هم بودم.
کشف الاسرار : خواجه عبدالله انصاریدر ذکر مقام عقل
گویند ؛ عقل
را بیافرید و او را گفت : برخیز ، برخاست . گفت نشین ، نشست . گفت بیا ، آمد . گفت
برو ، برفت . گفت ببین ، دید .
آنگاه
گفت به عزت و جلال من که از تو شریفتر و گرامی تر نیافریدم پس
عقل را از این نوازش خودبینی پدید آمد ! خداوند او را گفت ؛ ای عقل بازنگر تا چه
بینی ؟!
بازنگریست
، صورتی دید از خود نیکوتر و جمالی از خویش خوبتر ! گفت : تو کیستی !
من
آنم که تو بی من به کار نیایی ! من توفیقم .
کشف
الاسرار : خواجه عبدالله انصاری
مرا عاشقی
بیاموز..شیخ
"حسن جوری" میگوید در سالی که گذارم به "جندیشاپور" افتاد،
سخنی از "محمد مهتاب" شنیدم که تا گور بر من تازیانه میزند.
دیدمش
که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ میریسد و ترانه زمزمه میکند. بدو گفتم ای مرد خدا،
مرا عاشقی بیاموز تا خدا را عاشقانه عبادت کنم..
مهتاب
گفت: نخست بگو آیا هرگز خطی خوش، تو را مدهوش کرده است؟
گفتم:
نه
گفت:
هرگز شکفتن گلی در باغچهی خانهات تو را از غصههای بیشمار فارغ کرده است؟
گفتم:
نه
گفت:
هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟
گفتم:
نه
گفت:
هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟
گفتم:
نه
گفت:
هرگز زیر نمنم باران، آواز خواندهای؟
گفتم:
نه
گفت:
هرگز به آسمان نگریستهای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون
فرو نشانی؟
گفتم:
نه
گفت:
هرگز خندهی کودکی نازنین، تو را به خلسهی شوق برده است؟
گفتم:
نه
گفت:
هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بیخود کرده است که اگر نشستهای
برخیزی و اگر ایستادهای بنشینی؟
گفتم:
نه
گفت:
هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا کوشش مورچهای، اشک شوق از دیدهی تو
سرازیر کرده است؟ گفتم: نه
گفت:
هرگز شده است که بخندی چون دیگری خندان است و بگریی چون دیگری گریان است؟
گفتم:
نه
گفت:
هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف میکنی، چشم دوختهای؟
گفتم:
نه
گفت:
هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شدهای؟
گفتم:
نه
گفت:
هرگز دست بر روی خویش کشیدهای و با چشم و گوش و ابروی خویش معاشقت کردهای؟
گفتم:
نه
گفت:
از من دور شو که سنگ را عاشقی میتوان آموخت، تو را نه..!
از شیخ ابوالحسن خرقانی که از عرفای صاحبنام و پیر زمان و رهبر مردم بود پرسیدند تو خدای را کجا دیدی؟ گفت: آن جا که خود را ندیدم، چون نیستی خود را به خدا دهی خدا هستی خود را به تو خواهد داد.
آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی رحمت الله علیه در خرقان بسطام شاهرود
سخنی از علامه طباطبایی رحمت الله علیه
عرض کردم آقا
! من عجول و بی صبرم حوصله معطلی ندارم! دریک جمله برایم عصاره همه معارف اسلام را
بیان کنید !
خنده
ملیحی کرد و فرمود :
باهمه مهربان باش …..
بادوستان
مروّت و بادشمنان مدارا..
خلاصه دین و قرآن بسم الله الرحمن الرحیم است ..
هرحرکتی که از تو سر می زند،
متذکر
اسم الله ، رحمن و رحیم باش..
یعنی هم رحمان باش باتمام خلق خدا ،،
و رحیم باش با اهل ایمان
و محبت...
شیخ ابوالحسن خرقانی فرمودند:
پیوسته باید
که از اندام مومن یکی به خداوند جل جلاله،مشغول باشد .
یا
به دل او را یاد میکند ،یا به زبان ذکر او همی گوید یا به چشم "دیدار"
وی میبیند
،یا به دست سخاوت میکند ، یا به قدم زیارت
مردان همی رود و یا سر خدمت مومنان همی کند.
یا
از ایمان یقینی همی بدرد و یا از خرد ،معرفت همی ورزد.
یا
از کار اخلاص همی ورزد . یا از قیامت حذر میکند.
این
چنین کس من کفیلم که چون سر از گور بر کند ،کفن کشان میرود تا به بهشت.
در ذکر قیامت و احوال شخص
در قیامت چون نمازها را بیارند، در ترازو نهند و روزه
ها را و صدقه ها را همچنین..
اما چون محبت را بیارند،
محبت در ترازو نگنجد !
" پس اصل محبت است .."
اکنون چون در خود محبت می
بینی، آن را بیفزای تا افزون شود؛
چون سرمایه در خود دیدی،
و آن "طلب " است، آن را به طلب بیفزای، که فی الحرکات برکات ..و اگر
نیفزایی، سرمایه از تو برود !
...پس چون در خود طلب دیدی ،
می آی و می رو ، و مگو که در این رفتن چه فایده . تو می رو ، فایده خود ظاهر گردد !
رفتن مردی سوی دکان فایده
اش جز عرض حاجت نیست ، حق تعالی روزی می دهد ، که اگر به خانه بنشیند ، آن دعویِ
استغناست ! روزی فرو نیاید ..
عجب ! آن بچه که می گرید
مادر او را شیر می دهد،، اگر اندیشه کند که درین گریه من چه فایده است و چه موجب
شیر دادنست؟! از شیر بماند،، حالا می بینیم که به آن سبب شیر بوی می رسد..
آخر اگر کسی درین فرو رود
که درین رکوع و سجود چه فایده است، چرا کنم؟ پیش امیری و رئیسی چون این خدمت می
کنی و در رکوع می روی و چوک (زانو) می زنی، آخر آن امیر بر تو رحمت کند و نانپاره
می دهد..
_________________
فیه ما فیه - حضرت مولانا
هر که را خلق
و خوی فراخ دیدی، و روی گشاده، و فراخ حوصله، که دعای خیر همه عالم کند، که از سخن
او تو را گشادِ دل حاصل میشود و این عالم و تنگی او، بر تو فراموش میشود، آن
فرشته است و بهشتی.
وآنکه
اندر او و اندر سخن او قبضی میبینی و تنگی و سردی، که از سخن او چنان سرد میشوی
که از سخن آن کس گرم شده بودی، آن شیطان است و دوزخی. اکنون هر که بر این سرّ واقف
شود به صد هزار شیخی التفات نکند.
بسم الله
در ذکر حضرت مولانا
روزی حضرت مولانا در میان اصحاب معرفت فرمود: که این آب جوئی که ماهیان در وی مقیم اند تا نان ریزه در وی نریزی، ماهیان سر برون نمی کنند و بدان نانپاره ها نمی پیچند ،،
همچنان جوی حکمت ما که در جوی روان ما روانست ،،
تا "#صدق_طلب " و " #اعتقاد_درست" و " #اخلاص_بی_ریا " در وی نریزی،
ماهیان معانی ،، از این جوی سر نمی کنند،،
و گرفتار شست هیچ صیّادی نمی شوند...
همانا که " #تذلّل و #افتقار عظیم ! " می باید ،،
که #اضطرار موجب استحقاقست ...
أمَّن یُجِیبُ المُضطَّرَ اذِا دَعَاه ...
______________________
مناقب العارفین - شمس الدین احمد افلاکی
هو الشافی
تا انسان درد یا نیاز نداشته باشد به دنبال درمان و به سوی طبیب نمیرود وحتی اگر بهترین طبیبان عالم هم او را راهنمایی و موعظه کنند اثر ندارد ..
#درد و #طلب مقدمه و لازمه گام نهادن در مسیر کمال و سعادت است ، تا انتهای مسیر ..برای همین انسان در رنج آفریده شد.. لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی کَبَدٍ..
" درد است که آدمی را راهبر است .." و آنکه درد و نیاز را احساس نکند بیمار است ! و در جهل و بی خبری به سر میبرد ..انسان سالم همیشه نیازمند و #فقیر در گاه حق است ، أَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ» (فاطر، 15).«شما فقیرانِ به سوی خدایید و تنها خداوند بی نیاز ستوده است» تنها او #صمد وبی نیاز مطلق است ..و هرکه در #خیال خود از او احساس بی نیازی و #استغنا داشته باشد به دردی گرفتار شده که باید او را بسوزانند ! تا احساس درد و نیاز در او زنده شود..
درد بی دردی " علاجش " آتش است..
واین هم از مهر و رحمت حق است ، که جز #خیر از او صادر نمیشود..
مولوی در فیه ما فیه گوید:
اهل دوزخ، در دوزخ خوش تر باشند که اندر دنیا ! زیرا در دوزخ از حق باخبر باشند و در دنیا از حق بی خبرند،، و چیزی از خبر حق شیرین تر نباشد..
این کافران که در کفرند، آخر در رنج کفرند و باز چون نظر می کنیم آن رنج هم عین عنایتست ! چون او در راحت کردگار را فراموش می کند، پس به رنجش یاد کند،،
پس دوزخ جای معبد و مسجد کافرانست ! زیرا که حق را در آنجا یاد کند .. همچنانکه در زندان و رنجوری و درد دندان..
و چون رنج آمد، پردۀ غفلت دریده شد، حضرت حق را مقر شد و ناله می کند که ( یا رب، یا رحمن و یا حق) صحت یافت!
باز پرده های غفلت پیش می آید: می گوید:کو خدا؟ نمی یابم. نمی بینم. چه جویم؟!
چون است که در وقت رنج دیدی و یافتی، این ساعت نمی بینی؟!
پس چون در رنج می بینی، رنج را بر تو مستولی کنند تا ذاکر حق باشی..
پس دوزخی در راحت از خدا غافل بود و یاد نمی کرد. در دوزخ شب و روز ذکر خدا کند،، چون عالم را و آسمان و زمین و ماه و آفتاب و سیارات را، نیک و بد را برای آن آفریده که یاد او کنند و بندگی او کنند و مسبح او باشند..
اکنون چون کافران در راحت نمی کنند و مقصودشان از خلق ذکر اوست، پس در جهنم روند تا ذاکر باشند..
اما مؤمنان را رنج حاجت نیست! ایشان در این راحت از آن رنج غافل نیستند ،، و آن رنج را دائماً حاضر می بینند!– همچنانکه کودکی عاقل را که یکبار پا در فلق (فلک) نهند، بس باشد. فلق را فراموش نمی کند، اما کودن فراموش می کند.. پس او را هرلحظه فلق باید..
و همچنان اسبی زیرک که یکبار مهمیز خورد، حاجت مهمیز دیگر نباشد.. مرد را می برد فرسنگها ..و نیش آن مهماز (مهمیز) را فراموش نمی کند،،
اما اسب کودن را هر لحظه مهماز می باید..او لایق بار مردم نیست، برو سرگین (فضله چهارپایان، پِهن) بار کنند...
همه عارفان گفتهاند که سالک باید اهل طلب باشد.
طلب یکى از مهمترین وادىهاى سلوک است.
طلب اگر حقیقى باشد، شخص آماده است بهاى آن را بپردازد، وگرنه با کوچکترین مانع از جا در مىرود.
پرداختِ بهاى طلب، همان قربانى کردن است، چون هیچ کمالى مفت و بىهزینه به دست نمىآید.
ما انسان ها هر لحظه در حال قربانى کردن هستیم، منتهى بعضىها خوبى را قربانى بدى مىکنند و بعضى برعکس، بدىها را قربانى خوبىها.
با اینکه همه آئینهاى معنوى داراى رسم قربانى هستند، ولى غالباً این رسم در پوسته و قشرِ ظاهر خلاصه مىشود، حال آنکه قربانى باید درونى باشد، یعنى زشتىهاى نفس قربانىِ والایىها و کمالات اخلاقى گردد.
دروغ قربانى راستى گردد، کینه قربانى مهربانى و...
بدین ترتیب با قربانى کردن بدىها جامعهاى بهشتى برپا مىگردد.
چو اسماعیل قربان شو در این عشق
که شب قربان شود پیوسته در روز
::مولانا:
::مولانا:
تا مریم را دردِ زِه (زایمان) پیدا نشد ، قصدِ آن درختِ بخت نکرد ..که:فَأَجَاءهَا الْمَخَاضُ إِلَى جِذْعِ النَّخْلَةِ (مریم -23) - اورا آن درد به درخت آورد، و درخت (نخل) خشگ میوه دار شد...
تن همچون مریم است، و هریکی عیسی داریم ..!
اگر ما را درد پیدا شود ، عیسای ما بزاید ...
و اگر درد نباشد ، عیسی ، هم از آن راه نهانی که آمده، باز به اصلِ خود پیوندد،، الا ما محروم مانیم و از او بی بهره...
___________
فیه ما فیه -مولوی
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی،،
تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی !
عاشق شو ، ار نه روزی ، کار جهان سر آید،،
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی...
دامه دارد.....
خرابات چیست و خراباتی کیست :
بنقل از کتاب شرح اصطلاحات تصوف و عرفان دکتر جواد نوربخش (نورعلیشاه کرمانی)
مقام وحدت و خرابی صفات بشریت را گویند.
کـیست کـه بـنمایدم راه خــرابــات را تــا بـدهم مـزد او حاصل طاعات را
(مولوی)
قــدم منه بـه خـرابات جز به شـرط ادب کـــه ساکنــان درش محــرمان پادشهند
در خــرابــات مغان نــور خــدا میبینم این عجب بین که چه نوری زکجا میبینم
(حافظ)
جان باز در خرابات تا جرعه ای بیــــابی مفروش زهـد کانجا کمتر خرند طامات
(عراقی)
گم شدن و بی خودی است راه خرابات تــــوشة ایـن راه جــز فنا نتوان کرد
(عطار)
خـرابـی را گـویند.
(عراقی)
بــه خرابات شدم دوش مــرا بــار نبود میزدم نعــره و فریاد ز من کس نشــــنود
یا نبد هیچ کس از بـــاده فـروشان بیدار یا خود از هیچ کسی هیچ کسم در نگــشود
چون که یک نیم زشب یاکم یا بیش برفت رنــدی از غرفه برون کـرد سر و رخ بنــمود
گفت: خیر است در این وقت تو دیوانه شدی نــغز پرداختی آخــر تو نگویی که چه بـود؟
گفتمش: دربگشا، گفت: برو هــرزه مــگوی تـا در این وقت ز بهر چو تویی درکه گـشود؟
این نه مسجدکه به هر لحظه درش بگشایم تـا تـو اندر دوی انـدر صف پیش آیــــی زود
این خرابات مــغان است و درو زنـده دلان شاهد و شمع و شراب و غزل و رود و ســـرود
زر و سر را نبود هیچ در این بقعه محــــل سودشان جمله زیان است و زیانشان همه سود
ای عراقی چه زنی حلقه برین در شب و روز زین هــمه آتش خود هیچ نبــینی جــز دود!
(عراقی)
لامـکان.
(لطیفة غیبی)
دیر خرابات: عالم معنی و باطن عارف کامل است.
(لطیفة غیبی)
خرابات در لغت به معنی شرابخانه است، و در اصطلاح صوفیه عبارت است از خراب شدن صفات بشریت، و فانی شدن وجود جسمانی و روحانی.
و خراباتی، مرد کامل که ازو معارف الهیه بیاختیار صادر شود.
و خراب نیز، خرابی عالم بشریت را گـویند، و در کشفاللغات مـیگوید: خـرابـات عبارت از مظهـر جلالـی است که سالک از تجلی قهـار محو و فانی گردد: فلمـا تجلی ربه للجبـل جعله دکا و خر موسـی صعقا (۷/۱۴۳)، کنایت از آنست. و نیز عزلتخانة پیـر و مرشـد را گـویند، که چون مرید به جهت خود به الحاح تمام برسد، آن جناب او را مست و لایعقل گـرداند، و خراباتـی فانـی را گویند که از خود فراغت یافته، و خود را به کـوی نیستی در باخته باشـد، زیرا اضافت فعـل و وصـف و هسـتی بـه خـود نمـودن نسبت بـه حقیقـت کفـر است.
(کشاف اصطلاحاتالفنون)
سیفالدین باخرزی گوید:
بــا دل گـفتم کـای دل پـرخاش طـلب در صــومعه و ســر مصــلاش طلب
دل گفت مــرا گــرد خــرابات بـــر آی آنــجا اگــرش نیابــی اینجاش طلب
خرابات و مصطبه عبارت و کنایت است از خرابی و تغییر رسوم و عادات طبیعت و ناموس و خویشتننمایی و خودبینی و ظاهرآرایی، و تبدیل اخلاق بشریت به اخلاق اهل مودت و محبت، و خرابی حواس به طریق حبس، و قید و منع او از عمل خویش.
چون این اخلاق و صفات عادتی و بشریت در سالک خراب گردد، و اوامر نفس و احکام شهوت و طبیعت متروک شود، و قیود شریعت تقلید ظاهر به کشف حقایق و دقایق مفتوح شود و شاهدان کشف حقیقت اسماء و صفات از حجب ظلمانی وجود تو بیرون آیند، و مطربان فرح و بسط، نغمات شوق و عشق آغاز کنند، و انگشت جذبة حق و دعوت الله بر اوتار عروق و شرائین مزمار وجود تو زنند، و ساقیان فضل و کرم به سرّ یحبهم وکنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف به رسم زمان الست در کؤوس معرفت شراب محبت دردهند، و دور مدام مودت ازل پدید آید، و سالک مست تجلی احدیت گردد، و مال و جاه و کونین دربازد، و وجود را به شکرانه در میان نهد، وهنوز پاکبازان قمارخانة غیب برو باقی کنند تا به استغفار " تبت الیک وانا اول المؤمنین" پیشتر آید.
دانـی چــه بـود شرط خرابات نخست اسب و کــمر و کـلاه در بــازی چست
چون مست شوی و پایها گردد سست گـــویند نشین! هنــوز بــاقی بر تست
پس در میان این قوم چنین وجودی را خرابات گویند.
اما خرابات مذموم وجودی را گویند که از شراب غرور مست غفلت باشد، و تقلید و عادات در او ثابت و راسخ، و رسوم حقایق و احوال دین و دل در او خراب، و محبت دنیا و اغیار به کمال، و مطربان شهوات با نغمات طول امل برکار، چنان که حال زار ماست نغوذ بالله من خراب السر.
(اورادالاحباب و فصوصالاداب ـ یحیی باخرزی ص ۲۴۹)
مطلق وجود و ذات بحت را گویند.
(مرآت عشاق)
خــراباتی شـدن از خـود رهــایی است خـودی کفراست اگرخود پارسایی است
نشــانــی دادهانـــدت از خــــرابــات کـــه التـــوحید اسقــاط الاضـــافات
خـــرابات از جهان بـی مــثــالی است مــــقام عــــــاشقان لاابــــالی است
خـــرابات آشــیـان مـــرغ جـان است خــــــرابات آستـــان لامکــان است
خـــراباتی خـراب انــدر خـــراب است کـه در صـحرای او عالـــم سراب است
خـــراباتی است بــی حــــد و نــهایت نـه آغـازش کسی دیده نـــه غـــایت
اگـــر صـــد ســـال در وی مــیشتابی نـــه کس را و نـــه خـود را بـــازیابی
گـــروهی انـــدر او بــی پــا و بی سر هـــمــه نــه مـؤمن و نــه نیز کافر
شــــراب بـــی خــودی در سر گرفته بــه ترک جـــمله خیـر و شـرگرفته
شــرابی خــورده هـر یک بی لب و کام فـــراغت یــــافته از ننـگ و از نــام
حـــدیث مـــاجرای شـطح و طـامـات خیــــال خـلوت و نــــور کـــرامات
بــــه بـــــوی دردیــــی از دست داده ز ذوق نیستـــی مســت اوفتـــــاده
عصـــــا و رگـــــوه و تسبیح و مسواک گـــــرو کـرده به دردی جمله را پاک
مــیــان آب و گــــل افـتان و خــیزان بــه جـــای اشک خون از دیده ریزان
دمـــی از ســر خــــوشی در عالــم ناز شـــــده چــــون شاطران گردن افراز
گـــهـی از روسیــــاهی رو بــه دیــوار گهــــی از ســــرخ رویی بـــر سر دار
گــهـی انـــدر سمــاع شــــوق جانان شـــده بی پـا و سر چون چرخ گردان
بـــه هـــر نغمه کـــه از مطرب شنیده بـــدو وجــدی از آن عــــالم رسیده
ز ســــر بیــــرون کشیــده دلق ده تو مجــــرد گشته از هـــر رنگ و هر بو
فــــرو شسته بـــدان صــــــاف مروق همــــه رنــــگ سیاه و سبـز و ازرق
یکـــی پیمــانه خورده از می صاف شده زان صـوفــــی صافــــی ز اوصـــاف
(گلشن راز ـ شبستری)
خرابات اشاره به وحدت است، اعم از وحدت افعالی و صفاتی و ذاتی، وابتدای آن عبارت از مقام فنای افعال و صفات است، و خراباتی سالک عاشق لاابالی است که از قید رؤیت وتمایزافعال و صفات واجب و ممکن خلاصی یافته، افعال و صفات جمیع اشیاء را محو افعال و صفات الهی داند، و هیچ صفتی به خود و دیگران منسوب ندارد، ونهایت این خرابات مقام فنای ذات است، که ذوات همه رامحو و منطمس در ذات حق یابد که: والیه یرجع الامر کله. و در حقیقت خراباتی آنست که از خودی فراغت یافته، خود را به کوی نیستی در باخته باشد.
(شرح گلشن راز ـ لاهیجی ص ۶۲۴)
بـــه حــق راهــی نــباشد از مـــناجات حــــقیقت راه دارد در خــــرابــات
دعـــــا و ســــبحه و اوراد و اذکـــــــار تــــرا مشـــغول ســازد بـــر دَرِ یار
تـــو تـــا مـــیخوانی او را بــــتپرستی اگــــر مــیخواهی او را مست مستی
تـــو تـــا ره بــــینی و رهـــرو غـــریبی اســـیر نــــفسی و خــــود میفریبی
تـــرا بـــا خلق و عــقل ار کــــار بـــاشد حــــقیقـت دیـــــدنت دشـــوار باشد
بـــزن رنـــدانــه گــــامی در خـــــرابات بـــه مستی دور کـــن از خود اضـافات
کـــه حـــــق را بنـگری با دیــــدة حـــق مــــقیــــّد کـــی تــوانـد دیـد مطلق
خـــــراباتی ز خــــود بیگانه بــــــــــاشد بــــــه چشــــم عـــاقلان دیوانه باشد
خــــراباتی ز خـــود فــــانی است یکــــسر نـــــــدارد جــــز خـدا در سینه و سر
خــــــراباتی ز خــــیر و شر بـــــرون است ورای حــیطـــــة عقـــل و جنـون است
خــــــراباتی نــــداند کـــفر و دیــــــن را نـــخوانـــد دفــــتر ضــــال و مبین را
خـــــراباتی نــبیند خـــــــــلق هــــرگـز نـــــیندیشد ز جــــمع و فـــرق هرگز
خــــراباتی بــود در بـــی مــــــــکـــــانی نــــشانی نــــیستش جـــــز بی نشانی
خــــراباتی نــمیبینـد مــــــن و مــــــــا ز لا بگــــــــذشته جـــــــا دارد در اِلاّ
خـــــراباتی نـــهان از چشـــم خویش است نـــــه در فکر کـم و نــه یاد بیش است
خـــراباتی نــــدارد مـــــــذهب و کـــیش بــــرش فــــرقی نـــدارد نوش با نیش
خــــراباتی بــــرون از هـــر دو دنـیاست ورا در زیـــــر پوششهای حق جاست
رهـــا کن نـــوربخش ایــن شطح و طامات کـســـی جـــــز حق نداند از خـرابات
(دکتر جواد نوربخش)
هــر کـــه در کـــوی خـرابات مرا بار دهد بـــه کمال و کرمش جان من اقرار دهد
ای خوشــــــا کوی خرابات کـه پیوسته درو مــــرمرا دوست همـی وعدة دیدار دهد
هـــر که او حال خـــرابات بـــداند به درست هـــرچــه دارد همه در حال به بازار دهد
آنکــــه فـــانی همـه آفـــاق بود در چشمش در خــــــرابات بـه می جبه و دستار دهد
(سنائی)
منبع: فرهنگ نوربخش جلد ۱ / اصطلاحات صوفیه درباره می و میخانه و مجالس بزم و سماع و واژه های وابسته به آنها
جناب آقای دکتر علی رضا نوربخش پیر سلسله نعمت اللهی ملقب به حضرت رضاعلیشاه
دوستان گرامی که حقیقتا خواستار پیشرفت روحانی هستند، پیشنهاد میکنم نوشتار پیش رو که درباره تسلیم از آقای نوربخش (پیر سلسله نعمت اللهی) است را بخوانند. این تمام راز وارد شدن به مسیر هدایت الهی است. اگر این تسلیم با آگاهی و عمیقا از ته دل اجرا شود، حتما وارد رودخانه بازگشت به دریای حقیقت خواهید شد . بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ // که گر ستیز کنی، روزگار بستیزد
اولین
گام در طریقت تسلیم شدن به حق است. تسلیم حقیقی، خودآگاهانه و ناشی از تعمّد و
تأمل نیست، بلکه معمولاً پس از سالها سرخوردگی دریافتن راه «درست» برای مدیریت
زندگی، تعامل با دیگران و مهارکردن رفتارمخرّب حاصل میشود. برخی از سالکان
سرانجام سرفرود آورده و تسلیم میشوند زیرا چارهای جز تسلیم شدن نمیبینند در
حالیکه از صمیم دل میدانند که تسلیم تنها راه درست است.
معنای
تسلیم شدن به حق چیست؟ اگرچه به نظر ما تسلیم اساساً از روی دلالت حاصل نمیشود،
یعنی تسلیم شدن به حق ناشی از این نیست که دلایل قانع کنندهای برای این امر وجود
دارد، با این حال میتوان دربارهی معنای این عمل کند و کاو کرد. میتوان پرسید که
معنای تسلیم شدن به حق چیست و چگونه چنین تسلیمی حاصل میشود.
از دیدگاه زبان شناسی تسلیم شدن تنها در چهارچوب جنگیدن و مقاومت معنا پیدا میکند. اگر با کسی یا چیزی در جنگ نباشیم تسلیم شدن معنایی نمیدهد.
در جدالهای معمول
هنگامیکه متوجه میشویم که جنگیدن بیحاصل است تسلیم میشویم.در عالم معنوی نیز
همین اتفاق میافتد. امّا ما قبل از تسلیم شدن به حق با چه کسی میجنگیم؟ جواب
ساده و ابتدایی به این سؤال این است که ما با دیگران میجنگیم. دیگران معمولاً سر
راه خواستها و تمایلات ما قرار میگیرند. ما ساعتهای پیاپی در ذهن خود، گاهی با
کلمات و حتّی به صورت فیزیکی با دیگران جدال میکنیم. برخی از ما خوشبختانه متوجّه
میشویم که این تنها اول ماجراست، که دشمنی ما با دیگران تنها نشانهای از صفات
منفی خود ماست. متوجّه میشویم که دشمن واقعی در درون ماست و برای زندگی مسالمتآمیز
با دیگران باید اول این دشمن شماره یک را تسخیر کنیم. این دشمن همان است که صوفیان
آن را نفس مینامند. مانع زندگی مسالمتآمیز با دیگران چیزی بجز «خود» ما نیست.
مثالی که این مسئله را روشن میکند صفت حرص و طمع است. آدمهای حریص هرگز با آنچه
دارند راضی نمیشوند و همیشه زیاده طلبند. این صفت ناگزیر آنها را در جدال با
دیگران قرار میدهد. اگر آدم حریص شانس بیاورد سرانجام متوجه میشود که منبع
مشکلات او دیگران نیستند بلکه خود اوست. او متوجّه میشود که حرص او منبع تمام
درگیریهای او با دیگران است.
بنابراین
چنین شخصی سعی خواهد کرد که به جای سرزنش کردن دیگران حرص خود را مهار کند.
آنگاه
که متوجّه شدیم که دشمن واقعی نفس ماست، شاید به این نتیجه برسیم که راه حل در
مهار کردن و یا حتّی از بین بردن نفس است. شاید با جدّیت و صمیمیت جدال با آرزوها
و تمایلات نفس خود را آغاز کنیم. امّا اگر با خود صادق باشیم به زودی متوجّه میشویم
که جدال با نفس جدالی بیفایده است و ما به تنهایی از عهدهی پیروز شدن در این
جدال برنخواهیم آمد. به مثال شخص حریص باز میگردیم. میتوانیم تصوّر کنیم آنگاه
که شخص حریص متوجّه حرص خود میشود ممکن است برای جلوگیری از عمل کردن به حرص خود
تدابیری بیاندیشد. برای مثال هربار که احساس میکند حریص شده ممکن است قدم بزند،
یا مراقبه کند و یا کاری انجام دهد که موقّتاً مانع از غلبهی احساس حرص شود. امّا
با این وجود هنوز هم متوجّه خواهد شد که احساس حرص او را ترک نخواهد کرد. او تنها
ر صورتی میتواند به حرص خود غلبه کند که احساس حرص کاملاً در وجود او از بین
برود. امّا چنین چیزی با عزم راسخ میّسر نیست. اگر چه ممکن است که ما بتوانیم با
اراده قوی از عمل کردن به حرص ممانعت کنیم، نمیتوانیم احساس حرص را از میان
ببریم. درک این مهم که ما قادر به تغییر طبیعت بنیادی خود نیستیم و باید به ناچار
خود را آنگونه که هستیم بپذیریم ابتدای راه تسلیم است.
آنگاه
که متوجه شدیم که جدال با «خود» یا «نفس» به جایی نمیرسد متوجّه میشویم که راهی
که در پیشرو داریم تسلیم به شرایط است.
امّا چه چیزی را تسلیم میکنیم و به چه کسی تسلیم میشویم ؟ در لحظهای که از جدال با خود و دیگران دست بر میداریم تسلیم حاصل میشود. دیگران را آنگونه که هستند و خود را آنگونه که هستیم میپذیریم. از صفات منفی دیگران و کوتاهیهای خود پریشان نمیشویم. آنگاه که دنیا را آنگونه که هست به مثابهی مظاهر حقیقتی کلّ شمول پذیرفتیم خود را به حق تسلیم کردهایم. در تسلیم شدن به حق متوجه میشویم که قادر به غلبه بر عیوب خود نیستیم بلکه باید از غیر – حق یا پیر طریقت – الهام بگیریم و مدد بخواهیم .
گوهر تسلیم شدن به حق پذیرفتن دنیا است به گونهای که هست. در باگاواگیتا(کتاب مقدس هندوها) داستانی نقل شده که این مسئله را با معرفتی عمیق ترسیم میکند. پیری بود که مکرراً عقربی را که در حال غرق شدن در رودخانهی گنگ بود از آب بیرون میکشید تا از هلاکت نجات دهد و مکرراً از عقرب نیش میخورد. در جواب اینکه چرا او مرتّب موجود زهر آگین را نجات میدهد، پیر فرزانه پاسخ داد که طبیعت عقرب نیش زدن است اما طبیعت انسان نجات دادن است.
در فرهنگ امروز ما عمل
تسلیم عملی منفی و منفعلانه محسوب میشود. ما آموختهایم که خود و محیط خود را
تغییر دهیم، در مواجه با مشکلات سر فرود نیآوریم و هرگز به شرایط تسلیم نشویم. به
نظر میرسد که فرهنگ ما با مفهوم تسلیم معنوی که در بالا توصیف شد، مغایرت دارد.
تا آنجا که فرهنگ ما خواستار تغییر دمادم در خود و محیط ماست و این خواست در ما و
در دیگران جدال ایجاد میکند، چنین خواستی که نتیجه هنجارهای فرهنگی ماست با
پذیرفتن دنیا آنگونه که هست مغایرت دارد. مثالهای گوناگونی برای این مسأله وجود
دارد. پذیرفتن حرص و طمع یک مسئله است، امّا تشویق به حرص و طمع به قیمت از بین بردن
محیط زیست مسألهای دیگر. داشتن درآمد متوسّط یک مسأله است، امّا تغییر پی در پی
شغل در جستجوی پول بیشتر و مقام اجتماعی بهتر مسألهای دیگر. پیشرفت در کار یک
مسأله است، امّا پیشرفت به قیمت آزار دادن و نابود کردن دیگران مسألهای دیگر.
با
این وجود به لحاظ بنیادی تسلیم معنوی الزاماً مغایر با تلاش برای بهبود خود و محیط
اطراف خود نیست. پذیرفتن دنیا آنگونه که هست بدین معنا نیست که ما نمیتوانیم و
نباید به زیبایی و هماهنگی موجود بیفزاییم.
یکی
از شاخصهای کسی که به حق تسلیم شده این است که اعمال و رفتار او دیگر ناشی از نفع
شخصی نیست، چرا که نفع شخصی، او را در جدال با دیگران قرار میدهد و راه تسلیم را
بر او سد میکند. مسلّم است که تنها در صورتیکه ما با خود و دیگران جدال نداشته
باشیم میتوانیم با دیگران همدردی کنیم و در خلق زیبایی و هماهنگی بکوشیم. مگر نه
اینکه گوهر ما نجات دادن است.
جناب آقای دکتر جواد نوربخش رحمت الله علیه ملقب به نورعلیشاه کرمانی
و فرزند برومندشان جناب اقای دکتر علیرضا نوربخش ملقب به رضا علیشاه
نــورِ حُضـور
بَرخیـز
که هِنگامِ مِـی و صُحبتِ یـار است وقـتِ طَـرب و
دیــدنِ آن تـازه نِگـار است
برخیـز که در دِیـرِ مُغـان نـورِ حُضور است مَستانه بخـور بـاده، که این شیوهِ کار است
وقت است که ایثـار کنی، جـان
برِ جـانـان دلپاک شَوی، زانکه نَه دل جایِ غُبار است
جـانـا قَـدم از خویش بُـرون نِه، کـه ببینی دِلـدار عَیـان گشته به هر گوشهکِنـار است
بِنـواز تـو ای مُطـربِ جـان، نــایِ صفـا را مَعشوق بـه نـاز و دلِ دیـوانـه خُمـار است
ای دل به سَماع آی و ببین جِلـوهِ حُسنش اَفروخته جـانها، که چنین مـاهعِـذار است
چون نـور ببخشد، مَنِشین بی مِـی و ساقی دَربـاز تو خـود را و دَرآ، حَلقِـهی یـار است
دکتر علیرضا نوربخش ( رضاعلیشاه )
گفتار در اعتقاد جبریان
این فرقه میگویند عبد را هیچگونه اختیاری نیست. یفعل الله ما یشاء و یحکم ما یرید همین معنی است. ضلالت از درگه حضرت آله است. و آیه «من یضلل الله فلاهادی له» بر این مطلب گواه بیت:
گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه بآب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد
خلعت هدایت از فضل ایزد متعال است و آیۀ «من یهدی الله فما له من مضل» شاهد این مقال مصرع: چون بخواند خویش کی ترا راند.
اگر اراده حق سبحانه و تعالی بودی آدمی روش مستقیم اختیار نمودی و آیه «و لو شاءالله لجعلکم امة واحدة و لکن یضل من یشاء و یهدی من یشاء» از این معنی کنایت است بیت:
مکن بچشم حقارت نگاه بر من مست که نیست معصیت و زهد بیمشیت او
عنان اختیار هدایت بدست خلق نیست و آیۀ «انک لاتهدی من احببت و لکن الله یهدی من یشاء» بر این معنی اشارتست بیت:
هر جمادی را کند فضلش خبیر عاقلان را کرده قهر او ضریر
زمام توسن ذلت و عزت در کف مردم نباشد آیۀ «تعز من تشاء و تذل من تشاء» بدین ایماء است بیت:
اگر عزت دهد رو ناز میکن وگرنه چشم حسرت باز میکن
و در روز «نحن قسمنا» هرچه مقرر و مقدر شده همان است و جف القلم، و آیه «فطرةالله التی فطرالناس علیها لاتبدیل لخلق الله» گواه این مدعاست بیت:
حلقه پیر مغانم ز ازل بر گوش است ما همانیم که بودیم و همان خواهد بود
هرکه را خواهد بدوزخ فرستد و هر که را خواهد مغفرت نماید. یغفر لمن یشاء و یعذب من یشاء بیت:
کشاند گلخنی را تا بگلخنْ رساند گلشنی را تا بگلشن
و جمیع انبیاء عظام و اولیای کرام در تحت امر جبارند «قل لا املک و لنفسی نفعاً و لاضراً الا ما شاء الله » بیت:
دست نی تا دست جنباند برفع نطق نی تا دم زند از ضر و نفع
بی امر او سبحانه و تقدس کسیرا یارائی و قدرتی نیست و هو القاهر فوق عباده، و الله غالب علی امره بیت:
آسمان و زمین که درکارندْ همۀ در تحت امر جبارند
و بیاذن او جل شانه احدی را توانائی شفاعت نی «من ذالذی یشفع عنده الا باذنه»
اگر خدای نباشد ز بنده اش خشنودْ شفاعت همه پیغمبران ندارد سود
هرکه اظهار قدرت و ارادت نموده او نموده آری «مارمیت اذرمیت ولکن الله رمی»
گر بپرانیم تیر آن نی ز ماستْ ما کمان و تیر اندازش خداست.
بهر کسی هرچه رسد از او بود «قل کل من عندالله » شعر:
باد ما و بود ما از داد اوست هستی ما جمله از ایجاد اوست
ما همه شیران ولی شیر علم حمله مان از باد باشد دمبدم
اجناس قوت و قدرت مختص ذات کامل الصفات حضرت اله است لاحول و لاقوة الابالله شعر:
پیش امرش جمله خلق بارگه گاه نقش دیو و گه آدم کند
ساعتی کافر کند صدیق را او به صنعت آزراست و من صنم
گر مرا شیطان کند سرکش شوم ور مرا شکر کند شیرین شوم
گر مرا باران کند خرمن دهم گر مرا یاری کند مهر افکنم
من چو کلکم در میان اصبعین پیش چوگانهای حکم کن فکان
ما که ایم اندر جهان پیچ پیچ عاجزان چون نیش سوزن کارگه
گاه نقش شادی و گه غم کند ساعتی زاهد کند زندیق را
من شوم آن آلتی کو سازدم ور مرا سوزان کند آتش شوم
ور مرا حنظل کند پرکین شوم ور مرا ناوک کند در تن جهم
ور مرا ماری کند زهر افکنم نیستم در صف طاعت بین بین
میدویم اندر مکان و لامکان چون الف کان خود ندارد هیچ هیچ
یکی تاج اصطفا بر سر مسجود افلاکیان گردید ودیگری قبای لعنت در بر مردود ازلش گردانید نظم:
یکی از معصیت نور و صفا دید چو توبه کرد نور اصطفا دید
یکی هفتصد هزاران ساله طاعت بجا آورده کرده طوق لعنت
یکی بر سریر و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین نشسته بیت:
یکی را کرده است شیرین و طناز که شیرینی تو شیرین ناز کن ناز
و دیگری را به کمند فی جیدها حبل من مسد پای بسته بیت:
چه بود اندر ازل این مرد نااهل که باشد آن محمد این ابوجهل
بلی و ما منا الاوله مقام معلوم
مقدر گشته پیش از جان و از تن برای هر یکی امری معین
ای درویش عزیز بی امر او کسی بمناجات راه ندارد و بی حکم او قدمی بخرابات نگذارد و هو بکلشیی محیط نظم:
یکی حلقه کعبه دارد بدست گر آنرا براند که باز آردش؟
یکی در خرابات افتاده مست ور این را بخواند که نگذاردش؟
دریغا یکی را شاهد سعادت در آغوش و دیگری گلیم شقاوتش بر دوش یکی هم نشین ناز و نعمت و دیگری قرین سوز و محنت یکی باعیش و طرب دمساز و دیگری از رنج و تعب درگداز یکی در ملک عزت شهریار و دیگری بر خاک مذلت بی اعتبار یکی السعید سعید فی بطن امه و دیگری الشقی شقی فی بطن امه آخر آن چه پیش آورد و این چه گناه کرد الملک لله الواحد القهار.
نظم:
طلعت رومی و چهره حبشی را چهره هندو و روی ترک چرا شد
از چه سعید اوفتاد و از چه شقی شد نعمت منعم چراست دریا دریا
آلت خوبی چه بود و علت زشتی همچو دل دوزخی و روی بهشتی
زاهد محرابی و کشیش کنشتی / محنت مفلس چراست کشتی کشتی
بدان ای عزیز نظم:
اگر لطفش قرین حال گردد بهر جائیکه لطفش روی پیچ است
همه ادبارها اقبال گردد همه تدبیرها هیچ است هیچ است
یکی از بزرگان این طایفه را سؤال کردم که بعثت انبیاء و تربیت اولیاء و تهدید استاد و تخفیف زهاد چیست گفت ای عزیز این نیز از کرم بی¬نهایت و فرط عاطفت اوست که تو را معلوم تر گردانید که ظلومی و جهولی و از غایت جهل فضولی از کمال نادانی بلی گفتی و از جاهلی امانت پذیرفتی حضرت عزت از کمال مرحمت تو را بوجود آورد و از فرط مکرمت به خلعت انسانیت مخصوص کرد و از عین عنایت به تخت خلافت نشانید و از غایت شفقت مسجود ملائکه گردانید غرض از تکلیف اظهار هستی است به ظهور عجز غیر و اضطرار به عبادت تعظیم ذات معبود حقیقی است.
حاصل آنکه خداوند عالم خالق ارض و سماست و ایجادکنندۀ کل اشیاء و بی شریک و بی همتاست و قادر مطلق و تواناست اگر کسی را اختیاریست در آن اختیار بی¬اختیار است ما کان لهم الخیرة و اگر شخصی را قدرت و ارادت است در آن قدرت و ارادت به طور اضطرار است .
نظم:
هر آن کس را که مذهب غیر جبراست/نبی گفته که او مانند گبر است
مراتب باقی و اهل مراتب بزیر حکم رب و الله غالب
ولولافضل الله علیکم و رحمته ما زکی منکم من احدا بداً و لکن الله یزکی من یشاء بیت:
جمله ما و من به پیش او نهید ملک ملک اوست ملک او رادهید
ای عزیز هیچکس از حد خود تجاوز نتواند نمود و مامنا الاوله مقام معلوم و کسی بند قضا را از پای خود نتواند گشود و من لم یرض بقضائی فلیطلب رباً سوائی، اذاجاء القضا عمی البصر.
گفتار در مذهب قدریان (اختیاریون)
این گروه می گویند آدمی را قدرت و ارادت و اختیار تمام است ان احسنتم احسنتم لانفسکم شاهد این کلام است چون استاد بنیادی نهاد و او را تمام گردانید و آنچه مقصود او بود در آنجا به انجام رسانید دیگر بدو شغل و کار ندارد و بر او دست نگذارد.
چون حضرت بی چون بروفق خمرت طینة آدم بیدی طینت آدم را مخمر گردانید و بر طبق فنفخت فیه من روحی از روح خویش بدو دمید او را به خلعت انی جاعل فی الارض خلیفة تشریف ارزانی داد و تاج خلق الله آدم علی صورته بر فرق همایونش نهاد و بر سریر و لقد کرمنا بنی آدم نشانید و مسجود فسجد الملائکة کلهم اجمعون گردانید و بحکم و سخرلکن اللیل و النهار و الشمس و القمر نیک و بد و دیو و دد را به حکم او درآورد و در ذات او صفات متقابله و اسماء متضاده درج کرد آنگاه آمرو مأمور و ناهی و منهی و ساجد و مسجود و عابد و معبود گشت وصیت دور باشش از زمین و آسمان و زمان و مکان درگذشت به حکم فمن یعمل مثقال ذرة خیراً یره و من یعمل مثقال ذرة شراً یره امور خیر و شر و نفع و ضر بد و مفوض گردید و به امر لیس للانسان الاماسعی، و ان سعیه سوف یری بر هر چه اقدام نماید خواهد دید، بهشت و رضوان و حور و غلمان به اعمال آدمی مقرر نمود وعدالله الذین امنوا و عملوالصالحات لهم مغفرة واجر عظیم و عذاب جهنم و دوزخ و جحیم را به افعال انسان مقدر فرمودو الذین کفرواو کذبوا بایاتنا اولئک اصحاب الجحیم او را فاعل مختار و عامل بااقتدار ساخت کل امرء بما کسب رهین و بر جنود محاسن و قبایح مبسوط الیدنمود من کفر فعلیه کفره و من عمل صالحا فلا نفسهم آنچه در جهانست مسخر آدمی فرمود ان الله سخرلکن ما فی الارض و هرچه انسان بر او مرتکب شود ضایع و ناچیز نگردد انی لااضیع عمل عامل منکم. آدمی مختار مطلق و مقدر بر حق است .
مثنوی:
آدمی بر خنگ کرمنا سوار
هفت گردون پایۀ ایوان او
گشته او مختار اندر خیر و شر
اختیاری هست او را بی گمان
سنگ را هرگز نگوید کس بیا
آدمی را کس نگوید هین بپر
هیچ عاقل مر کلوخی را زند
عقل کی حکمی کند بر چوب و سنگ
هیچ دانا هیچ عاقل این کند
گفت یزدان ماعلی الاعمی حرج
امر و نهی وخشم و تشریف و عتیب
جمله قرآن امر و نهی است و وعید
خالقی که اختر و گردون کند
گر شتربان اشتری را می زند
خشم اشتر نیست با آن چوب او
عقل حیوانی چه دانست اختیار
اینکه فردا این کنم یا آن کنم
جملۀ عالم مقر در اختیار
بر کف درکش عنان اختیار
جزء و کل در حیطه فرمان او
شد ممیز درک او نفع و ضرر
حس را منکر نگردد کس عیان
وز کلوخی کس کجا جوید وفا
یا بیا ای کور در من می¬نگر
هیچ با سنگی عتابی کس کند
مرد چنگی کی زند بر نقش چنگ
با کلوخ و سنگ خشم و کین کند
کی نهد بر ما حرج رب الفرج
نیست جز مختار را ای پاک جیب
امر کردن سنگ را هرگز که دید
امر و نهی جاهلانه چون کند
آن شتر قصد زننده می کند
پس ز مختاری شتر برده است بر
این مگو ای عقل انسان شرم دار
این دلیل اختیار است ای صنم
امر و نهی این بیار و آن میار
آری من طلب شیئاً وجد وجد. قبض و بسط و رتق و فتق گیتی بر رای آدمی منوط و امور عالم و خیر و شر جهان بر تدبیر انسان مربوط بر وفق حدیث قدسی یابن آدم خلقت الاشیاء لاجلک و خلقتک لاجلی جمله موجودات به طفیل آدم ایجاد گشته و پایه قدر و منزلتش از کیوان درگذشته : نظم:
خویشتن را نمی شناسی قدر
هم خلف نام و هم خلیفه نسب
ذات حق را مهینه اسمی تو
ببدن درج اسم ذات شدی
سر موی تو را دو کون بهاست
قالبت قبۀ انا اللهی
مشکل عالم از تو آسان شد
سنگ چون موم زیر تیشه تست
پوست بیرون کنی ز شیر و پلنگ
بر سر پیل بر زنی قلاب
دگران زیر بازوان تواند
نه فلک در دل تو دارد گنج
گر زمانی بترک و تاز آئی
لیس فی جبتی تو دانی گفت
گاه عبدی و گاه معبودی
آفرینش تمام گشت بتو
بیش از این گرد و حرف بر خوانی
ورنه بس محتشم کسی ای صدر
نه ببازی شدی خلیفه لقب
گنج تقدیس را طلسمی تو
بقوا مظهر صفات شدی
زانکه هستی دو کون بی¬کم و کاست
لیک در جبه ئی نه آگاهی
دد و دامت ز دم هراسان شد
آب آهن یکی ز پیشه تست
وز هوا برکشی عقاب و کلنگ
گردن شیر برکشی بطناب
سر در افسار و در عنان تواند
با کواکب و لیک در یک کنج
بروی تا بعرش و باز آئی
وین انا الحق تو میتوانی گفت
چه عجب چون غلام محمودی
خاک ز افلاک بر گذشت بتو
ترسمت بر جهی که سبحانی